........
این فاصله ی به وجود آمده را چگونه باید پر کرد ؟ قبل ها بین ما فاصله ای نبود ... اما حالا هر چه نگاه میکنم در عین نزدیکی ٬ دوریم و دورتر میشویم ... و این خوب نیست ... میترسم از روزی که انقدر این فاصله زیاد شود که دلمان به دوری و چشمانمان به ندیدن عادت کند ... نمیدانم برای رفع این فاصله چه باید کرد وقتی هیچ اشتیاقی نمیبینی ... ! به این نباید عادت کرد ! نباید !
........
حدود چهار ماه بیکاریه مطلق را تجربه میکنم ٬ یعنی قرار است تجربه کنم ! اولش نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت ... البته حالا هم نمیدانم . شاید چون تمام اشتیاقی که برای رفتن داشتم را از من گرفتند ...شاید چون حالا هیچ حسی ندارم ! در صورتی که باید داشتم !
اما دارم سعی میکنم از این چند ماه بهترین استفاده را بکنم ... دارم سعی میکنم به تمام کارهای عقب مانده ام برسم ٬ نوشتنی ها را بنویسم٬ که زیاد هم هست ! کتاب بخوانم ... تمام کتابهای نخوانده را ! حتی چند روزی است که دفتر و مداد های طراحی انگار وجودم را قلقلک میدهد ... خدا کند این قلقلک باعث شد آن طرح نیمه تمام را بعد از مدتها تمام کنم ! خسته شدم از بس به بوسه شان نگاه کردم و هی به خودم و تنبلی ام بابت تکمیل نکردنشان لعنت فرستادم !
خلاصه اینکه تا بهمن ماه علافیم ! بعدش را خدا میداند ... !
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !