دیشب ... میگویند شب تقدیر بود ...

دیشب ...

من ...

تنهایی ...

سکوت نیمه شب ...

صبر کردن برای قرآن به سر با رادیو ...

نزدیک سحر ...

عجز ...

التماس ...

اشک ...

صدایی که میخواند و از صدایش اشک میبارید ...

صدایش قشنگ بود ... در این حد که ماندگار کرد این شب را برایم ... با اینکه از تنهایی های شب قدر بدم می آمد انگار آن صدا ها کاری میکردند که دیگر تنها نباشم ...

تکرار آن حکایتی که امید به خدا را در دلم زنده میکرد همیشه ... حکایتی که دیوانه وار دوستش داشتم ...

دیشب ...

فریاد زدن بی صدا برای درخواستم ... برای شنیده شدن ها و یک امضا پای درخواستم ...

دیشب ...

ته امید بود ... آخر امید بود ... هر چه داشتم خرج کردم ... غیر از آن دیشبی دیگر چیزی به نام امید در وجودم نیست ... من فقط به تو امید بستم !

دیشب ...

انگار ته دنیا بود ...و ته دنیا در ساعت های آخر شب برایم نمایان شد ...

سکوت ... عجز ... التماس ... خواهش ... درماندگی ... اشک ... آخرین امید .

پ.ن : این وسط یاد شب قدر پارسال انگار آتشی بود که میسوخت برای خودش در این دل ... !

 یاحق