تمام ... !

بودن دیگر فایده ای ندارد ... مدت هاست به رفتن فکر میکنم ٬ از همان وقتی که فهمیدم این بودن فایده ای ندارد ... از همان وقتی که تمام شدم ...از وقتی فهمیدم من آدم این روزهای سخت نیستم که فکر میکردم که هستم و چه خوش خیال بودم که فکر میکردم قدرت تحمل این درد و داغ را دارم ... خوش خیال بودم که فکر میکردم شاید نوشتن در اینجا مرهم باشد ... مرهم هم نباشد نمک نیست لااقل روی این دلم ٬ داغم ٬ زخمم ...

نبودنش زندگی ام را از من گرفت ... نه اینکه که فکر کنی الان حالم خراب است ... نه ! من هر چه باشم مقاوم تر از این حرف هایم ... روز ها میخندم و شاد به نظر میرسم ... و کسی نخواهد فهمید که چه در درون و چه در شب های من میگذرد ... شب های فقط با یاد او ... شب های یاد او و ... درونم آتشی را بر پا کرده اند که قصد خاموش شدن ندارد ... ملالی هم نیست که خاموش نمیشود ... اما گاهی بد جور میسوزاند و خاکسترم میکند و دوباره و دوباره ... هنوز هم فکر میکنم که چه کسی فکر میکرد نبودنش با من اینگونه کند و ... مهم نیست چه کسی ... مهم الان  است و منم و نبودنش ...

این منم که هنوز که هنوز است مثل بچه ها نمیتوانم مرگ را هضم کنم ... نمیتوانم بفهمم که مرگ یعنی چه ... اصلا تو بیا و ساعت ها برایم حرف بزن و بگو مرگ یعنی چه اما با این چشم چه کنم که دست از چشم انتظاری و دیوانگی بر نمیدارد ... چه کنم با این خود گول زدن ها ؟ چه کنم ؟ چه کنم که جانم را گرفتند و نفسم را ؟... نمیتوانم باور کنم ... هنوز ... اصلا بی خیال هنوز ها ... اگر قرار باشد به این هنوز ها اجازه ی ورود به این خط ها را بدهم مثنوی هفتاد منی میشود که بیا و ببین ...

رفتنش کمر خودم را که هیچ ٬ کمر قلمم را هم شکسته ... دیگر نمیتوانم بنویسم ... نه که قبلا مینوشتم و چیزی درخور خواندن بود اما حتی دیگر دستم به نوشتن برای خودم هم نمیرود که شاید ... شاید ... نمیدانم شاید چه ... اما میدانم نوشتن گاهی موهبتی میشود بزرگ برای روزهای تنهایی ... مینویسم جایی دیگر اما دیگر نمیشود اسمش را نوشتن گذاشت ... آنجا مینویسم از لحظه های زندگی ... اما نوشتن در اینجا آرامشی داشت که هیچ جایی ندارد ...

دلم برای اینجا ... برای تمام آدم های اینجا ... برای تمام اتفاقاتی که افتاد و حالا خوب و بدش شده خاطره ... دلم برای همه ی روزهایی که اینجا داشتم و دیگر نخواهم داشت تنگ میشود ...

خدانگه دار ... حلال کنید ... و دعا کنید ...

چرا چشمای من خیسه ؟ چرا عکساتو میبوسم ؟

مثه باغی که خشکیده دارم از ریشه میپوسم

مثه دیوونه ها گیجم ٬ همش بیهوده میخندم

دوتا عاشق که میبینم سریع چشمامو میبندم

خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره

میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره

یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟

چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟

میخوام دیوونه باشم تا ٬ به این دنیا بفهمونم

میون این همه عاقل ٬ فقط من گیج و دیوونه ام

توو این روزای دلتنگی ٬ دارم هر لحظه میبارم

آخه دیوونگی چاره است واسه دردی که من دارم

خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره

میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره

یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟

چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟

جواب این چرا ها رو ٬ تویی که خوب میدونی

نمیتونم ازت رد شم ٬ تویی که خوب میتونی ...

 

* سیامک عباسی

به همین راحتی ...

سرده تمام لحظه هام ٬ پاییزه باغچه ی تنم

بی تو نفس نمیکشم ٬ هر لحظه من جون می کنم

رفتی سفر چه آروم ٬ نگفتی یاری داری

نگفتی پشت این در ٬ چشم انتظاری داری

کاشکی میشد که یک شب مهمون خواب من شی

 حتی واسه یه لحظه ٬ رویای ناب من شی

دیدار ما عزیزم ٬ باشه واسه قیامت

اما بدون به دوریت ٬ هرگز نکردم عادت

نداره راه برگشت این سفر همیشه

غصه ی بی تو بودن هیچوقت تموم نمیشه

هنوزم که هنوزه دلم هواتو داره

گوشه کنار خونه تو رو یادم میاره

... 

پ.ن ۱: حرفی برای گفتن نیست ... وقتی حرفی برای گفتن نیست پس نبودن بهترین گزینه است ... ... ترجیح میدهم کسی از طرفم حرفی بزند تا خودم بخواهم در به در دنبال واژه بگردم برای وصف این روزها و این لحظه هایم ... ترجیح میدهم این آهنگ تمام حرفم را بزند ...

