خداحافظ...

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که ، بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه ، نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو با تو ، همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ ...همین حالا ...

خداحافظ

پ.ن : میرم تا شاید بتونم با خودم کنار بیام ... میرم چون حرفی ندارم برای گفتن ... میرم چون چند وقتی هست که دارم به رفتن فکر میکنم ...

میرم ... اما زمانی برمیگردم که حرفی داشته باشم برای گفتن ... برمیگردم زمانی که تونسته باشم ذره ای با خودم کنار بیام ... برمیگردم زمانی که از لحظه ی اول به رفتن فکر نکنم ...

د.ن: چقدر باید خدا خدا میکردم که دلش میلرزید ؟.... گریه ی دل ِ شکسته چقدر براش می ارزید ؟

خــــــــــــــــــدا ... بد کردی ... خیلی بد کردی باهام ...با دلم ...شکستی... نابود کردی ...و تمام !

یاحق

دیشب...

دیشب ... میگویند شب تقدیر بود ...

دیشب ...

من ...

تنهایی ...

سکوت نیمه شب ...

صبر کردن برای قرآن به سر با رادیو ...

نزدیک سحر ...

عجز ...

التماس ...

اشک ...

صدایی که میخواند و از صدایش اشک میبارید ...

صدایش قشنگ بود ... در این حد که ماندگار کرد این شب را برایم ... با اینکه از تنهایی های شب قدر بدم می آمد انگار آن صدا ها کاری میکردند که دیگر تنها نباشم ...

تکرار آن حکایتی که امید به خدا را در دلم زنده میکرد همیشه ... حکایتی که دیوانه وار دوستش داشتم ...

دیشب ...

فریاد زدن بی صدا برای درخواستم ... برای شنیده شدن ها و یک امضا پای درخواستم ...

دیشب ...

ته امید بود ... آخر امید بود ... هر چه داشتم خرج کردم ... غیر از آن دیشبی دیگر چیزی به نام امید در وجودم نیست ... من فقط به تو امید بستم !

دیشب ...

انگار ته دنیا بود ...و ته دنیا در ساعت های آخر شب برایم نمایان شد ...

سکوت ... عجز ... التماس ... خواهش ... درماندگی ... اشک ... آخرین امید .

پ.ن : این وسط یاد شب قدر پارسال انگار آتشی بود که میسوخت برای خودش در این دل ... !

 یاحق

زنده با یاد ...

اگر بگویم این روزها دارم با خاطرات زندگی میکنم دروغ نگفتم .

اگر بگویم این روزها با یاد خاطره ها زنده ام دروغ نگفتم .

خاطراتی که تمام زندگی ام است ... نمیتوانم حتی یک لحظه از تمامشان جدا شوم !

یاد رمضان سال پیش ... یاد اشک هایی که حالا تلخندی نثارشان میشوند .

یاد خنده هایی که حالا اشک نثارشان میشود ...

یاد شادی های کوچک ... یاد دلخوشی های کوچک ... فکر اینکه حالا همه چیز با توست و تو خوشبختی ... اما حالا فقط به این فکر ها میخندی ! کاش میشد نخندید ! کاش ...

آری ... من با این خاطرات زنده ام ...  بی این خاطرات هم زنده میمانم اما این زنده بودن را بدتر از هزار مرگ میبینم !

کاش وقتی دیگر این خاطرات نبودند من هم بمیرم ... !  کاش ...

د.ن ۱: تویی که بودنت برام دلیل زنده بودنه ......... تموم آرزوم فقط بدون تو نبودنه

د.ن ۲: بدون تو نمیتونم٬ یه لحظه آروم بگیرم ........ اشکام سرازیر میشه و از غم و غصه میمیرم

یاحق