چند لحظه تنهایی با ...
تصمیم میگیری یه امشبو تمام حواستو بدی به نمازت ! برای چند لحظه خودت باشی و خدای خودت ! از این تصمیم ها زیاد میگیری ... اما میخوای ایندفعه عملی اش کنی !
دلت میخواد برای خودت بخونی ! برای آرامشت !
وسط نماز دلت تنگ میشه . دلت تنگ میشه برای ... نمیدونی برای چی ؟ اما انگار ته دلت خالی میشه ... نمیخوای خالی باشی . از این خالی بودن بدت میاد !
نمازت که تموم شد مثل همیشه نیستی (میگی مثل همیشه چون عادت داری سریع بخونی و همه چی رو جمع کنی و انگار که میخوای رفع تکلیف کنی !)
میشینی و نگاه میکنی ! تسبیحو بر میداری و تو دستات میچرخونی ! اما اصلا با این تسبیح حال نمیکنی ! بلند میشی و میری از توی کیفت اون تسبیح سنگی رو که انقدر دوستش داری که همیشه همراهته رو بر میداری ! انقدر این تسبیحو دوست داری که دلت میخواد شب و روز دور دستت باشه ! مثل همیشه بر میداری و می اندازی دور دستت ! اصولا عادت به تسبیح زدن نداری ! یادت نمیاد آخرین بار کی تسبیح زدی !؟فقط به تسبیح و سجاده نگاه میکنی !
یه چیزی اینجا کمه ! موبایلتو دست میگیری و موسیقی ای که دوستش داری روشن میکنی ! موسیقی سر سجاده ٬ چه شود !!! سرتو میذاری روی مهر و سجاده ! صورتت داره خیس میشه ! عینکتو برمیداری و میذاری کنار سجاده تا مزاحمت نباشه ! انقدر سرتو روی مهر فشار میدی که وقتی بلند میشی هنوز جاش مونده !
وسط این باریدن ها داری فکر میکنی به اینکه چرا ؟ دلیل این حال چیه ؟ دنبال دلیل میگردی ٬ اما پیدا نمیکنی !
.
.
.
اما سهم سجاده از تمام این حال و سوال و دلیل فقط خیس شدن بود ! خیس میشد بدون دلیل ! بدون سوال ! بدون ...

پ.ن۱ـ واقعا از نمازهایی که حس رفع تکلیف داره بدم میاد ! از این فکر و ذهنم بدم میاد که نمیتونه برای چند لحظه با جسمم همراه باشه و همه جا سرک میکشه !
یه جایی شنیدم خدا میگه : نمازهات وقتی قبوله که خودت این نمازتو قبول کنی !! آخه من چه جوری این نمازهارو قبول کنم تا خدا هم قبول کنه ! چه جوری ؟
فکر کنم وسط نماز دلم برای این چند لحظه تنهایی تنگ شده بود !
پ.ن۲ـ دعایمان کنید ! حالمان خوب نیست ! صحبت روح و دل و این حرفها نیست ! بحث سر همین جسم خاکی است ! دعایمان کنید که سخت محتاجیم !
یا حق![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !