مرا چه شده آیا ؟!
شده تا به حال بری جایی و ببینی اصلا یک چیزهایی که توو ذهنت بوده فرق داره با چیزی که وجود داره ؟
شده در اوج نیاز به چیزی٬ به اصلش شک کنی ... به اصل اعتقاد خودت ؟
شده به اشک های کسی حسادت کنی ...؟ من به چشم ها و اشک های مردمی حسادت میکردم که چقدر راحت بی خیال صدها آدم میباریدند ... برایشان فرقی نداشت که کسی میبیندشان ... خودشان بودند و خواسته هایشان و باورشان به آن ضریح ... من هم باور داشتم ... اما وقتی آنها را دیدم به اعتقاد خودم شک کردم ...اصلا چرا من باید انقدر سنگ باشم ... چرا تا به حال فقط پیش دو نفر اشک ریختم ؟ (که پیش یکیشان یک بار و آن دومی که واقعا معذرت میخوام!ببخشد که تاب تحمل یک چیز را ندارم!)... از غرور است ؟ از چیست ؟
میدانم که اشک هایشان شاید ملاک خیلی چیزها نباشد ... اما حداقلش این است که آدم با خودش و با خواسته هاش رو راست است ... میداند که چه میخواهد ...
تا به حال شده به لیاقت خودت شک کنی ؟
در این چند روز ... این چیزها تووی ذهنم همچین رژه میروند برای خودشان ...
اما بی خیال تمام این حرف ها ... زیارت خوبی بود ... بعد از این همه سال ٬ خوب بود که رفتم ... اصلا شاید تمام این افکار از زیادی این سال ها باشد ...
همچنان هم میشود عاشق گنبد طلایش شد ... میشود رنگ طلایی گنبد نگاهت را از آن خود کند ... میشود ... میشود فقط به ضریح نگاه کرد و هیچ نگفت و فقط با دل حرف زد ... میشود به آن کودکی نگاه کرد که برای امام رضا بوس می فرستاد ... میشود ...
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !