یک چیزهایی هیچوقت عادی نمیشود ...
ــ تعطیلات عید بود .... مثل همیشه خانه ی مادربزرگ ! مثل همیشه خسته که میشویم میرویم به باغ خانه ٬ یک جورایی میشود پاتوقمان آن ته باغ ! ته باغ جایی است که اگر بخواهیم دنبال هم بگردیم میرویم آن ته ! سالهاست همین است !( یاد بچگی ها بخیر که درختهای ته باغ بلند بود و حالا دیگر نیست ... حالا جدید هایش دارند قد میشکند. یاد همان موقع که ته باغ جایی ترسناک میشد دم غروب ... اما حالا یک دم غروب است و یک تهِ باغ ِ خانه ی مادربزرگ !) خیلی هم که از ته باغ خسته شویم چندتایی میزنیم به دشت و صحرا ... هر بار که تمام آن راه را میروم و برمیگردم خدا را بابت اینکه من زاده ی این سرزمینم ٬ این قطعه از سرزمینم شکر میکنم ... نفس کشیدن اینجا حال و هوای دیگری دارد اصلا ...
تعطیلات عید بود ... اما این عجیب قدر تک تک برگ های هر درخت را میدانستم وقتی قرار بود اصل بهار را اینجا نباشم ... شکوفه های سیب باغ را چنان بو میکنم که انگار هر چه بیشتر بو کنی دیرتر از یادت میرود ... دلم میخواست یک جوری این بو را با خود ببرم ...
ــ بعد تعطیلات عید بود ... باید میرفتم ... در راه ِرفتن تمام مدت بیرون شیشه را نگاه میکردم ... نگاه کردم ... نگاه کردم ... تا جایی نگاه کردم که دیگر آن همه حجم سبز تبدیل شد به بوته های کوتاه و تبدیل شد به سنگ و خاک ... و دیگر نگاه نکردم ...انگار میخواستم تمام آن حجم سبز از یادم نرود...
ــ دم دمای غروب است. سر کلاس نشسته ام .آخرهای کلاس که میشود هوای ابری بیرون و صدای رعد و برق دوباره هوایی ام میکند ... کلاس که تمام میشود باران هم باریده ! حیاط دانشگاه خلوت است ... لیوانم را پر از چای داغ میکنم ... روی نیمکت خیس مینشینم ...( خوشحالم که حالا که در شهر خودم نیستم جایی در همین نزدیکی هایم ...جایی که گاهی٬فقط گاهی هوایی مشابه هم دارد !)... آنقدری وقت دارم که لیوان چای خنک شود ... نمیدانی چقدر حالت می آید سر جایش وقتی قطره های درشت باران میریزد در لیوان ِ چای و چای را قطره قطره به بیرون لیوان پرت میکند و تو نگاه میکنی ... و از ذره ذره ی آن چای لذت میبری ...و چقدر در آن هوای خنک گرمت میکند . کلاس که شروع میشود باران هم تمام شده ...
ــ چند روزی را بر میگردم به خانه . در راه برگشت تمام این رنگهای خاکی را فقط به این امید دنبال میکنم که برسم به رنگ سبز... من دلم آن لحظه یک سبز ساده نمیخواست ...من دلم یک حجم سبز بکر و دست نخورده میخواست! وقتی چشمانم به رنگ سبز عادت میکند یعنی خانه ... یعنی حالا من در این قطعه از سرزمین سهم دارم ...
ــ میگویند تو دیگر باید به باران ودرخت و گل و گیاه عادت کرده باشی بس که دیده ای اما من عادت نکردم ... من نباید عادت کنم ... اصلا نمیتوانم ...
اصلا بچه ی این سرزمین سبز باشی و باران و خیس شدن و صدایش را دوست نداشته باشی ؟ دیوانه ی تک تک درختان و برگ ها و شکوفه هایش نباشی؟ اصلا بچه ی اینجا باشی و دلت پر نکشد برای بهار اینجا ؟ دلت نسوزد که رنگ رنگ شدنش با شکوفه ها را ندیده ای ؟ عادی شود اینها ؟ برای من که دیوانه ی بهار و اصلا چهار فصل اینجایم ؟ برای من که میپرستم این قطعه از سرزمین را ؟
نه !من تا عمر دارم عادت نمیکنم ... من اینجا را با هیچ جای دنیا عوض نمیکنم ...
ــ فردا دوباره باید برگردم ... دوباره تک تک درختان را قدر وسع چشمانم دنبال میکنم تا برسد به خاک ...
ــ من دلم برای یک همچین جایی تنگ میشود ...:
![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !