در راستای توهین به مخاطب!

ماه رمضون این چند سال به برنامه های قبل افطار عادت کرده بودیم . مخصوصا به برنامه ی ماه عسل . اما امسال حس میکنم یه بمبی چیزی زدن به صدا سیما یا مثلا یه زلزله ای تو سازمان اومده و همه سرهاشون به یک جایی اصابت کرده اونم از نوع شدید . کسی میتونه به من بگه این چه ماه عسلیه ؟ اصلا مطمئنید این ماه عسله و گلاب به روتون یه ماه ِ دیگه نیست؟

همیشه با اجرای احسان علیخانی مشکل داشتم ! اونم از نوع اساسی و اصولا وقتی برنامه شروع میشد ٬ ایشون از دعاهای خیر بنده (اونم از نوع خیلی خیر !!!) بی نصیب نبودن !

کلا هر چند دقیقه یک بار یه بد و بیراهی نصیب ایشون میکردم ! و کلا ملت (منظورم از ملت مادر و خواهر اینجانبه !) میگفتن چه خبرته ! خب نبین ! منم میگفتم نمیشه که !:دی 

البته بعد از تمام بد بیراه ها هم سریع به این موضوع اعتراف میکردم که هیچ کس نمیتونه این برنامه رو غیر از این علیخانی اجرا کنه ! ایشون از چیزهایی برخوردارن که کمتر کسی برخورداره ! اونم : روووو !

امسال هم منتظر بودیم که ایشون بیان و برنامه رو اجرا کنن ! گرچه خودش گفته بود که دیگه نمیام ! گفتیم شاید داره ناز میکنه ! بعد خبر رسید که یه نفر دیگه که از چیزی که علیخانی برخوردار بود برخورداره میخواد بیاد و برنامه رو اجرا کنه ! کسی نیست جز فرزاد حسنی ! گرچه از اینم خوشمون نمیاد اما گفتیم بهتر از اینه که سنگر به دست بیگانه بیفته !!!

همینطور که منتظر بودیم که یکی از این دوتا وارد بشن ٬ یکهو چشممان روز بد دید ! باور نمیکردم آنچه را که دیده ام ! هی نگاه کردم ! باز هم نگاه کردم ! اما خود نامردش بود ! کسی به نام حسن جوهرچی !

بعد از چند دقیقه باورم شد که نه ! کلا همه چیز تغییر کرده ! و سنگی بزرگ به سر همگان خورده !

حالا نه خودم برنامه رو میبینم نه میذارم کسی این برنامه رو ببینه ! تحریم کردم ! چند روز هم  مادرم اصرار داشت  که چرا نمیذاری ببینیم ؟ بنده هم هر روز به چند دلیل قانع کننده ٬ قانعش میکردم ! دلایلی از این قبیل :

ــــ ایشون سلام و احوالپرسی رو هم از روی کاغذ میخونن ! آخه کی گفته تو میتونی مجری خوبی باشی ؟ بهم بگو یه حال اساسی هم به اون بدم ! در ضمن ایشون  به قول یه نفر از اعتماد به نفس زیادی هم رنج میبرن (!!!) تمام کلماتو از روی کاغذ میخونن ! و کلا چیزی هستند شبیه به جلبک که حافظه ی کوتاه مدت هم ندارن !

ــــ خواهرم پرسید که چرا حالا انقدر مهمان زیاد میارن !؟ منم گفتم که به خاطر اینکه کمتر مجبور بشه حرف بزنه ! یه سوال میپرسه میگه حالا شما ! بعدی ! بعدی ! نیم ساعت تمام داشت میخندید ! آخه برادر من ( البته شما جای پدر بزرگمی ها ! جو نگیرتت !) چرا خودتو آخر عمری مضحکه میکنی؟

ــــ  بعد هم این نزدیک های ماه رمضون هی هر شبکه یا رو که میزدی میدیدی ایشون به عنوان مهمان حضور دارن ! تازه فهمیدم برای تمرین مجری گری و اعتماد به نفس بوده !