پ.ن ۲: حالا دیگر تو تنها کسی هستی دیگر اگر زمین و زمان هم دست به یکی کنند نمیتوانند تو را از من بگیرند ... مگر میشود چیزی را که یک بار از دست داده ای را دوباره بگیرند ؟ در مورد تو دیگر نمیشود ...
مدتهاست که گذاشته ام جلوی چشمانم باشی ... که هرگز حتی یک لحظه هم از جلوی چشمانم نروی ... صفحه ی موبایلم ، صفحه ی لپ تاپم ، کیف پولم ، سجاده ام ... دیگر هر جا را که نگاه کنم جلوی چشمانمی عزیزِ جانم ... که نکند حتی لحظه ای بیاید که فراموشت کرده باشم ... چقدر خوب است که دیگر به هیچ قیمتی از دستت نمیدهم ... چقدر خوب که دیگر کسی نمیتواند تو را از من بگیرد ...

پ.ن ۳: و باز هم در تمام این دنیا من ماندم و تویی که دیگر نمیبینمت اما دلم میخواهد که باشی ٬ پس هستی ... گاهی به همین راحتی همه چیز یک آدم تمام میشود و تنها میشود ... به همین راحتی که میبینی ... به همین راحتی باز هم من ماندم و تو ...

لال شده ام ...

از دردهای کوچک است که آدم می نالد ٬ وقتی ضربه سهمگین باشد ٬ لال میشود آدم ...

(چاه بابل - رضا قاسمی)

پ.ن۱ : لال شده ام این روزها ... لال شده ام ... اما دلم میخواهد داد بزنم ٬ فریاد بزنم ٬ جیغ بکشم ... آنقدر داد بزنم که تا یک ماه صدایم در نیاید ... واقعا این تنها چیزیست که دلم میخواهد ...

چاره ای جز داد زدن نمیماند وقتی بعد این همه روز هنوز هم باورم نیست ... وقتی دیدم که در خاک میگذارنش و هنوز باورم نیست ... وقتی عکسهای بدن بی جانش را دیدم و هنوز باورم نیست ... باورم نیست که دیگر چشمهای قشنگش را نمیبینم ... باورم نیست بی برادر شده ام ... باورم نیست که واقعا تنها شده ام ... من هیچکدامش را باور نمیکنم ... تو هر چه میخواهی بگو ...

پ.ن۲ : وقتی نیستی هر شب جای تمام شب بخیر هایت ... جای تمام آن حرفهای تکراری که هر شب به هم میگفتیم و هیچ وقت تکراری نشد ٬ فقط اشک است ... اما خودمانیم این اصلا انصاف نیست که اشک جای همه ی آنها را بگیرد ... انصاف نیست ...

یکی بیاد ...

ــ شب آرزوها ... شب آرزوها ... چند ساعته دارم با خودم تکرار میکنم ...نتیجه نداره ... چیزی ندارم انگار برای خواستن ... نمیدونم چرا ... کاش منم مث بقیه چیزی داشتم برای خواستن ... فکر نکن به همه چی رسیدم ... به هیچ هم حتی نرسیدم ... اما حرفم نمیاد با خدا ... خیلی وقته ... اصلا یادم نیست آخرین بار کی باهاش حرف زدم ...

یکی بیاد بزنه توو گوشم ... یکی بیاد بگه مریم تو اینطور نبودی ... بگه مریم تو یه ذره آدم بودی ... مریم چت شده ... مریم اون ته مونده اش هم رفت؟ با خودت لج کردی ؟ چه مرگته تو؟ مریم تو هفته ای یه بار نه تو بگو ماهی یه بار هم که شده با اون بالایی حرف میزدی حالا چه مرگته ؟ اصلا تو چرا حرف نمیزنی؟ با خودت هم نمیتونی حرف بزنی؟ با دیوار ؟بگه بدبخت دلم به حالت میسوزه ...

دلم آرزو میخواد ... دارم کار دست خودم و دلم میدم ... میدونم ... تو دیگه نگو ...

ــ یکی بیاد این آهنگ های آخر آلبوم لهراسبی رو از دم دستم ورداره ... " با این آهنگ دارم دیوونه میشم ... پر از بغضم فقط جای تو خالی..." آهنگ "صدام کن" داره توو لحظه لحظه ام ٬ توو هر روزم ٬ رو اعصابم قدم میزنه ... آخ خدا ...

ــ کاش وقتهایی که باید یکی باشه ٬ یکی بود ... اما اینجا هیچ کس نیست ... مهم نیست ... یه جوری میگذره روزها و چیزایی که باید بگذره ...

این تکرار مداوم عجیب نیست ؟!

وقتی از تمام تکرارها ضربه خورده ای ... چیزی انقدر تکرار شده که لحظات بعدش را خودت قبل تر از وقوع زمزمه میکنی ... دیگر چیزهایی برایت عادی میشود که اصلا عادی شدنش خوب نیست ... با تمام عادی شدنش میترسی ، باز هم از وقوع ... آن وقتهاست که میخواهی جلوی تکرارها را بگیری ... جلوی آغاز را هم میگیری ... نمیدانی خوب است یا بد اما حس میکنی تمام تلاشت را کرده ای که اتفاق نوئی بیفتد ٬مدام یک چیز تکرار نشود ...حالا چقدر موفق بودی را دیگر بعدها مشخص میشود  ... خب حق بده ! هر چه را بشود تکرار کرد دل را که نمیشود ... ( اما با تمام اینها هنوز این دل راضی نشده ... هنوز هم بعد این همه سنگ شدن ٬ همراه نیست ! عجیب نیست ؟!)

