امشب ...

 ای سحر! امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار...

 

 

اندکی درس باید ...!

حالا که دارم فکر میکنم میبینم چند روز درس کسی را نکشته ! پس تصمیم گرفتیم این چند روز باقی مانده را مثلا درس بخوانیم ! بلکه فرجی شد و ما هم جایی قبول شدیم ! البته جایی دور از اینجا !

گفتیم که یعنی اگر چند روز باقی مانده را آپ نکردیم کسی نگران نباشد !(نیست که حالا جماعتی نگران ما هستند !!!)

یا حق

روز به یاد ماندنی

می خواستم از خاطرات جمعه بنویسم !

جمعه ای که یهو دوستم ٬ملیحه زنگ زد و گفت پاشین لباساتونو بپوشین میخوایم بیایم دنبالتون با هم بریم باغتون ! بعد همه با هم رفتیم و کلی خوش گذروندیم ! یعنی به من که خیلی خوش گذشت ! تنها دلیلشم حضور ملیحه بود ! و روزایی که همدیگه رو نمیدیدیم جبران کردیم . البته یه ذره اشو !

جمعه ای که بعد از شش ماه فقط به خاطر دوستم حاضر شدم برم باغ و خونه باغ تازه تاسیس شده !!

که رفتیم خونه باغ و افتتاح کردیم ! آب بازی کردیم ! حرف زدیم . آهنگ گوش دادیم و ...

که به اسم زیارت پا شدیم رفتیم امام زاده ی بالای کوه ! و زیارتی کردیم که نگو !!

که برا شام هم همه رو بردیم همون ساندویچی که دوتایی با هم میرفتیم !

که هر چی سوتی بود دادیم ! و اگه یکی دو ساعت دیگه میموندیم یا خودمون دوتایی خودمونو  جلو دو تا بچه ( بچه که نیستن اما از ما کوچیک ترن !) تخلیه ی اطلاعاتی میکردیم یا اون دوتا ما رو تخلیه ی اطلاعاتی میکردن !!

که خلاصه جمعه ای بود که خوش گذشت !

اما هر کاری کردم که حالا شرح کامل رو بنویسم که یادگار بمونه نشد ! نتونستم ! سعی کردم اما نشد !

همین قدر هم ته مونده ی تمام چیزاییه که میخواستم بنویسم !

پ.ن : هر چه قدر که جمعه خوب بود ٬ روز بعدش بد !

(بعدالآپ: کسی که دیروز صبح برایم نوشت : حرفهایت را خواندم ! یک طرفه رفته بودی ! دلم میخواهد اگر هنوز هم اینجا را میخوانی حرفهای من را هم بشنوی ! منتظرم !)

یا حق

و تو ای همیشه  یگانه ام ...

سه سال می گذرد و من هنوز بعد این سه سال برای این روز در به در دنبال واژه میگردم برای تقدیم به عزیزی . سه سال فرصت کمی نیست که حالا ندانم چه باید بنویسم . که کم بیاورم٬ که این قلم کم بیاورد.

از این یگانه  چه بنویسم ؟

یگانه ای که وقتی کسی نبود  او بود ، وقتی تنها بودم او بود ، بود و برایم برادری کرد .

یگانه ای که سه سال برای کسی برادری کرد و او نه تنها که خواهری نکرد ٬ حتی نتوانست ... .

یگانه ای که یگانه بود ٬ به معنای واقعی کلمه برایم و هیچ وقت ندانست .

یگانه ای که برای این دل خسته مرهم بود و خودش نمی دانست .

یگانه ای که همه چیز بود و خودش نمیدانست .

او همان کسی بود که باید می بود ، اما خودش قبول نداشت !

خب ٬ فقط خودش و خدا میداند که چقدر حرص دادم ... چقدر اذیت کردم ... چقدر ناراحت کردم ...

فقط خودش و  خدا میداند که من چه کردم در برابر این یگانه !

و امروز روز اوست ... روز تولد این یگانه ...

 امروز که دارم می نویسم نه میتوانم چیزی تقدیمش کنم نه چیزی دارم برای تقدیم به او  ! حتی این قلم هم مانند قلمش توانا نیست که بنویسد ... بنویسد حرف دل را ...اما به قول خودش :«همه ی حرف ها را که نباید زد ... باید فهمید ...باید فهمید »

امین جان ٬ یگانه برادرم ! تولدت مبارک !

وقتی آمدم نوزده سالش بود حالا مردی شده برای خودش ! امروز بیست و یک سالش تمام میشود ! و من برای تمام عمرش سلامتی میخواهم از خدا ٬ و آرزوی خوشبختی ٬ و شادی ٬ و رسیدن به خواسته های دلش . و آن آرزو و دعای  همیشگی ام ، آرام در گوش خدا ....

او به من فرصت داد که برادری داشته باشم . و او حالا بهترین برادر دنیاست برایم . و من به اندازه ی یک عمر از او ممنونم ! برای حضورش ، برای وجودش ، برای ... برای تمام چیزهایی که به من داد .

من به وجود او و اینکه اینچنین برادری دارم افتخار میکنم ، با تمام وجود و تا آخر عمرم .

د.ن 1 : راستی عزیز ! میدانی چند وقت است که دلم تنگ سر به سر گذاشتن هایت ٬ تنگ شوخی هایت ٬ حتی تنگ دعواهایت است ؟

د.ن 2 : لبخند تو را چند صباحی است ندیدم                     یک بار دگر خانه ات آباد٬ بگو سیب !

پ.ن : تنها چیزی که امروز برایم مانده ، کاش هایی بزرگ اند . نه هیچ چیز دیگر... !

پله ی سوم

سه سال گذشت از زمانی که اینجا ٬ نوشتن را شروع کردم  .نردبانی تا خدایم تا چند روز دیگر سه ساله میشود . و حالا فکر میکنم که رسیده باشم به پله ی سوم نردبانی که سوی خدا میرود .گاهی تا مرز سقوط از همین سه پله پیش رفتم ٬ گاهی صعود کردم . و هنوز هم ایمان ندارم که آیا واقعا رسیدم به پله ی سوم یا فقط گذشت زمان مرا به این پله رساند.

.............

و  اما خدا ... ! خدایی که میخواستم با این نردبان سوی شما بیایم . با شما حرف ها دارم ! حرف هایی از جنس گله ٬ از جنس نیاز ٬ ....

یک سال تمام از شما چیزی را خواستم و منتظر رحم شما بودم که میگفتی ارحم الراحمینی . یک سال تمام منتظر بودم صدایم را بشنوی و جوابم را بدهی ٬ صبر کردم و صبر کردم اما جوابی نیامد . میگفتند دست رد به سینه ی بنده نمیزنی اگر دعا کند ٬ اگر بگوید دردش را ٬ اگر هر روز و هرشب مُصر باشد و  بخواهد خواسته اش را . میگفتند طاقت دیدن اشک بنده را نداری . اما داشتی.  خودت گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . حالا اجابتم کردی بعد یک سال خواندن؟ کدام اجابت ؟

میگفتی و میگفتند و من به این گفته ها امید بستم و دلخوش کردم .اما امروز ... !

انتظار داشتم بدانی دردم چیست . انتظار داشتم بدانی چرا این را از تو میخوام . انتظار داشتم بدانی چرا حاضرم ..... ولی حاضر به چیز دیگر نیستم . انتظار داشتم بدانی .... اما انگار انتظارم بیهوده بود .

 میدانی که ؟ ناگهان زود دیر میشود . میخواستم دیر نشود . میخواستم  کار از کار نگذرد . میخواستم  امیدم را از من نگیری . اما یک روز امید میدادی ٬ روز دیگر میگرفتی .

میخواستم تا فرصت هست کاری کنی . کاری کنی که دیر نشود که  وقتی دیر شد دیگر حتی معجزه نتواند اثر کند . می ترسم انقدر دیر شود که ...

گرچه حالا میدانم که زود نیست و تقریبا دیر شده . گرچه دیگر آن امید سابق را ندارم و امیدم در ناکجاآبادی دفن شده . اما هنوز کله شقی سابق را دارم ! اما هنوز یک دنده ام  ! هنوز  به زور آنچه را که نمیخواهی بدهی از تو میخواهم !

و هنوز انقدر ایمان برایم مانده که بگویم  اگر تو بخواهی میشود. اما اگر بخواهی ... چه کار کنم که بخواهی ؟ که بخواهی ؟که ... ؟

 پ.ن : التماس دعا دارم . آخر کم کم دارد خیلی دیر میشود ...  .

یا حق