از دردهای کوچک است که آدم می نالد ٬ وقتی ضربه سهمگین باشد ٬ لال میشود آدم ...

(چاه بابل - رضا قاسمی)

پ.ن۱ : لال شده ام این روزها ... لال شده ام ... اما دلم میخواهد داد بزنم ٬ فریاد بزنم ٬ جیغ بکشم ... آنقدر داد بزنم که تا یک ماه صدایم در نیاید ... واقعا این تنها چیزیست که دلم میخواهد ...

چاره ای جز داد زدن نمیماند وقتی بعد این همه روز هنوز هم باورم نیست ... وقتی دیدم که در خاک میگذارنش و هنوز باورم نیست ... وقتی عکسهای بدن بی جانش را دیدم و هنوز باورم نیست ... باورم نیست که دیگر چشمهای قشنگش را نمیبینم ... باورم نیست بی برادر شده ام ... باورم نیست که واقعا تنها شده ام ... من هیچکدامش را باور نمیکنم ... تو هر چه میخواهی بگو ...

پ.ن۲ : وقتی نیستی هر شب جای تمام شب بخیر هایت ... جای تمام آن حرفهای تکراری که هر شب به هم میگفتیم و هیچ وقت تکراری نشد ٬ فقط اشک است ... اما خودمانیم این اصلا انصاف نیست که اشک جای همه ی آنها را بگیرد ... انصاف نیست ...