پ.ن : تنها چیزی که دلتنگش بودم در تمام این مدت ٬ تنها چیزی که مرا لحظه ای دلتنگ کرد خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ و جمع همیشگیمان بود ! حرف ها و خنده و اذیت هایمان بود ! هیچ جایی را و هیچ جمعی را مانند این دوست ندارم !

تنها چیزی هم که مرا دلتنگ آنجا میکند ٬ تنهایی هایش است ! تنها بیرون رفتن و قدم زدن ٬برای خودش دنیایی است ... آنجا برای خودتی و خودت ! آرامشی که در تنهاییه آنجا هست در هیچ جایی نیست ...

روزگار است دیگر ...

گاهی وقتها عادت میکنیم ... گاهی وقتها به چیزهایی که بعضا خوب هم نیستند و گاهی آزار دهنده عادت میکنیم ... و این عادت کردن شاید از شدت آزار آن کم کند ...

من به خیلی چیزا عادت کردم ... حتی به خیلی از آزار دهنده ها ... شاید خودم خواستم که عادت کنم که هر بار دیدن و شنیدن بعضی چیزها انقدر سخت نباشد ... عادت ها را خودم ساختم اما هرگز  سختیه بعدش آسان نشد ... نتوانستم ندید بگیرم و همه اش را تحمل کنم ...

هر چقدر هم که سعی میکنم به تمام این روزها ... به تمام چیزهایی که میبینم و میشنوم عادت کنم نمیشود ... یک جایی زمینم میزند ... یک جایی سختیه بعدش اش را به رخم میکشد ...

اما خب ... روزگار است دیگر ... میگویند باید ساخت ... و شاید هم سوخت ...

شاید یک روز بشود به همه اش عادت کرد ... شاید ...

پ.ن : یک نظر سنجی در برنامه ی "پارک ملت "برگزار شد که بهترین فیلم بعد انقلاب از نظر مردم چه بود؟

و من واقعا از عمق وجودم برای تمام کسانی که به اخراجیها رای دادند ابراز تاسف میکنم ! (...) به غیرت این مردم ... با شمایم ... با شما مردم ... شما ۸ انتخاب خوب داشتید ... ۸ انتخاب از بهترین ها ... و آن وقت اخراجیها ؟ یعنی انقدر بدبخیتم ؟ یعنی انقدر بیچاره ایم که باید فقط به خنده رای بدهیم ؟ یعنی انقدر کمبود خنده دارید که خنده را به بهترین ترجیح دهید ؟ همین شمایی که داد میزنید بیایید به داد بچه هایمان برسید ... بیایید فرهنگسازی کنید که بچه هایمان نچسبند به ماهواره و اینترنت ... همین شمایید که گند میزنید به این مملکت ... شمایی که دم از روشنفکری میزنید و پنهانی به اخراجیها رای میدهید ... حالم از امثال شما به هم میخورد ... حالم از امثال ده نمکی که ملتی را گاو گیر آورده و هرچیزی به خورد این مردم میدهند و اینطور به این مردم نگاه میکنند که گرسنه اند و هر چه بگذاری جلویشان میخورند ... اصلا به خونشان تشنه ام ... حقا که همان گرسنگانید ...

شاید هم عده ای از شما حق داشته باشید اما نه همه ! نه آن عده ای کثیر که ادعای روشنفکری میکنند ! متاسفم برای این مردم ...!

د.ن : بذار که راحتت کنم ... از توی رویات نمیرم ... میخوام کنار پنجره ...به یادت آروم بمیرم !

اقرار

« بگو که دوست دارمت ! »

... و او دوباره کوه را

میان پنجه های خود فشرد ٬

آب شد

درون ظرف تشنه ریخت !

« بگو که دوست دارمت ! »

و او دوباره پهن شد

و جنگلی نمود دشت خشک را ٬

سپس به بوستان روی فرش کهنه خیره شد ...

هجوم گل و ساقه های پیچ پیچ زنده

نغمه های بلبلان شاد ٬

ولی صدای رو به رو دوباره گفت :

بگو که دوست دارمت !

و او دوباره آب شد

اتاق را فرا گرفت و فوج ماهیان رنگ رنگ

ار دهان پنجره

گریختند تا گلوی خشک باغ ...

ولی صدای رو به رو دو پلک روی هم نهاده

خیس و ترس خورده باز گفت :

« فقط بگو !

بگو که ٬

دوست دارمت ! »

...

ولی دریغ !

مرد لال مرده بود .

* "محمد حسین جعفریان . هفته نامه همشهری جوان . شماره ۲۹۷ .ص ۷۳ "

پ.ن ۱: بدون شرح بود شعرش ... اما این عاشقانه را باید فریاد زد ... باید برای تمام کسانی که چشمانشان را بسته اند و فقط منتظر کلمه اند فریاد زد ...

این روزها مردن ِ  با دریغ سهم همیشگیه یک سوی عشق میشود ...

مگر زحمت دارد که این چشم ها را باز کنیم ؟ مگر زحمت دارد ببینیم ؟

این را که خواندم فقط دلم سوخت ... دلم سوخت برای تمام آنهایی که با یک آه و دریغ ٬ لال میمیرند و هرگز دیده نمیشوند ... دلم سوخت برای دلشان و عشقشان ...

