تمام ... !

بودن دیگر فایده ای ندارد ... مدت هاست به رفتن فکر میکنم ٬ از همان وقتی که فهمیدم این بودن فایده ای ندارد ... از همان وقتی که تمام شدم ...از وقتی فهمیدم من آدم این روزهای سخت نیستم که فکر میکردم که هستم و چه خوش خیال بودم که فکر میکردم قدرت تحمل این درد و داغ را دارم ... خوش خیال بودم که فکر میکردم شاید نوشتن در اینجا مرهم باشد ... مرهم هم نباشد نمک نیست لااقل روی این دلم ٬ داغم ٬ زخمم ...

نبودنش زندگی ام را از من گرفت ... نه اینکه که فکر کنی الان حالم خراب است ... نه ! من هر چه باشم مقاوم تر از این حرف هایم ... روز ها میخندم و شاد به نظر میرسم ... و کسی نخواهد فهمید که چه در درون و چه در شب های من میگذرد ... شب های فقط با یاد او ... شب های یاد او و ... درونم آتشی را بر پا کرده اند که قصد خاموش شدن ندارد ... ملالی هم نیست که خاموش نمیشود ... اما گاهی بد جور میسوزاند و خاکسترم میکند و دوباره و دوباره ... هنوز هم فکر میکنم که چه کسی فکر میکرد نبودنش با من اینگونه کند و ... مهم نیست چه کسی ... مهم الان  است و منم و نبودنش ...

این منم که هنوز که هنوز است مثل بچه ها نمیتوانم مرگ را هضم کنم ... نمیتوانم بفهمم که مرگ یعنی چه ... اصلا تو بیا و ساعت ها برایم حرف بزن و بگو مرگ یعنی چه اما با این چشم چه کنم که دست از چشم انتظاری و دیوانگی بر نمیدارد ... چه کنم با این خود گول زدن ها ؟ چه کنم ؟ چه کنم که جانم را گرفتند و نفسم را ؟... نمیتوانم باور کنم ... هنوز ... اصلا بی خیال هنوز ها ... اگر قرار باشد به این هنوز ها اجازه ی ورود به این خط ها را بدهم مثنوی هفتاد منی میشود که بیا و ببین ...

رفتنش کمر خودم را که هیچ ٬ کمر قلمم را هم شکسته ... دیگر نمیتوانم بنویسم ... نه که قبلا مینوشتم و چیزی درخور خواندن بود اما حتی دیگر دستم به نوشتن برای خودم هم نمیرود که شاید ... شاید ... نمیدانم شاید چه ... اما میدانم نوشتن گاهی موهبتی میشود بزرگ برای روزهای تنهایی ... مینویسم جایی دیگر اما دیگر نمیشود اسمش را نوشتن گذاشت ... آنجا مینویسم از لحظه های زندگی ... اما نوشتن در اینجا آرامشی داشت که هیچ جایی ندارد ...

دلم برای اینجا ... برای تمام آدم های اینجا ... برای تمام اتفاقاتی که افتاد و حالا خوب و بدش شده خاطره ... دلم برای همه ی روزهایی که اینجا داشتم و دیگر نخواهم داشت تنگ میشود ...

خدانگه دار ... حلال کنید ... و دعا کنید ...

چرا چشمای من خیسه ؟ چرا عکساتو میبوسم ؟

مثه باغی که خشکیده دارم از ریشه میپوسم

مثه دیوونه ها گیجم ٬ همش بیهوده میخندم

دوتا عاشق که میبینم سریع چشمامو میبندم

خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره

میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره

یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟

چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟

میخوام دیوونه باشم تا ٬ به این دنیا بفهمونم

میون این همه عاقل ٬ فقط من گیج و دیوونه ام

توو این روزای دلتنگی ٬ دارم هر لحظه میبارم

آخه دیوونگی چاره است واسه دردی که من دارم

خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره

میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره

یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟

چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟

جواب این چرا ها رو ٬ تویی که خوب میدونی

نمیتونم ازت رد شم ٬ تویی که خوب میتونی ...

 

* سیامک عباسی

به همین راحتی ...

سرده تمام لحظه هام ٬ پاییزه باغچه ی تنم

بی تو نفس نمیکشم ٬ هر لحظه من جون می کنم

رفتی سفر چه آروم ٬ نگفتی یاری داری

نگفتی پشت این در ٬ چشم انتظاری داری

کاشکی میشد که یک شب مهمون خواب من شی

 حتی واسه یه لحظه ٬ رویای ناب من شی

دیدار ما عزیزم ٬ باشه واسه قیامت

اما بدون به دوریت ٬ هرگز نکردم عادت

نداره راه برگشت این سفر همیشه

غصه ی بی تو بودن هیچوقت تموم نمیشه

هنوزم که هنوزه دلم هواتو داره

گوشه کنار خونه تو رو یادم میاره

... 

پ.ن ۱: حرفی برای گفتن نیست ... وقتی حرفی برای گفتن نیست پس نبودن بهترین گزینه است ... ... ترجیح میدهم کسی از طرفم حرفی بزند تا خودم بخواهم در به در دنبال واژه بگردم برای وصف این روزها و این لحظه هایم ... ترجیح میدهم این آهنگ تمام حرفم را بزند ...

پ.ن ۲: حالا دیگر تو تنها کسی هستی دیگر اگر زمین و زمان هم دست به یکی کنند نمیتوانند تو را از من بگیرند ... مگر میشود چیزی را که یک بار از دست داده ای را دوباره بگیرند ؟ در مورد تو دیگر نمیشود ...
مدتهاست که گذاشته ام جلوی چشمانم باشی ... که هرگز حتی یک لحظه هم از جلوی چشمانم نروی ... صفحه ی موبایلم ، صفحه ی لپ تاپم ، کیف پولم ، سجاده ام ... دیگر هر جا را که نگاه کنم جلوی چشمانمی عزیزِ جانم ... که نکند حتی لحظه ای بیاید که فراموشت کرده باشم ... چقدر خوب است که دیگر به هیچ قیمتی از دستت نمیدهم ... چقدر خوب که دیگر کسی نمیتواند تو را از من بگیرد ...

پ.ن ۳: و باز هم در تمام این دنیا من ماندم و تویی که دیگر نمیبینمت اما دلم میخواهد که باشی ٬ پس هستی ... گاهی به همین راحتی همه چیز یک آدم تمام میشود و تنها میشود ... به همین راحتی که میبینی ... به همین راحتی باز هم من ماندم و تو ...

دلم خونه ...

پرم از درد دلتنگی٬ واسم راهی نمیمونه

تو که خوب و خوشی بی من ٬ بدون تو دلم خونه

دلم خونه دلم خونه وجودم بی تو داغونه دلم خونه

نمیدونه نمیدونه کسی حالم و جز خدا نمیدونه

دلت قرصه که من هستم ٬ که دنیامو به تو بستم

که هر وقت مشکلی باشه ٬ برای تو دم دستم

ولی من چی کی و دارم ٬ که مثل خود من باشه

 که هر وقت عشق و کم دارم  ٬ مثه معجزه پیدا شه

دلم خونه دلم خونه وجودم بی تو داغونه دلم خونه

نمیدونه نمیدونه کسی حالم و جز خدا نمیدونه

تو که نیستی پریشونم ... دلم خونه

هراسونمو حیرونمو دیوونه

دلم خونه  دلم خونه وجودم بی تو داغونه دلم خونه

نمیدونه نمیدونه کسی حالم و جز خدا نمیدونه ... *

 

پ.ن ۱: * دلم خونه ... آلبوم مدارا ... شهرام شکوهی

پ.ن ۲: فقط دلم خواست اینو اینجا بذارم ! چرایش ...بماند ! همین !

 

مشق آب

راستی آیا

کودکان کربلا ٬ تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشق ِ آب ! آب !

مشق ِ بابا آب بود ؟

 

* قیصر

پ.ن : تازه فهمیدم ٬ بعد از این همه سال ٬ که محرم برای من با نوحه و سینه زنی و مداحی محرم نمیشود ... اینها انگار برای من نماد محرم است ... اینها انگار فقط مرا یاد محرم می اندازد ... اینها مرا به فکر نمی اندازد ... اینها اشکی به چشمم نمی آورد ...

