چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره ...

بعد نزدیک به هفت سال ... بالاخره شد که بروم ... یعنی فکر کنم بشود ...

فکر کنم هفت سال طلبیده نشدن حداقل یک خاصیت را داشت ... که حالا با چشمانی منتظر و عاشق نگاه کنی به گنبد طلایش ...

اگر خدا بخواهد فردا میروم ... میروم تا این همه مدت حرف هایم را که از راه دور گفتم از نزدیک بگویم ...

میروم عهد ببندم با او ... او که بی وفایی  به عهد نمیکند ... میروم که بگویم نگذار من بی وفایی کنم ...

میروم نذری را که یک سال پیش برای عزیزی کرده بودم ادا کنم ...

میروم تا چیزی را از او بخواهم که فقط او از عهده ی راضی کردن خدا برمی آید ... خدا که به او نه نمیگوید ... میگوید ؟

میروم تا بلکه چشم انتظاریم تمام شود ...

میروم تا دلم را دخیل ببندم و خودم برگردم ... اگر بشود ... اگر قبول کند این بی ارزش شکسته را ...

د.ن : آروم ندارم ... یه نشونه میخوام واسه قلبم ... جز این نشونه ٬ واسه چیزی دخیل نمیبندم ... این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره ...

خـــــــــــدا ... از چه بگویم ؟

از چه بگویم ؟ از کجا بگویم خدا ؟ از کاری که با من کردی ؟ یا کاری که با دلم کردی ؟

از اینکه فکر میکردم همیشه با منی ... ؟ بودی اما ٬فقط بودی ! از اینکه فکر میکردم این بودنت یعنی آغاز عشق بازی ... اما  ...

از اینکه به تو امید بسته بودم اما پرتم کردی به اعماق چاه تاریک ناامیدی ؟ از اینکه آنچه من خواسته بودم را نخوستی؟

راستی حالا خوشحالی ؟ حالاخوشحالی که آنچه که من میخواستم نشد؟یا کمی هم مثل من ناراحت ؟

از اینکه فکر میکردم اگر دعا کنم نه برای خودم بلکه برای دیگری دعایم زودتر مستجاب میشود ؟ اما حالا چه شد ؟ هیچی ... حالا من هیچ ندارم !

از اینکه شکست ؟ از اینکه خورد شد ؟ از اینکه دیگر درمانی ندارد ؟

آخر خدا ... من از چه بگویم ؟

از اینکه آن دورها  کورسویی بود اما همان کورسو را ذره ذره از وجودم داری میگیری؟ از اینکه من به همان کورسو هم امید بسته بودم و مدتها دعا کردم که آن را از من نگیری؟ اما حالا آرام آرام و روز به روز خاموش تر میشود ...

از اینکه همیشه خواستم چیزهایی را که روزی دادی از من نگیری؟ راهی برای بازگشت بگذاری؟

من به خدایی ایمان داشتم که امید میداد نه اینکه امید میگرفت ... امید میداد اما نه امید واهی ...

برای من همان خدا باش ... تغییر خوب است ... اما برای ما ... نه برای تو ... همان خدا باش برایم !لطفا!

د.ن :مریضم کرده تنهایی٬ ببین حالم پریشونه ......... من اونقد اشک می ریزم که برگردی به این خونه

یاحق

و خدا کی میخواهد...؟

امروز دوباره روز توست . این روزها  همه از تو مینویسند . چه دوستت داشته باشند ٬ چه ... !

اما من چیزی برای نوشتن برای تو ٬ برای میلادت به ذهنم نمیرسد ...

میدانم که هستی ... حاضرتر از همه !

میدانم که می آیی ... در این که هستی و می آیی شکی ندارم ... ! اما نمیدانم کی و مطمئنم عمر من به ظهور تو قد نمیدهد ! این تنها چیزیست که مطمئنم !

اگر به انتظار بود ...منتظر زیاد داشتیم !

اگر به باران بود ...باران زیاد بارید !

اگر به نشانه ها بود ...تا به حال هزاران نشانه که میگویند با آنها می آیی ٬ آمد و رفت و تمام شد اما نیامدی !

پس به اینها نیست ! به چیزیست که ما نمیدانیم چیست ! چیزیست فراتر از انتظار ! فقط میدانیم که تا خدا نخواهد نمی آیی ...

و خدا کی میخواهد...؟

پ.ن ۱: سعی میکنم برگردم به همان چه که بودم ... سعی میکنم بشوم همان مریم ...اما ...!

پ.ن ۲: این هم یک عدد مریم بعد از کنکور :

 د.ن: تو رو دستش خودش دادم که از حالم خبرداره .........که حتی از تو چشماشو یه لحظه برنمی داره

یا حق

امشب ...

 ای سحر! امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار...

 

 

پله ی سوم

سه سال گذشت از زمانی که اینجا ٬ نوشتن را شروع کردم  .نردبانی تا خدایم تا چند روز دیگر سه ساله میشود . و حالا فکر میکنم که رسیده باشم به پله ی سوم نردبانی که سوی خدا میرود .گاهی تا مرز سقوط از همین سه پله پیش رفتم ٬ گاهی صعود کردم . و هنوز هم ایمان ندارم که آیا واقعا رسیدم به پله ی سوم یا فقط گذشت زمان مرا به این پله رساند.

.............

و  اما خدا ... ! خدایی که میخواستم با این نردبان سوی شما بیایم . با شما حرف ها دارم ! حرف هایی از جنس گله ٬ از جنس نیاز ٬ ....

یک سال تمام از شما چیزی را خواستم و منتظر رحم شما بودم که میگفتی ارحم الراحمینی . یک سال تمام منتظر بودم صدایم را بشنوی و جوابم را بدهی ٬ صبر کردم و صبر کردم اما جوابی نیامد . میگفتند دست رد به سینه ی بنده نمیزنی اگر دعا کند ٬ اگر بگوید دردش را ٬ اگر هر روز و هرشب مُصر باشد و  بخواهد خواسته اش را . میگفتند طاقت دیدن اشک بنده را نداری . اما داشتی.  خودت گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . حالا اجابتم کردی بعد یک سال خواندن؟ کدام اجابت ؟

میگفتی و میگفتند و من به این گفته ها امید بستم و دلخوش کردم .اما امروز ... !

انتظار داشتم بدانی دردم چیست . انتظار داشتم بدانی چرا این را از تو میخوام . انتظار داشتم بدانی چرا حاضرم ..... ولی حاضر به چیز دیگر نیستم . انتظار داشتم بدانی .... اما انگار انتظارم بیهوده بود .

 میدانی که ؟ ناگهان زود دیر میشود . میخواستم دیر نشود . میخواستم  کار از کار نگذرد . میخواستم  امیدم را از من نگیری . اما یک روز امید میدادی ٬ روز دیگر میگرفتی .

میخواستم تا فرصت هست کاری کنی . کاری کنی که دیر نشود که  وقتی دیر شد دیگر حتی معجزه نتواند اثر کند . می ترسم انقدر دیر شود که ...

گرچه حالا میدانم که زود نیست و تقریبا دیر شده . گرچه دیگر آن امید سابق را ندارم و امیدم در ناکجاآبادی دفن شده . اما هنوز کله شقی سابق را دارم ! اما هنوز یک دنده ام  ! هنوز  به زور آنچه را که نمیخواهی بدهی از تو میخواهم !

و هنوز انقدر ایمان برایم مانده که بگویم  اگر تو بخواهی میشود. اما اگر بخواهی ... چه کار کنم که بخواهی ؟ که بخواهی ؟که ... ؟

 پ.ن : التماس دعا دارم . آخر کم کم دارد خیلی دیر میشود ...  .

یا حق

میخواستم ...

دیشب میخواستم بی خیال همه چیز شوم ... واقعا بی خیال همه چیز ! حتی بی خیال تو ! میخواستم بزنم به آخرین سیم ...! آخر ِ آخر !

اما برای اولین بار این تو بودی که گفتی:

« او را بپرستید و بر او توکل کنید که پروردگار تو از آنچه خلق میکند ٬ غافل نیست » ( هود/ ۱۲۳)

یا حق

دلا امشب...