د.ن : چقدر این روزها دلم برای گفتم کلمه ای از سوی او تنگ شده ... و بیشتر تنگ میشود وقتی امروز آن کلمه را جایی دیگر خواندم ... چقدر دلم برای گفتن یک التماس دعا در این شب ها به او تنگ شده ...

پ.ن ۲: خودم میدانم که تلخ مینویسم ... غمگین مینویسم ... و کلماتی مینویسم که در آن شادی نیست ... هر کس خواست شاد بخواند باید بگویم متاسفم ... من همینم ... یعنی همین شدم !

اینجا دل نوشته های من است و من در دلم چیزی جز دلتنگی های گاه و بیگاه وجود ندارد ! به هر حال ببخشید ! و من انتظاری بر اینکه خوانده شوم ندارم ...

این روزها ذره ذره با افکارم ٬ با تنهایی ام نابود شدم ... این روزها خندیدن مشکل ترین کار ممکن است !  و گاه چقدر مجبوری برای دل عزیزت بخندی وقتی میشنوی حرفهایش را به کسی دیگر که برایت نگران است !

پ.ن ۳: از قدیم گفته اند آدم دوست هایش و ایضا دشمنهایش را وقت سختی میشناسد ...

و من از کسی ممنونم که با حضورش از همان دورها نگذاشت تنها بمانم ... ممنونم "نفس" من !

پ.ن ۴: خداوندا ... از هر وقت دیگری محتاجم به خواستنت و اجابتت ... رهایم کن از تمام ...! فراموش نکن تمام حرفایی که بین خودم و خودت میماند !

چهار ساله شد !

چهار ساله این وبلاگ !

داشتم فکر میکردم که اگر بخواهم بنشینم و حساب کنم ٬ خیلی به این وبلاگ ٬ به صفحات ٬ به کلماتی که به امانت گذاشتمشان در این صفحات مدیونم !

حتی اگر بشینم و به خودم نگاه کنم به حالا ٬ و به چهار سال پیش ! شاید شباهت ها اندک باشد ! خیلی تغییر کردم . یعنی این وبلاگ و نوشتن و آدم هایی که از این جا گذشتند و شاید چند ساعتی مهمان بودند و شاید من چند ساعتی مهمانشان تغییرم دادند !

شاید خیلی چیزها را از من گرفت ! اما فکر میکنم چیز هایی که به من داد بیشتر بود ! و هرگز پشیمان نیستم بابت آمدنم٬ نوشتن حرفهای دلم ٬ از خوانده شدن تمام این حرف ها ...

اینجا عقایدم ٬ طرز فکرم ٬ نگاهم به آدمها و ... را تغییر داد ... یا بهتر بگویم که به آنها سر و سامان داد !

بارها خواستم بروم و دیگر نیایم ! با خوم گفتم بس است ! اما باز برگشتم !اما پشت همه ی این ماندن و رفتن دلیلی بود ! اصلا من آدمی نیستم که بی دلیل داشته هایم را رها کنم و بروم ! حتی حالا هم مطمئن نیستم که بمانم یا بروم ! اما روز تولد این وبلاگ را حرفی از رفتن نمیزنم !

نوشتن ٬ هر چقدر هم که ادبیاتت بد باشد ٬ هر چقدر هم که نتوانی همه ی حرف ها را بنویسی ٬ هر چقدر هم که دیر به دیر بنویسی ... همین که میدانی که جایی هست که میتوانی حرفت را بزنی ... همین که وقت دلتنگی میدانی که نوشتن دلتنگی شاید سبک ات کند ... همین که میدانی جایی داری که به نام خودت است ٬ آرامت میکند بیشتر مواقع !

یاد تمام دوستانی که بودند و حالا نیستند ٬ یاد دوستانی که هنوز هستند ٬ یاد تمام دلتنگی هایی که تمامی ندارد٬ یاد تمام لبخند هایم پشت صفحه ی سفید مانیتور ٬  یاد تمام اشک ها  و حتی ضجه هایم باز هم پشت همین مانیتور ٬ یاد دلهایی که در این چهار سال عاشق شد ٬ یاد دلهایی که شکست و گاه صدایشان را نشنیدیم و گاه شنیدیم و بی تفاوت رد شدیم ٬ یاد بغض هایی که بغض ماند و فرصت اشک شدن پیدا نکرد ... به خیر !

خوشحالم که گاه میتوان از تمام واقعی بودن ها فرار کرد و به این مجازی بودن پناه برد !

حرف که زیاد است ... اگر عمری بود برای من و این وبلاگ باز هم مینویسم !

پ.ن : قرار بود نام این وبلاگ را تغییر دهم ... روزی که من نامش را گذاشتم نردبانی تا خدا هیچ وبلاگی با این نام نبود ! اما بعدش آدمی آمد و مدعی شد ! بعدش خودم میدیدم که این نام زیاد شده !

میخواستم عوض کنم ! یعنی اقدام هر کردم اما نشد !

بی خیال ... فعلا همین باشد تا ببینیم بعد چه میشود ! باشد که بخواهد ...

د.ن ۱: واژه واژه ٬ سطر سطر ٬ صفحه صفحه ٬ فصل فصل ٬ گیسوان من سفید میشوند ٬ همچنان که سطر سطر ٬ صفحه های دفترم سیاه میشوند ....*

د.ن ۲: تقویم چار فصل دلم را ورق زدم ... آن برگ های سبز سر آغاز سال کو ؟ *

*قیصر

حسادت

به اسب ها حسودیم میشه ... آخه وقتی یه اسبی آسیب میبینه و داره زجر میکشه هر چقدر هم که محبوب باشه خلاصش میکنن که درد نکشه ...

اما بعضی آدم ها یه عمر زجر میکشن و درد میکشن اونوقت کسی نیست حتی به خاطر ترحم هم که شده خلاصشون کنه ...

واقعا حسودیم میشه ...

دیده ام که دیگرم ...

دارم باور میکنم که آدم ها هر چی میکشن دست خودشونه ...

دلم گرفته ! از خودم ٬ از خودم که مراعات دل همه رو میکنم اما مراعات دل خودم رو نه ! بد دردیه ...

دلم میخواست وقتی از کسی گله و شکایتی دارم صاف صاف برم توو چشماش نگاه کنم و بیخیال همه چیز هر چیزی که توو دلمه و حقه بهش بگم ٬ اما هیچوقت اینکارو نکردم . دلم میخواد دست از این عقلانی فکر کردن بکشم و یه بار هم با احساسم عمل کنم .  بگم اونچیزی که توو دلمه  ... بیخیال اینکه فردا میتونم توو چشماش نگاه کنم یا نه ... برای فردا جایی میذارم یا نه ... پلی می مونه که برگردم یا همه اش خراب میشه ... همیشه این فکر ها جلومو گرفتن٬ که حرفمو بزنم ... که بفهمه اگه چیزی نمیگم ... اگه گله ای نیست ٬ شکایتی نیست ٬ این نیست که حق با خودشه ...

دلم میخواست وقتی عصبانی ام به همون شیوه ای رفتار کنم که با من رفتار شده ... اما نمیشه !

دلم میخواست همیشه همون کاری رو با همه بکنم که با من کردن ... اما این دفعه دلم نمیذاره ... دلم وقتی شادی بقیه رو میبینه نمیذاره کاری کنم ... میگه بی خیال !!!

خیلی چیزای دیگه دلم میخواست اما نمیشه ...

.

.

.

مریمی که من میشناسم با مریمی که دیده میشه خیلی فرق داره ...

دلم میخواد داد بزنم از دست این مریمی که من میشناسم و کسی نمیشناسه ... دلم میخواد همونی باشم که خودم میبینم نه اونی که دیگران میبینن ... دلم میخواد خودم باشم ...

پ.ن۱: اسم این را شاید بشود گذاشت تخلیه ی ذهنی ... !

پ.ن۲: جدیدا  چقدر چیز داره من ثابت میشه ... باید حواسم باشه یا یه جا بنویسم که نکنه یه چیزی از زیر دستم در بره ... تازه باید یادم هم بمونه ...

د.ن : سالها دویده ام از پی خود ٬ ولی ...تا به خود رسیده ام ٬ دیده ام که دیگرم (قیصر)

...

سکوت اینجا ... سکوت خودم ... سکوت آدمهای اینجا ٬ دارد دیوانه ام میکند !

یاد روزهایی که چقدر در همین یک وجب جا  همه چیز فرق داشت ... اصلا رنگ و رویی دیگر داشت ... حالم دارد از رنگ و روی امروز اینجا بهم میخورد ... اصلا رنگی نیست ... ساکت ساکت است ... خاموشه  خاموش !

زمستان نیامده  سرما گرفته اینجا را ...

سکوت اینجا مرا یاد باغی می اندازد که تا چند وقت پیش سبز بود ... از کنارش که رد میشدی لبخندی از سر شوق مینشست بر لبت ... اما حالا باغ باقیست اما همه چیز خشک شده ... باغ هست و شده آینه ی دق ... باغ هست و صاحب باغ یا خواب است یا خودش را به خواب زده ...

اصلا انگار همه خوابند ... خب از من چه انتظاری میرود دیگر ؟

اینجا دیگر برایم حکم همان اول را ندارد ... برایم حکم یک سال قبل ٬ دو سال قبل ٬ سه سال قبل را ندارد ...

چقدر این روزها نوشتن سخت شده ... هر چه میخواهی در دلت میگویی اما صحبت نوشتن که میشود کم می آوری ... میگذاری تمامشان در همان دلت بمانند و دفن شوند و بپوسند ... اینطوری شاید بهتر باشد ...

پ.ن : ادامه ی مطلب حرفهاییست، دل نوشت هاییست برای خودم و برای دل خودم ... فقط و فقط خودم نه هیچ کس دیگر ... میخواهم فقط برای خودم بماند ...!

ادامه نوشته

مرا چه شده آیا ؟!

در این چند روزی که رفته بودم زیارت و در این چند روزی که برگشتم مدام دارم به یک چیزهایی فکر میکنم ....

شده تا به حال بری جایی و ببینی اصلا یک چیزهایی که توو ذهنت بوده فرق داره با چیزی که وجود داره ؟

شده در اوج نیاز به چیزی٬ به اصلش شک کنی ... به اصل اعتقاد خودت ؟

شده به اشک های کسی حسادت کنی ...؟ من به چشم ها و اشک های مردمی حسادت میکردم که چقدر راحت بی خیال صدها آدم میباریدند ... برایشان فرقی نداشت که کسی میبیندشان ... خودشان بودند و خواسته هایشان و باورشان به آن ضریح ... من هم باور داشتم ... اما وقتی آنها را دیدم به اعتقاد خودم شک کردم ...اصلا چرا من باید انقدر سنگ باشم ... چرا تا به حال فقط پیش دو نفر اشک ریختم ؟ (که پیش یکیشان یک بار و آن دومی که واقعا معذرت میخوام!ببخشد که تاب تحمل یک چیز را ندارم!)...  از غرور است ؟ از چیست ؟

میدانم که اشک هایشان شاید ملاک خیلی چیزها نباشد ... اما حداقلش این است که آدم با خودش و با خواسته هاش رو راست است ... میداند که چه میخواهد ...

تا به حال شده به لیاقت خودت شک کنی ؟

در این چند روز ... این چیزها تووی ذهنم همچین رژه میروند برای خودشان ...

اما بی خیال تمام این حرف ها ... زیارت خوبی بود ... بعد از این همه سال ٬ خوب بود که رفتم ... اصلا شاید تمام این افکار از زیادی این سال ها باشد ...

همچنان هم میشود عاشق گنبد طلایش شد ... میشود رنگ طلایی گنبد نگاهت را از آن خود کند ... میشود ... میشود فقط به ضریح نگاه کرد و هیچ نگفت و فقط با دل حرف زد ... میشود به آن کودکی نگاه کرد که برای امام رضا بوس می فرستاد ... میشود ...

دیشب...

دیشب ... میگویند شب تقدیر بود ...

دیشب ...

من ...

تنهایی ...

سکوت نیمه شب ...

صبر کردن برای قرآن به سر با رادیو ...

نزدیک سحر ...

عجز ...

التماس ...

اشک ...

صدایی که میخواند و از صدایش اشک میبارید ...

صدایش قشنگ بود ... در این حد که ماندگار کرد این شب را برایم ... با اینکه از تنهایی های شب قدر بدم می آمد انگار آن صدا ها کاری میکردند که دیگر تنها نباشم ...

تکرار آن حکایتی که امید به خدا را در دلم زنده میکرد همیشه ... حکایتی که دیوانه وار دوستش داشتم ...

دیشب ...

فریاد زدن بی صدا برای درخواستم ... برای شنیده شدن ها و یک امضا پای درخواستم ...

دیشب ...

ته امید بود ... آخر امید بود ... هر چه داشتم خرج کردم ... غیر از آن دیشبی دیگر چیزی به نام امید در وجودم نیست ... من فقط به تو امید بستم !

دیشب ...

انگار ته دنیا بود ...و ته دنیا در ساعت های آخر شب برایم نمایان شد ...

سکوت ... عجز ... التماس ... خواهش ... درماندگی ... اشک ... آخرین امید .

پ.ن : این وسط یاد شب قدر پارسال انگار آتشی بود که میسوخت برای خودش در این دل ... !

 یاحق

زنده با یاد ...

اگر بگویم این روزها دارم با خاطرات زندگی میکنم دروغ نگفتم .

اگر بگویم این روزها با یاد خاطره ها زنده ام دروغ نگفتم .

خاطراتی که تمام زندگی ام است ... نمیتوانم حتی یک لحظه از تمامشان جدا شوم !

یاد رمضان سال پیش ... یاد اشک هایی که حالا تلخندی نثارشان میشوند .

یاد خنده هایی که حالا اشک نثارشان میشود ...

یاد شادی های کوچک ... یاد دلخوشی های کوچک ... فکر اینکه حالا همه چیز با توست و تو خوشبختی ... اما حالا فقط به این فکر ها میخندی ! کاش میشد نخندید ! کاش ...

آری ... من با این خاطرات زنده ام ...  بی این خاطرات هم زنده میمانم اما این زنده بودن را بدتر از هزار مرگ میبینم !

کاش وقتی دیگر این خاطرات نبودند من هم بمیرم ... !  کاش ...

د.ن ۱: تویی که بودنت برام دلیل زنده بودنه ......... تموم آرزوم فقط بدون تو نبودنه

د.ن ۲: بدون تو نمیتونم٬ یه لحظه آروم بگیرم ........ اشکام سرازیر میشه و از غم و غصه میمیرم

یاحق

من عادت کردم ...

من عادت کردم که حتی دلخوشی های کوچک را خدا از من بگیرد .

..   ....    ....   به این شکستن اما نگذارم کسی دیگر بشکند .

..   ....    ....   که قصاص شوم برای گناهی که نمیدانم چیست .

..   ....    ....   سکوت کنم که شاید خدا سکوتش را بشکند .

..   ....    ....   که اگر حرفی زدم تا آخر بر سر حرفم بمانم هر چند که او نماند .

..   ....    ....   که بمانم اما او نماند .

..   ....    ....   به این همه کنایه .

..   ....    ....   به این همه دروغ .

 

پ.ن : خدایا!محض اطلاع خودم،محض کنجکاوی ، نه اصلا محض پیشنهاد « فکر نمیکنی که دیگه بسه؟»

همینجوری باز هم محض کنجکاوی: خدایی تا حالا بهش فکر نکردی؟

د.ن: تو امید منی اما داری از دست من میری ......... با دستای خودت داری همه هستیمو می گیری

یاحق

دلم باران میخواهد

 دلم باران میخواهد ... دلم باران میخواهد ... باور کن !

دلم دوباه خیس شدن زیر باران را می خواهد ! دلم میخواهد دوباره چتر را به خاطر مادر یواشکی روی پله بگذارم و بروم ! و وقتی برگشتم صدای اعتراضش را بشنوم که میگوید چرا چتر را نبردی ... !