ــــ و وقتی باز هم با صدای اعتراض مواجه شدم که بزن شبکه ی سه ! ضربه ی آخر را وارد کردم و گفتم : وقتی اینو میارن که بلد نیست حرف بزنه یعنی توهین به شعور منه مخاطب ! مگه منه مخاطب چقدر وقت دارم که شاهد تمرین مجریگری ایشون برای سال های آتی باشم ؟ مگه من اعصابم رو از توی جوب پیدا کردم که شاهد لبخند های بی مورد و روی اعصاب ایشون باشم ؟ و در آخر هم اینکه من تن به این ننگ نمیدم ! والسلام !

اینجاست که باید یادی از علیخانی مرحوم کرد و گفت : کجایی که یادت بخیر ! (البته اگه باز دوباره بیای همون آشه و همون کاسه :دی )

پ.ن: خدایا ! این اعتماد به نفس کاذب را از جماعت انسان بگیر که اصلا جنبه اشو ندارن !

.......

د.ن:حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم ............ شاید از گریه خوابم برد درارو باز می ذارم

یاحق

درد

تا امروز هیچ کس درد مرا نفهمید ... از این به بعد هم نمیفهمد ... !

یاحق

خـــــــــــدا ... از چه بگویم ؟

از چه بگویم ؟ از کجا بگویم خدا ؟ از کاری که با من کردی ؟ یا کاری که با دلم کردی ؟

از اینکه فکر میکردم همیشه با منی ... ؟ بودی اما ٬فقط بودی ! از اینکه فکر میکردم این بودنت یعنی آغاز عشق بازی ... اما  ...

از اینکه به تو امید بسته بودم اما پرتم کردی به اعماق چاه تاریک ناامیدی ؟ از اینکه آنچه من خواسته بودم را نخوستی؟

راستی حالا خوشحالی ؟ حالاخوشحالی که آنچه که من میخواستم نشد؟یا کمی هم مثل من ناراحت ؟

از اینکه فکر میکردم اگر دعا کنم نه برای خودم بلکه برای دیگری دعایم زودتر مستجاب میشود ؟ اما حالا چه شد ؟ هیچی ... حالا من هیچ ندارم !

از اینکه شکست ؟ از اینکه خورد شد ؟ از اینکه دیگر درمانی ندارد ؟

آخر خدا ... من از چه بگویم ؟

از اینکه آن دورها  کورسویی بود اما همان کورسو را ذره ذره از وجودم داری میگیری؟ از اینکه من به همان کورسو هم امید بسته بودم و مدتها دعا کردم که آن را از من نگیری؟ اما حالا آرام آرام و روز به روز خاموش تر میشود ...

از اینکه همیشه خواستم چیزهایی را که روزی دادی از من نگیری؟ راهی برای بازگشت بگذاری؟

من به خدایی ایمان داشتم که امید میداد نه اینکه امید میگرفت ... امید میداد اما نه امید واهی ...

برای من همان خدا باش ... تغییر خوب است ... اما برای ما ... نه برای تو ... همان خدا باش برایم !لطفا!

د.ن :مریضم کرده تنهایی٬ ببین حالم پریشونه ......... من اونقد اشک می ریزم که برگردی به این خونه

یاحق

قرار بود ...اما ...

قرار بود از روی جنازه ام رد بشی که بیای اتاقو مرتب کنی ... اما یادم رفت که باید از روی جنازه ام رد شی ... اصولا تا ببینمت همه چی یادم میره ! میدونستی ؟ حتی اگه دارم از زور غصه هم میمیرم تو رو که میبینم همه چی حتی برای چند لحظه تموم میشه ! حتی وقتی صدات رو میشنوم ! حتی وقتی پیام میدی ! البته گاهی هم استثنا هست :دی

قرار بود نذارم که بیای و ازت بیگاری بکشم و گفته بودم که مرتب میکنم ! اما تو هم منو شناختی ...

قرار بود نذارم با مادرم هماهنگ کنی ... اما تسلیم شدم ...

قرار بود ... اما از اونجایی که من شما رو بهتر از خودم میشناسم و میدونم که همیشه تسلیم حرفتم چون حرفات حقه و دلم طاقت نداره ببینم حتی صدات ناراحته اونم به خاطر من ٬همه ی قرارها بهم خورد!

سر ظهر با هم رفتیم خونمون ! بعد اون همه الافی !

حالا من  هر چقدر هم  نخوام به حرفت گوش بدم که نمیشه ! از تو اصرار و از من انکار ! و باز هم مریم تسلیم ...

نشستیم و با هم کتابا رو از اتاق استخراج کردیم !:دی

ولی خداییش فکر نمیکردم این همه بشه ...  خیلی زیاد بود ...

حالا که خیالت راحت شد خیال منم راحت شد ! که تو ناراحت نیستی !

و تا همین چند دقیقه ی پیش که رفتی جبرانی بود بر تمام ندیدن هامون ... بر تمام صحبت نکردن هامون... بر تمام (بـــــیـــــب : بوق سانسور )...(:دی)

و باز هم این تو بودی که به فکرم بودی ... بازم تو بودی که وجودت بهم آرامش داد ... و باز تو بودی که برام خاطره ساختی و نذاشتی خاطره بد بمونه (حواست هست که : خاطره ی بد  میشه ؟:دی)

و باز من موندم و اینکه ببینم چطور باید جبران کنم ...:دی

پ.ن : خدایا !تا اینجاش که آوردی ...  امیدی که دادی نگیر و ناامید نکن ... تا اینجاش با تو بود ... از اینجا به بعد هم با خودت ... ! این دفعه دیگه واقعا فقط خودتی و خودت ... همه چی رو از چشم تو میبینم ! ببینم چی کار میکنی!

د.ن:دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده ........ مگه میذاره دلتنگی مگه گریه امون میده

یاحق

من عادت کردم ...

من عادت کردم که حتی دلخوشی های کوچک را خدا از من بگیرد .

..   ....    ....   به این شکستن اما نگذارم کسی دیگر بشکند .

..   ....    ....   که قصاص شوم برای گناهی که نمیدانم چیست .

..   ....    ....   سکوت کنم که شاید خدا سکوتش را بشکند .

..   ....    ....   که اگر حرفی زدم تا آخر بر سر حرفم بمانم هر چند که او نماند .

..   ....    ....   که بمانم اما او نماند .

..   ....    ....   به این همه کنایه .

..   ....    ....   به این همه دروغ .

 

پ.ن : خدایا!محض اطلاع خودم،محض کنجکاوی ، نه اصلا محض پیشنهاد « فکر نمیکنی که دیگه بسه؟»

همینجوری باز هم محض کنجکاوی: خدایی تا حالا بهش فکر نکردی؟

د.ن: تو امید منی اما داری از دست من میری ......... با دستای خودت داری همه هستیمو می گیری

یاحق

و خدا کی میخواهد...؟

امروز دوباره روز توست . این روزها  همه از تو مینویسند . چه دوستت داشته باشند ٬ چه ... !

اما من چیزی برای نوشتن برای تو ٬ برای میلادت به ذهنم نمیرسد ...

میدانم که هستی ... حاضرتر از همه !

میدانم که می آیی ... در این که هستی و می آیی شکی ندارم ... ! اما نمیدانم کی و مطمئنم عمر من به ظهور تو قد نمیدهد ! این تنها چیزیست که مطمئنم !

اگر به انتظار بود ...منتظر زیاد داشتیم !

اگر به باران بود ...باران زیاد بارید !

اگر به نشانه ها بود ...تا به حال هزاران نشانه که میگویند با آنها می آیی ٬ آمد و رفت و تمام شد اما نیامدی !

پس به اینها نیست ! به چیزیست که ما نمیدانیم چیست ! چیزیست فراتر از انتظار ! فقط میدانیم که تا خدا نخواهد نمی آیی ...

و خدا کی میخواهد...؟

پ.ن ۱: سعی میکنم برگردم به همان چه که بودم ... سعی میکنم بشوم همان مریم ...اما ...!

پ.ن ۲: این هم یک عدد مریم بعد از کنکور :

 د.ن: تو رو دستش خودش دادم که از حالم خبرداره .........که حتی از تو چشماشو یه لحظه برنمی داره

یا حق