خدایا ... نه اول سلام ! سلام !

خدایا بازم منم ! همین اول کاری بگو ... نه خداییش ! خسته نشدی از دستم ؟ آخه هر روز هر شب ؟ هر روز یه چیز ؟ هر سال این موقع ها یه لیست ؟ نمیدونم ... ولی خودم فکر میکنم خیلی خسته کننده شده باشم !

شب قدر ... امشب ... دوباره روزگار گشت و گشت ٬ این همه روز و ماه رفت و رفت تا دوباره نوبت رسید به این شب ها. شب های تقدیر . شب های سرنوشت ! تقدیر یک سال زندگی . همیشه آرزو ها یا دعاهای بزرگمو میذاشتم که تو این شب بگم ! آخه میگن خدا دست رد به سینه ی کسی تو این شب ها نمیزنه ! خداییش هم نمیزنی خدای من. من یکی که یادم نمیاد چیزی تو این شب ها ازت خواسته باشم و نداده باشی !

اصلا میدونی چیه ؟ امسال تصمیم گرفته بودم هیچی نگم ! هیچی نخوام ! آخه هر سال کلی چیز میخوام و میدی اونوقت من چی کار کردم ؟ هیچی ! هر سال به جای اینکه بهتر بشم بدتر هم میشم !

اما نشد ! یعنی این دلم طاقت نیاورد چیزی نگم و نخوام ! خب چی کار کنم ؟ اصلا اگه منه بنده دعا نکم کی دعا کنه ؟ خب سخته دیگه ! سخته ... دست از دعا کشیدن !

خدایا امسال هم مثل هر سال به کمکت احتیاج دارم ! امسال بیشتر از هر سال !

خدایا تنهایم نذار ! که سخت محتاجم !

پ.ن۱ـ دلا امشب سفر دارم ....... من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم ...نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم ... ز لطف بیکران او تشکر ها کنم اما ... شکایت ها به درگاهش ز سودای بشر دارم ... دلا امشب سفر دارم ......

پ.ن۲ـ این شب ها اگر خلوتی کردید با خود و خدایتان ! اگر دوست داشتید یادی هم از ما بکنید که سخت محتاجیم !

یا حق

یه شب برای خودم !

تا چند روز پیش حتی نمیدونستم تو چه ماهی هستیم !منظورم به ماه قمریه ! حتی نمیدونستم که لیل الرغائب تو ماه رجبه و اولین جمعه ی ماه رجب ! ولی خب از وقتی از این و اون شنیدم دارم فکر میکنم باید چه آرزویی بکنم !

سالهای قبل وقتی برای اولین بار اسم شب آرزوها رو شنیدم جدی نگرفتم ! یعنی همین جوری چون همه آرزو میکردند من هم آرزو میکردم و خواسته ی دلمو میگفتم ! انقدر جدیش نگرفتم ٬که حالا حتی نمیدونم آرزوی سال پیشم چی بود !

اما امسال کلی با خودم فکر کردم ! نمیدونم یه حس دیگه ای بهش دارم !

اما من فکر میکنم خدا همیشه با منه ! خدا ننشسته که یه شب فرا برسه و آرزوهای بنده هاشو لیست کنه و ببینه کدوم به صلاح بنده هاشه و برآوردشون کنه ! خدا همیشه هست ! در همه حال ! تا به حال که هر چی خواستم و اون چیزی که به صلاحم بوده رو برآورده کرده ! خدا انقدر به من لطف کرده که تو این چند روز هر چی فکر کردم که ببینم کدوم چیز بوده که خواستم و نداده(تا بهش بگم خدا ! اینو ازت خواستم و ندادی و دوباره ازت میخوام !!) یادم نیومد ! حتما یه چیزایی بوده !! اما خب انقدری بهم داده که اون چیزها که میدونم به صلاحم نبوده به یادم نیاد !

خدایا ممنون ! یه عالمه تشکر بهت بدهکارم !