محرم برای من وقتی است که مشق محرم بخوانم ... وقتی است که قلم کسی مرا به فکر فرو ببرد ... محرم حتی میتواند وقتی باشد که در تنهایی صدایی برایت از محرم بگوید ... محرم برایم وقتی است که شعری از محرم بخوانم ... و عمق فاجعه را در پس قافیه ها و ردیف ها پیدا کنم ... ردیف هایی که در کربلا کم بود ... ردیف آدم ها ... اما خوب ردیفی ساختند با همان کم بودنشان ...

تازه فهمیدم مفهوم محرم میتواند برایم تکرار هر روزه ی این شعر قیصر باشد ... مشق آب ! آب ! بابا آب ! عمو آب ! عمه آب ! برادر آب ! دوست آب ! دشمن آب ! خدا ... آب ... آبی سیراب کن ...

کو دل پرطاقتی ؟

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری! کو دل پرطاقتی ؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد٬ مست شد

غنچه ای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی ؟

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرات بوسیدن لب های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی*

* فاضل نظری

پ.ن ۱: گاهی پیش می آید شبی را تا نیمه اشک بریزی ... گاهی پیش می آید سر روی خیسی بگذاری ... گاهی پیش می آید نتوانی حرف بزنی ... گاهی شب میتواند دیشب باشد یا شب قبلش یا فرقی نمیکند اصلا ... گاهی چقدر وقتی اشک میریزی خاطرات بی رحم میشوند و هجوم می آورند ... گاهی چقدر دلت به حال خودت میسوزد ...

پ.ن ۲: یک ماه است رفته است روی اعصابم ! یک ماه است از ذهنم پاک نمیشود . یک ماه است این آهنگ مدام در گوشهایم میرود و می آید . اصلا چگونه  پاک شود وقتی که میروی باید همان مسیر آن روز را بروی ؟ چگونه پاک شود وقتی که در آن مسیر همیشه یاد آن آهنگ و آن صدا می افتی ... بهتر نیست مسیر را عوض کنم ؟ این خیابان را ؟ یا باید تا ابد آن آهنگ و آن مسیر مرا یاد تو بیاندازد ؟!

د.ن : من مدتی است با دلم عهدی بستم ... عهد بستم تا همان روز ... که اگر چنین روزی اصلا وجود داشته باشد ... فقط تا همان روز ... به نظرت این بار پای عهدم میمانم ؟ یا مثل همیشه ...؟

اقرار

« بگو که دوست دارمت ! »

... و او دوباره کوه را

میان پنجه های خود فشرد ٬

آب شد

درون ظرف تشنه ریخت !

« بگو که دوست دارمت ! »

و او دوباره پهن شد

و جنگلی نمود دشت خشک را ٬

سپس به بوستان روی فرش کهنه خیره شد ...

هجوم گل و ساقه های پیچ پیچ زنده

نغمه های بلبلان شاد ٬

ولی صدای رو به رو دوباره گفت :

بگو که دوست دارمت !

و او دوباره آب شد

اتاق را فرا گرفت و فوج ماهیان رنگ رنگ

ار دهان پنجره

گریختند تا گلوی خشک باغ ...

ولی صدای رو به رو دو پلک روی هم نهاده

خیس و ترس خورده باز گفت :

« فقط بگو !

بگو که ٬

دوست دارمت ! »

...

ولی دریغ !

مرد لال مرده بود .

* "محمد حسین جعفریان . هفته نامه همشهری جوان . شماره ۲۹۷ .ص ۷۳ "

پ.ن ۱: بدون شرح بود شعرش ... اما این عاشقانه را باید فریاد زد ... باید برای تمام کسانی که چشمانشان را بسته اند و فقط منتظر کلمه اند فریاد زد ...

این روزها مردن ِ  با دریغ سهم همیشگیه یک سوی عشق میشود ...

مگر زحمت دارد که این چشم ها را باز کنیم ؟ مگر زحمت دارد ببینیم ؟

این را که خواندم فقط دلم سوخت ... دلم سوخت برای تمام آنهایی که با یک آه و دریغ ٬ لال میمیرند و هرگز دیده نمیشوند ... دلم سوخت برای دلشان و عشقشان ...

د.ن : چقدر این روزها دلم برای گفتم کلمه ای از سوی او تنگ شده ... و بیشتر تنگ میشود وقتی امروز آن کلمه را جایی دیگر خواندم ... چقدر دلم برای گفتن یک التماس دعا در این شب ها به او تنگ شده ...

پ.ن ۲: خودم میدانم که تلخ مینویسم ... غمگین مینویسم ... و کلماتی مینویسم که در آن شادی نیست ... هر کس خواست شاد بخواند باید بگویم متاسفم ... من همینم ... یعنی همین شدم !

اینجا دل نوشته های من است و من در دلم چیزی جز دلتنگی های گاه و بیگاه وجود ندارد ! به هر حال ببخشید ! و من انتظاری بر اینکه خوانده شوم ندارم ...

این روزها ذره ذره با افکارم ٬ با تنهایی ام نابود شدم ... این روزها خندیدن مشکل ترین کار ممکن است !  و گاه چقدر مجبوری برای دل عزیزت بخندی وقتی میشنوی حرفهایش را به کسی دیگر که برایت نگران است !

پ.ن ۳: از قدیم گفته اند آدم دوست هایش و ایضا دشمنهایش را وقت سختی میشناسد ...

و من از کسی ممنونم که با حضورش از همان دورها نگذاشت تنها بمانم ... ممنونم "نفس" من !

پ.ن ۴: خداوندا ... از هر وقت دیگری محتاجم به خواستنت و اجابتت ... رهایم کن از تمام ...! فراموش نکن تمام حرفایی که بین خودم و خودت میماند !

درد و دل کردم دوباره ...

موندم از کجا شروع شد ٬ که تو رو دوباره دیدم

هنوز از راه نرسیده ٬ ته قصه امون رسیدم

یکی جز من توو دلت بود ٬ واسه این بود برنگشتم

وقتی لبخندتو دیدم ٬ حتی از خودم گذشتم

.

.

.

.

وقتی محتاج تو بودم ٬ تو فداکاری نکردی

حال و روز منو دیدی ٬ اما باز کاری نکردی

شونه خالی کردی از من ٬ با هزار عذر و بهونه

 درد و دل کردم دوباره ٬ با در و دیوار خونه

 

ادامه نوشته

با این بی حرفی چه کنم ؟!

هر روز دارم به خودم میگم : خب آپ کن دیگه ...

و دوباره پشتش میگم : خب وقتی هیچ حرفی برای گفتن نیست از چی بنویسم...؟ وقتی هیچ اتفاقی حتی از یک کیلومتری حال و احوالم رد نمیشه از چی باید بنویسم... ؟

وقتی هر روز میام اینجا و میگردم دنبال یه جمله که بنویسم و اینجا رو از این سکوت در بیارم اما نمیشه ... یعنی حرفی ندارم برای گفتن ... یعنی نمیشه نوشت ...

اینجور وقتا که خودت حرفی نداری برای گفتن یا حرفی داری و نمیتونی بنویسی میگردی دنبال حرفی ٬ شعری ٬ جمله ای ٬ چیزی که شاید حرفای نگفته ات توی اون باشه ...!

........

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

........

د.ن :از این دوری طولانی ٬ منو به ببر به دورانی ........... که هر لحظه تو اونجایی ٬ زیر بارون تنهایی

روز مبادا ...

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

پ.ن : قیصر امین پور

د.ن : دوباره یلدا ... دوباره فقط یک دقیقه بیشتر ... مگر از این همه دقایق خیری دیدیم که منتظر یک دقیقه بیشتر باشیم ...

حوصله اش را ندارم ... حوصله ی این تنهایی را ... احتمالا حسرت یک یلدای خاطره انگیز را باید به گور برد ...

خداحافظ...

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که ، بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه ، نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو با تو ، همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ ...همین حالا ...

خداحافظ

پ.ن : میرم تا شاید بتونم با خودم کنار بیام ... میرم چون حرفی ندارم برای گفتن ... میرم چون چند وقتی هست که دارم به رفتن فکر میکنم ...

میرم ... اما زمانی برمیگردم که حرفی داشته باشم برای گفتن ... برمیگردم زمانی که تونسته باشم ذره ای با خودم کنار بیام ... برمیگردم زمانی که از لحظه ی اول به رفتن فکر نکنم ...