دلم برای صدای باران تنگ شده !

دلم میخواهد باران ببارد و باز این شعر ذهنم را قلقلک دهد :

وای باران باران !

شیشه ی پنجره را باران شست ، از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ...

 دلم باران میخواهد که باز دوتایی برویم زیر باران و پیاده برگردیم ... البته بارانی که حال ما را نگیرد ... یادت می آید ... چند بار این آسمان حال ما را گرفت ؟ چقدر بد و بیراه گفتیم به آسمان ؟ چقدر به این ضد حال خوردنمان خندیدیم ؟

دیروز باران بارید ... اما بارانی نبود که من میخواستم  ... باران بود اما تو که نبودی ... !

پ.ن ۱: عزیز دلم ! یک معذرت خواهی به تو بدهکارم ... این چند روز که نبودی از همان راه دور بدجور اذیتت کردم ... میدانستم دو هفته برای من قابل تحمل نیست ! اما خب ببخش ... اصلا من نمیدانم  چرا هروقت ما چند وقت از هم دور میشویم این طور می افتیم به جان هم ؟؟!!

اصلا کی گفته دوری و دوستی؟ برای من  تو برعکس است !میشود دوری و دشمنی !

الان هم جان مریم آن حرفهایی را نزن که دوست ندارم بشنوم ... فقط قبول کن ... جان مریم !

پ.ن ۲: یه معذرت خواهی دیگر هم به یک عزیز دیگر بدهکارم ... غروری نمانده که با  معذرت خواهی بشکند ! معذرت میخواهم ... بابت همه چیز ... هر چند میدانم ...!

د.ن: چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره  ......... که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

یاحق

چه اهمیت دارد؟

به قول سهراب : چه اهمیت  دارد ٬ گاه اگر می رویند ٬ قارچ های غربت ؟

راست میگوید خب این بنده ی خدا ! چه اهمیت دارد ؟ برای که اهمیت دارد ؟ اینکه تو را چه شده ؟ اینکه غربت را چه میتوان معنا کرد ؟ تنهایی؟ انتظار؟ یا...؟

نمیدانم !

..............

حکایت ها  شده مثل آن آدمی که میرود در خانه ی معشوق ! میرود کنار زنگ ! مردد است ! اینکه زنگ بزند یا نزد ! معشوقش در خانه هست ؟ آیا هنوز هم او یک معشوق است ؟ یا رفته بر باد آنچه که بود ! همچنان مردد است. شک دارد .  میخواهد لااقل صدای معشوق را بشنود ! اما این تردید نمیگذارد ! پشت در خانه مینشیند ! زیر زنگ در ! حرفهایی را که آماده کرده بود برا گفتن را آرام آرام با خود زمزمه میکند . آرام آرام ! کم کم دارد به او هم شک میکند ! اما خب با خود میگوید من که هنوز عاشقم ! پس خیالی نیست ! حالا حرفهاش را زده ! حالا کمی سبک شده ! 

بلند میشود و میرود ! بدون اینکه کسی حتی معشوق او را ببیند !

............

چقدر نزدیک است حکایت آدم ها به هم ! حالا یا با رابطه ی عاشق و معشوقی یا بی این رابطه ! به هر حال نزدیک است ! همه تنها هستند ! شاید این روز ها همه غربت را تنهایی معنا کنند ! کسی چه میداند ؟

پ.ن : من فقط فکر میکردم ....! فکر میکردم که ... !

یا حق

اینجا تو را فریاد میزند...

اینجا...

اینجا این روز ها پر شده از سکوت . اما این سکوت فرق دارد با هر سکوتی !

اینجا سکوت هایش پر از فریاد است .

اینجا تو را فریاد می زند ! اما چرا هیچ وقت نشنیدی ؟ چرا هیچ وقت نمیشنوی ؟ چرا هیچ وقت نخواستی که بشنوی ؟

اینجا انگار عوض شده ! اینجا اینگونه نبود ! تو عوضش کردی و رفتی ! اما اینجا این تعویض را هم دوست دارد !

اینجا اگر هست ٬ تنها به امید لبخند توست ! اینجا می گرید تا تو بخندی ! پس چرا نمیخندی ؟

اینجا تو را فریاد میزند اما تو در عالم خود غرقی ! میترسد ... میترسد انقدر غرق شوی که دستهایش برای نجاتت کوتاه باشد ! اینجا این دلهره را فریاد میزند !

اینجا تنهاست ! تا به حال هیچ وقت انقدر احساس تنهایی نکرده بود !

اینجا خسته است ! تو هم این را میدانی ! اما هیچ کاری نکردی برای رفع این خستگی ! نکند تو هم خسته ای ؟؟

اینجا تو را فریاد میزند ... آن وقت تو ساده  از کنارش رد میشوی ؟ برایت سخت نیست ؟ گذشتن از اینجا ! لگد مال کردنش؟

اینجا را بغض دارد خفه می کند !

اینجا را نمیشود بار دیگر عوض کرد ؟ تو راهی سراغ نداری؟... نه ! اینجا با تمام این حرفها قشنگ است ! دیگر نمیخواهد عوض شود !

اینجا با تمام کوچکی اش تو را فریاد میزند ! برای یک بار هم که شده بشنو !

اینجا ...

اینجا فقط یک دل است ...!

همین !

پ.ن۱ـ اینها نه عاشقانه ای بود نه هیچ چیز دیگر ... یعنی اصلا مهم نبود ... اینها فقط حرف های یک دل بود با .... با .... شما فکر کنید با خودش !

پ.ن۲ـ آقا امروز روز میلاد توست ! میلادت مبارک !!

آقا خودمانیم اگر خیلی ها را یکی دو ماه و یکی دو سال است نطلبیدی ما را پنج ٬ شش سالی میشود که نطلبیدی ! خب ما هم مثلا دل داریم ! نداریم ؟! خب دل ما هم برایتان تنگ میشود !

تنگ میشود با تمام این بی احساسیمان ! باور کنید تنگ میشود !

یا حق

چند لحظه تنهایی با ...

میخوای نماز بخونی و خسته شدی ٬ از اینکه وسط نمازهات یادت میره کجا بودی ! از اینکه سر نمازت به فکر همه چی هستی جز اون که باید باشی ! خسته شدی از این جور نمازهات. از اینکه ارزش قائل نیستی حتی برای خودت !

تصمیم میگیری یه امشبو تمام حواستو بدی به نمازت ! برای چند لحظه خودت باشی و خدای خودت ! از این تصمیم ها زیاد میگیری ... اما میخوای ایندفعه عملی اش کنی !

دلت میخواد برای خودت بخونی ! برای آرامشت !

وسط نماز دلت تنگ میشه . دلت تنگ میشه برای ... نمیدونی برای چی ؟ اما انگار ته دلت خالی میشه ... نمیخوای خالی باشی . از این خالی بودن بدت میاد !

نمازت که تموم شد مثل همیشه نیستی (میگی مثل همیشه چون عادت داری سریع بخونی و همه چی رو  جمع کنی و انگار که میخوای رفع تکلیف کنی !)

میشینی و نگاه میکنی ! تسبیحو بر میداری و تو دستات میچرخونی ! اما اصلا با این تسبیح حال نمیکنی ! بلند میشی و میری از توی کیفت اون تسبیح سنگی رو که انقدر دوستش داری که همیشه همراهته رو بر میداری ! انقدر این تسبیحو دوست داری که دلت میخواد شب و روز دور دستت باشه ! مثل همیشه بر میداری و می اندازی دور دستت ! اصولا عادت به تسبیح زدن نداری ! یادت نمیاد آخرین بار کی تسبیح زدی !؟فقط به تسبیح و سجاده نگاه میکنی !

یه چیزی اینجا کمه ! موبایلتو دست میگیری و موسیقی ای که دوستش داری روشن میکنی ! موسیقی سر سجاده ٬ چه شود !!! سرتو میذاری روی مهر و سجاده ! صورتت داره خیس میشه ! عینکتو برمیداری و میذاری کنار سجاده تا مزاحمت نباشه ! انقدر سرتو روی مهر فشار میدی که وقتی بلند میشی هنوز جاش مونده !

وسط این باریدن ها داری فکر میکنی به اینکه چرا ؟ دلیل این حال چیه ؟ دنبال دلیل میگردی ٬ اما پیدا نمیکنی !

.

.

.

اما سهم سجاده از تمام  این حال و سوال و دلیل فقط خیس شدن بود ! خیس میشد بدون دلیل ! بدون سوال ! بدون ...

پ.ن۱ـ واقعا از نمازهایی که حس رفع تکلیف داره بدم میاد ! از این فکر و ذهنم بدم  میاد که نمیتونه برای چند لحظه با جسمم همراه باشه و همه جا سرک میکشه !

یه جایی شنیدم خدا میگه : نمازهات وقتی قبوله که خودت این نمازتو قبول کنی !! آخه من چه جوری این نمازهارو قبول کنم تا خدا هم قبول کنه ! چه جوری ؟

فکر کنم وسط نماز دلم برای این چند لحظه تنهایی تنگ شده بود !

پ.ن۲ـ دعایمان کنید ! حالمان خوب نیست ! صحبت روح و دل و این حرفها نیست ! بحث سر همین جسم خاکی است ! دعایمان کنید که سخت محتاجیم !

یا حق

خنده ای از ته دل ...

دل نوشت :راه میروم ...گاهی روی زمین راه میروم ...گاهی روی ابرهای خیال !

نگاه میکنم ... گاهی به آسمان بالای سرم ...گاهی به خودم ...گاهی به درونم !

میخندم ...نمیدانم این خنده ی چیست ؟ یعنی اسمش را چه میگذارند ...خنده ی از ته دل که نیست !دلم هنوز هم برای خندیدن دلیل محکم میخواهد !در این چند روز اخیر فقط یک بار از ته دل خندیدم یعنی دلم خندید نه لبانم ! درست زمانی که فکر میکردم دیگر نیست و ... ولی بود ! درست زمانی که احتیاج داشتم ! دلم در این زمان ها میخندد . از ته دل البته این دل وقتی میخندد چشم برعکسش عمل میکند ! این چشم با خنده ی دل خیس میشود ! حکمتش را نه خودم و نه دلم  میدانیم !

این هم از دل و چشم ما ...! کار دل است دیگر !خنده و گریه اش یکی است !هر دو این چشم را بارانی میکنند .خودمانیم ولی هیچ چیز به اندازه ی خنده ی از ته دل دلم را سبک نمیکند !

.

.

.

.

دلم برای خنده های از ته دلم تنگ شده !!

یا حق !