اما به نظرم امشب یه بهانه است ! یه بهانه که برای چند لحظه هم که شده به خودمون و خواسته هامون و خدامون فکر کنیم ! این که فکر کنیم از این بودن و از این زندگی چی میخوایم ؟ این که برای چند لحظه هم که شده به خدا فکر کنیم حتی شده برای برآورده کردن خواسته هامون ! اینکه یکی اون بالا هست (اصلا چرا اون بالا ؟همین جا !کنارم !)و به جای اینکه هی دست نیاز جلو بنده های ناتوانش دراز کنیم ٬ دستامون رو بسپریم به خودش ! ای بهتر نیست ؟

خدایا هنوز دارم به این فکر میکنم که چی ازت بخوام ! از این خواسته های الکی که از دست هر کسی هم برمیاد خوشم نمیاد ! میخوام یه چیزی باشه که فقط فقط کار خودت باشه ! میخوام وقتی خواستم رو گرفتم یه مهر و نشون بزرگ  از تو ببینم روش که فقط کار خودت باشه ! و هیچکی توش دخالت نکرده باشه ! که هیچ وقت لطف و محبتت یادم نره !

خداوندا! با تمام  این حرفا امشب شب آرزوهاست ! شبی که گفتی آرزو از تو و اجابت از من ! حالا هم میخوام خواسته هامو یه جایی بنویسم و بعد کنار هر کدوم یه مربع خالی بذارم ! هر وقت اجابت شد با یه رنگ سبز توشو پر کنم و اونایی که نرسیدم با یه رنگ قرمز توشو پر کنم ! و اونایی که به صلاحم نبود و ندادی توش یه گل بکشم برای تشکر !

پ.ن۱ـ خدایا ! ممنون ٬ ممنون به خاطر آنچه که دادی و آنچه که ندادی !

پ.ن۲ـ ماهی قرمز عیدم همین الان مرد! به نظرت اون آرزو نداشت؟

پ.ن۳ـ التماس دعا !

یاحق 

نردبانی تا خدا


در كوچه هايي سرد وبي روح قدم مينهادم همه چيز بي رنگ بود. سرد بود.
خدا،خدا انجا نبود،به خاطر همين اينقدر سرد و بي روح بود.
در جستجوي جايي بهتر بودم جاده بي انتها وهر لحظه سخت تر از لحظه ي ديگر ميگذشت.
از كنار كوچه اي گذشتم، چيزي مرا متوجه خودش كردخوب كه نگاه كردم ديدم پيچك است، پيچكي سبز در كنار جسد مرده ي ديگر پيچكان.
پيچك را گرفتم و دنبالش كه كردم رسيدم به نردباني چوبي و سبز كه تا عروج ميرفت.پيچك ها تزئينش كرده بودند.
زيبا،سبز و دل انگيز بود.
گام هايم را بر پله ي اول نهادم سخت ، هرچند خوش
بر پله ي دوم پانهادم سخت ، هرچند خوب
بر پله ي سوم كه پا نهادم شهري سبز از پس ديوار كوتاه گلي پيدا بود، اين يكي از قشنگي ها بود(وشايد كوچكترينش)
بر پله ي چهارم تصوير زيباتر بود ومن با همه ي سختي هايش همينطور رفتم.
سخت بود اما من خوش تر از آن نديدم .


آن نردبان مرا تا خدا برد
(((آري آن ، نردباني تا خدا بود)))

آن كوچه سرد دنيا بود
آن پيچك سبز هم اميدش كه هر روز ميرويد گر با خدا باشي

********

یک سال گذشت ! این وبلاگ یک ساله شد ! نردبانی تا خدا یک ساله شد !

سال پیش همین موقع بود که به فکرم افتاد یه وبلاگ باز کنم !

وبلاگ باز شد !

اول به خاطر تعریف های نه چندان خوبی که از دنیای مجازی میشد میترسیدم  !میترسیدم اعتقاداتم سست بشه و این دنیا منو از خیلی از ارزش ها دور کنه !