د.ن: چقدر باید خدا خدا میکردم که دلش میلرزید ؟.... گریه ی دل ِ شکسته چقدر براش می ارزید ؟

خــــــــــــــــــدا ... بد کردی ... خیلی بد کردی باهام ...با دلم ...شکستی... نابود کردی ...و تمام !

یاحق

دوبـــــــــاره ...

دوبــــــــاره نمیـــــخوام ، چشای خیسمو کسی ببیــنه

یه عمره حال و روزه من همیـــــــــــنه

کسی به پای گریه هام نمیـــــــشینه

 

بــــــــازم ٬دلم گرفت و گریه کردم

بــازم به گریه هام میخندن

بـــــــــازم ٬ صدای گریه امو شنیدن

همه به گریه هام میخندن

 

دوبـــــــاره یه گوشه ٬میشنیم واسه دلم میخونم

هنوز تو حسرت یه هم زبونم

ولی نمیشه و اینو میدونم

دوبــــــــاره نمیخوام٬ چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمره حال و روزه من همیــنه

 

بازم دوباره  ٬ دلم گرفته

دوباره شعرام بوی غم گرفته

کسی نفهمید ٬ غمم چی بوده

دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

بازم دوباره دلم گرفته ...

.......


 Mohsen Yeganeh - www.Kurdost.Com .mp3
Found at bee mp3 search engine

پ.ن ۱: گاهی ... بعضی آهنگ ها و بعضی شعر ها ، آتش میزند ! این یکی از آنهاست !

گوش دادن به اینها شاید بی شباهت به خود آزاری نباشد ... اما ... !

من ... دیشب ... تا نیمه های شب ... من بودم و یک چیز... !

پ.ن ۲: حوصله ی هیچ کاری نیست ... خودم هم نمیدانم چرا ...؟!

یاحق

امشب ...

 ای سحر! امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار...

 

 

هستم اگر میروم ...گر نروم نیستم !

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ

در گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم

همین

***

یک کمی خاک

که دعایش

دیدن آخرین پله ی آسمان بود

آرزویش همیشه

پر زدن تا ته کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

***

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم ؟!

پ.ن۱ـ شعر از خانم عرفان نظر آهاری .

پ.ن۲ـ دوستان عزیز ! از آنجا که امسال آخرین سال تحصیل است پس باید کمی هم به فکر درس بود !! به همین خاطر دیگر به کسی سر نمیزنم ! گاهی می آیم و مینویسم برای خودم و برای دلم ! اما نمیتوانم به کسی سر بزنم ! انتظار هم ندارم کسی سر بزند ! انشالله سال بعد اگر عمری بود به همه ی دوستان سر میزنم ! گاهی می ایم و  میخوانمتان ! از همه ی شما دوستان معذرت میخواهم !

پ.ن۳ـ دوست داشتم بروم اما نمیتوانم ! بخشی از وجودم متعلق به این دنیاست !! مگر این وجود چند بخش دارد که یک بخش را اینجا جا بگذارم و بی خیالش شوم !

پ.ن۴ـ  تنها این دلیل رفتنم نیست ! شاید این بهانه ای باشد !

هستم اگر میروم ...گر نروم نیستم !

پ.ن۵ ـ خداوند نگه دار همه تان باشد !

یا حق

بیا پشت آن پنجره

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

***

پ.ن۱- شعر از خانم عرفان نظر آهاری .

پ.ن۲- اتفاقی به این شعر برخورد کردم ! این شعر ذره ذره ی حال من است ! این روزها فقط دلم یک چیز میخواهد : تنهایی ! جایی که هیچ کس جز او نباشد ! فقط من و او ! دارم فکر میکنم چقدر لذت بخش میتواند باشد !

پ.ن۳- این روزها بازار اعتکاف داغ است !دوست داشتنی باید باشد با اینکه هرگز تجربه اش نکردم و آرزوی تجربه اش سال هاست که نشسته آن گوشه ی دلم و دارد خاک میخورد (خاک میخورد چون هنوز که هنوز است همان آرزوست ! هنوز که هنوز است دعوت نامه ای نرسیده !). خب دوست داشتنی نیست ؟ اینکه سه روز در کنجی از خانه اش خلوت کنی ؟ بدون دغدغه ؟

خداوندا امسال هم دعوت نامه ای نرسید ! اما خوب میدانی صبر من زیاد است ! اما خب حق بده که غبطه بخورم ! باز هم مثل هر سال صبر میکنم ! تا شاید سال بعد برسد به دستم آن چه که بی صبرانه منتظرش هستم !

پ.ن۴-برفها/کم کم آب می شود/شب/ذره ذره آفتاب می شود/و دعای هر کسی/رفته رفته توی راه/مستجاب می شود!

یاحق

تا انتها حضور

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد .

باد چیزی خواهد گفت .

سیب خواهد افتاد ٬

روی اوصاف زمین خواهد غلتید ٬

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت .

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت .

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید .

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید .

راز ٬ سر خواهد رفت .

ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید .

سر راه ظلمات

لبه ی صحبت آب

برق خواهد زد ٬

باطن آینه خواهد فهمید .

 

امشب

ساقه ی معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد٬

بهت پر پر خواهد شد .

 

ته شب ٬ یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد .

 

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.

(سهراب سپهری )

پ.ن ـ شعر های سهراب رو دوست دارم چون تو رو با هر حالی جذب میکنه و برای چند لحظه هم که شده انگار از همه چی آزاد میشی !

یا حق

اگر يك شب خدا بودم.......


خداوندا اگر يك شب خدايي را به من بخشي و يك شب بنده ام باشي.تورا از حال دنيا بي نيازت ميكنم ان شب
تمام خوب رويان زمين رابرايت بنده ميسازم
خدا وندا اگر يك شب خدايي را به من بخشي و يك شب بنده ام باشي.

ندا از عرش امد : بيا امشب خدايي كن
مرا با مركبي بسوي اسمان بردندومن انجا خدا بودم

وهر كس را شكايت بود يكي از دست فرزندش كه شبها باده مينوشد
گرفتم جان فرزندش
زهركس شكوه افتد ميگرفتم جان اورا تا نباشد
به ناگه نام من از شكوه ها افتاد


خداوندا غلط كردم خطا كردم گنه كردم نميخواهم خدا باشم

همان بهتر خدا باشي و من بنده ات باشم

یاحق

به یاد او که رفته...

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

برای شادی روحش یه صلوات بفرستید

روحش شاد یادش گرامی

پ.ن ۱ـ روز دختر رو به تمام دختران پاک این سرزمین تبریک میگم

 

تبعیض روزگار...

یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر میشینه و اسکناساشو میشمره

می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم میکنه پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه میخواد

مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه همه میان

یکی تقویم واسه خط زدی رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره میمیره خرج مداوا نداره

یکی انشاشو میده توی خونه صحیح کنن

یکی از بر شده دردو دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی

یکی بعد عمری رنجو زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن

یکی میپرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوست داره که کارتو ببینه اما کجا

یکی اینقدر دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون میگه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دستاش ها نداره

دخترم میگه خدا چرا ما ...مادرش میگه

عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره

میگه نزدیکای ما آزمایشگاه نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل

مگه درس ومشق و شور وشوق و رویا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا دارهولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه میگم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره نتوش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هرکسی هر چیزی دلش می خوا بده

همه چی دسته اونه ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا

اونجا فرقی میون فقر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمیشه یا نمیخوام یا نشد یا نداره

 

 

سلام

اول که خودم میدونم شعرش خیلی طولانی بود ولی اگه بخونی حتما خوشت میاد .تو این چند روزه بد جوری اونده بود تو ذهنم ولم نمیکرد منم اینجا نوشتم تا کسایی که این شعرو ندارن بخونن.

پ.ن۱ـ دنیا واقعا همینه .ما واقعا داریم کجا زندگی می کنیم ؟

پ.ن۲ـ من اسم شاعر این شعرو نمیدونم اگه کسی داره بهم بگه

پ.ن۳ـ تا حالا شده این همه مطلب بنویسی و پاک بشه و نتونی برش گردونی .الان من اینجوریم

یاحق

 

 

آغاز میکنم...

به نام خدایی که از پنهان دلهای ما آگاه است

می خوام اولین پست وبلاگمو با این شعر که خیلی هم دوستش دارم شروع کنم

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازند

گلویم سوتکی باشد به دست

کودکی گستاخ و بازیگوش

و او هر روز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.

«دکتر علی شریعتی»

 

خداحافظ فعلا..........