ولی با گذشت یک سال نه تنها اعتقاداتم رو از دست ندادم بلکه الان برام خیلی چیزها مهم شده که قبلا نبوده  ! الان خیلی چیزها رو دوست دارم که باید از اول زندگی ام دوست میداشتم٬ اما هیچ وقت دیر نیست! الان خیلی چیزها دارم که قبلا نداشتم !

تو این یک سال دوستان زیادی اومدن و رفتن و خیلی چیزها به من یاد دادن ! البته توی این دنیا مثل دنیای واقعی آدم های بد هم پیدا میشه ! ولی به نظرم آدمهای خوبش خیلی بیشتره و چقدر خوبه که آدم نیمه ی پر لیوان رو ببینه !

یک سال نوشتن از خوبی ها و بدی ها یک سال نوشتن از دلتنگی ها و شادی ها  ! و یک سال...

حالا واقعا خوشحالم ! واقعا خوشحالم ! به خاطر تک تک لحظه هایی که توی این دنیا گذشت ! (دنیایی که از نظر خیلی ها ارزش وقت صرف کردن نداشت )به خاطر تمام  روزهایی که توی این دنیا سپری شد و منو گاهی وقتها از دنیای واقعی دور میکرد و می کشوند اینجا تا برای چند لحظه از تمام اتفاقات دنیای واقعی آزاد باشم !

و از تمام کسانی که تو این یک سال با من بودند و با شادی ها و غم های من شریک بودند تشکر میکنم و حتی از کسانی که حالا نیستند !

به اینجا اومدم تا از نردبانی که انتهاش خداست بالا برم و امیدوارم یک روزی به اون بالا برسم  !

روز اول تازه پله ی اول رو طی کرده بودم و اون هم خواستن بود !اما حالا به پله ی دوم رسیدم و اون هم موندن و تلاش برای رسیدنه !

پ.ن۱ـ متن بالا از دوست عزیزم ملیحه خانم گل ! که همیشه با این نوشته هاش منو شرمنده میکنه  !ممنون !

پ.ن۲ـ فکر میکنی چند پله ی دیگه تا خدا مونده ؟

یا حق

پروردگارا ...

 

پروردگارا
نگویم دستم را بگیر زیرا که گرفته ای
گویم دستم را ز عنایت رها مکن.

                                             

یا حق

خانه اي ساخته ام از خار وخاشاك

خانه اي ساخته ام از خار وخاشاك
در پستوي ذهنم خانه اي ساخته ام از خار وخاشاك. خانه ام كوچك كه ديوارهايش كوتاه ست درش از چوب است وخالي از رنگ ريا وپر از عطر خدا
اري خانه ام ديوارهايش كوتاه است ساده و بي ارايش
خانه ام سقف ندارد اري
سقف ندارد تا هر وقت سرم را به رو به بالا ميگيرم اسمان را بينم
اسمان........
همان اسمان كه وسعتش بي پايان است همان اسمان كه خدايم در شب معراج پيامبرش را به سرحداتش برد
همان اسماني كه قران ان كتاب مصون مانده از تحريف جاهلان از انجا بر حضرت محمد(ص)فرود امد
همان اسماني كه پر است از حس خوب خدا هماني كه هرگاه دلت بگيرد بي شك دلش براي تو ميتپد وسرانجام كار براي تو نيز ميگريد
همان كه هر گاه مينگريش خدا در ان متجليست
اري همان خدايي كه در اين خانه ي بي ارايش من هست خداي من زيباست و در عين زيبايي ساده .همينش است كه ..........
خداي من اي معبودا اي كه دل تنگ است براي تو هميشه ياريمان كن كه به يادت باشيم و به اسمان بنگريم تا تجلي تو را دريابيم

 

پ.ن۱- این متن مال دوست عزیزم ملیحه اسحاقی

از این به  بعد شاید بازم میگم شاید اگه افتخار بده ٬ بیشتر متناشو اینجا میبینین کارش حرف نداره

بخونید حالشو ببرید

پ.ن ۲ـ ملیحه جونم ممنون خیلی لطف کردی گلم ٬خیلی دوستت دارم

پ.ن۳ـ عید همتون مبارک

یا حق

خدایا ممنونم خدایا ممنونم هزار بار هزار بار

تو این چند روزه خیلی اذیتت کردم میدونم

آخه این چند روز اینگار نمیگذشت تموم نمیشد لامصب

الان انقدر خوشحالم که انگار همه چیزو بهم دادی - دادی ها !

خدایا ممنونم که جواب التماسها و اشک هامو دادی !

خدایا ممنون که دل بزرگت برا دل کوچیک من به رحم اومد !

خیلی خوبی خیلی

اگه روزی هزار بار شکرت کنم بازم کمه !

ممنون ممنون ممنون ...

 

حرف های من با او...

خدایا امروز حرفم با توئه با تویی که چند وقته احساس میکنم خیلی ازم دوری خدایا احساس میکنم هر چی از این نردبان بالا میرم بازم بهت نمیرسم نکنه دارم راهو اشتباه میرم .

خدایا خسته ام از دنیا از خودم از آدماش از دروغ هاش از دورویی هاش از تهمتها از حرمت شکنی ها ، تو چقدر صبوری چقدر صبوری که همه ی این چیزی ها رو میبینی و هیچی نمیگی .

خدایا اصلا بعضی وقتها روم نمیشه باهات حرف بزنم شرمنده ام برا تمام کارهام .

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که اگه سجده نبود این بنده ها چی کار میکردند وقتی پریم از غرور و تکبر با سجده چنان همه چی میشکنه که انگار جز خاک هیچی نیستیم.

خدایا میترسم ، میترسم نه به خاطر گناهام چون هر چی تو بگی قبول دارم اما از قول هایی که دادم و عمل نکردم میترسم دیگه حسابشون از دستم در رفته .

وقتی یادم میاد که چیزی ها که ازت نخواستم و دادی و چه چیز ها که از خواستم و فاصله ی اجابتش فقط چند ثانیه بود حالا فرقی نمیکنه چی خواستم اما اون چند ثانیه برام به اندازه ی یه دنیا ارزش داره هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم خجالت میکشم .

خدایا وقتی به کارهای خودم ، به کار های دیگران فکر میکنم میگم اگه تو ستار العیوب نبودی باید چی کار میکردیم . چقدر ما بنده ها بدیم چون همین بنده که ادعای بندگیش میشه و ادعای برتریش میشه میاد و جلوی تو وایمیسته و میگه تو ستار العیوبی باش من میخوام بشم آشکار العیوب میخوام جای تو رو بگیرم میخوام کاری که تو نمیکنی رو بکنم میخوام رازها ، عشق ها، دوستی ها ، دروغ ها، دورویی ها ، ریاها و... رو فاش کنم و شروع میکنه به..........

خدایا همیشه وقتی به این جمله برمیخوردم که از خدا بترسید خیلی پیش خود م شاکی میشدم که چرا باید من بنده از خدا بترسم از خدایی که الرحم الراحمینه ، خدایی که بخشنده است من چه جوری ازش بترسم ؟ اما حالا میفهمم که معنیش چیه این خدا نیست که ترس داره این ماییم که ترس داریم این کارهای ماست که ترس داره و این خود ماییم و کاهامونه که باعث میشه از خدا بترسیم .

اما بازم نمخوام ازت بترسم آخه تو تنها کسی هستی که تمام حرف دلمو بهش بزنم .خدایا انقدر باهات حرف دارم که....

....................................

نمیدونم این چند تا جمله یا روایت یا... رو از کی شنیدم اما هر وقت بهش فکر میکنم امید میگیرم برا زندگی برا یه رو تازه برا بودن :

« وقتی اون دنیا محاکمه ات کردند و جزای تو هم شد جهنم و داری زار میزنی اما فرشته ها تو رو به طرف درهای جهنم میبرن وقتی داری التماس میکنی ، فقط یه لحظه یه لحظه برمیگردی و به پشت سرت نگاه میکنی خدا تحمل نگاهت رو نداره تو رو میبخشه میگه نبریدش اون بنده ی منه نبریدش من از حقم گذشتم و بخشیدمش بیاریدش ...

این یعنی امید تا اخرین لحظه ...»

یاحق