تنها در خانه مثلا !

الان تقریبا سه روزه که رفتند . مادر و پدر را میگم ! رفتند مکه ...!

و الان سه روزه ما تنهاییم در خانه ...!

البته فقط روزهایش :دی!

یکی نیست بگه خدا ... الان وقت رفتن بود ؟ خب یهو میذاشتی یه ماه دیگه که مجبور نباشیم این فرصت به دست آمده را صرف درس کنیم ...:(

البته همگی تلاششان را کردند ها ! ولی نشد دیگر ...!

حالا من مانده ام و کتاب هایی که باید خوانده شود ...و تنبلی و بی حد و حصر خود ...

من مانده ام و غذاهایی که باید پخته شود !حالا با کدام هنر آشپزی ؟ خدا عالم است ... ! همین دیشب مثلا من و دخترخاله ام افتادیم به پیتزا درست کردن ...و برای اینکه خورده شود و روی دست ما دوتا باد نکند خاله و پسر خاله را هم دعوت کردیم !:دی که الحمد الله بخش عظیمی از آن به خیر گذشت ...:دی

من مانده ام و فکر اینکه بقیه ی این روز ها را چه بخوریم ...؟! که سوالی است بس سخت ...! حوصله ی فکر کردن به درست کردن غذا را هم ندارم !

من مانده ام و خرید هایی از جنس تنقلات که دیگر در خانه جایی برایشان نیست ... ! دست هایی که هنوز از سنگینی  این خرید ها که همه اش هم نوشابه و ایستک و بستنی و ... بود درد میکند ! یک جورهایی بخواهی حساب کنی میشود احتکار اصلا !:دی

من مانده ام تریپ بزرگتری آمدن برای خواهرمان که مثلا باید الان از ما حساب ببرد واز این حرفها ... البته بیچاره همیشه فقط از من حساب میبرد ...!

من مانده ام و تا ساعت 3 و 4 صبح بیدار بودن و حرف زدن با دختر خاله ی گرام ...!

من مانده ام و هی جواب دادن به این تلفن های اقوام ... !:(

اصلا من مانده ام و مسئولیت خانه !

ولی خودمانیم ... استقلال هم عالمی دارد ... ! :دی

فقط حیف که مدتش کم است :(

 

به یادت ...

حالا دیگر چند وقتی میشود که نیستی ...

امروز را میخواستم برای تو که نیستی و نمیدانم امروز می آیی یا میخوانی این چند خط را یا نه بنویسم ...

امروز را میخواستم به یاد تو ... به یاد هر سال این موقع بنویسم ...

.

.

.

خواستم بنویسم اما نمیدانم چرا حس میکنم نگاه هایی سنگینی میکند بر این صفحه .خیلی سعی کردم چند خط را هم اینجا بنویسم اما نمیشود ... از نگاه بعضی ها خوشم نمی آید !

پس تکراری هایش را شما و بخوان و بدان امروز برایت نوشتم با تمام بی احساس بودنم به قول شما ...

جدیدهایش هم باشد برای خودم ... فقط و فقط خودم !

ببخش ... ببخش که چیز دیگری برایت نداشتم ...

* به سر موی دوست دل بستم ٬ رفت عمر و هنوز پا بستم ٬ کم ما گیر و عذر ما بپذیر ٬ بیش از این بر نیاید از دستم !

با تمام وجود از خداوند برایت سلامتی و شادی میخواهم ٬ برایت آرامش میخواهم ... و آرزو میکنم تا سال دیگر این موقع و بیست و سه سالگیت  آرزوهای الانت را کهنه کرده باشی و آرزوهای جدیدی داشته باشی ...

دنیایت پر از آرزوهایی که خواهی رسید ٬ دنیایت بدون تنهایی ٬ دنیایت بدون دغدغه و دلواپسی ...

تولدت مبارک  ...

تولد مبارک تویی که همیشه یگانه خواهی ماند ...

د.ن : به بوی تو تنها به بوی تو بود ٬ که هر جا گلی دیده ام چیده ام ٬ ز راز دلم باد بویی نبود ٬ که چون غنچه سر بسته خندیده ام ٬ ز باغ دلم یک بغل پر غزل ٬ برای گل روی تو چیده ام ...

ادامه نوشته

چهار ساله شد !

چهار ساله این وبلاگ !

داشتم فکر میکردم که اگر بخواهم بنشینم و حساب کنم ٬ خیلی به این وبلاگ ٬ به صفحات ٬ به کلماتی که به امانت گذاشتمشان در این صفحات مدیونم !

حتی اگر بشینم و به خودم نگاه کنم به حالا ٬ و به چهار سال پیش ! شاید شباهت ها اندک باشد ! خیلی تغییر کردم . یعنی این وبلاگ و نوشتن و آدم هایی که از این جا گذشتند و شاید چند ساعتی مهمان بودند و شاید من چند ساعتی مهمانشان تغییرم دادند !

شاید خیلی چیزها را از من گرفت ! اما فکر میکنم چیز هایی که به من داد بیشتر بود ! و هرگز پشیمان نیستم بابت آمدنم٬ نوشتن حرفهای دلم ٬ از خوانده شدن تمام این حرف ها ...

اینجا عقایدم ٬ طرز فکرم ٬ نگاهم به آدمها و ... را تغییر داد ... یا بهتر بگویم که به آنها سر و سامان داد !

بارها خواستم بروم و دیگر نیایم ! با خوم گفتم بس است ! اما باز برگشتم !اما پشت همه ی این ماندن و رفتن دلیلی بود ! اصلا من آدمی نیستم که بی دلیل داشته هایم را رها کنم و بروم ! حتی حالا هم مطمئن نیستم که بمانم یا بروم ! اما روز تولد این وبلاگ را حرفی از رفتن نمیزنم !

نوشتن ٬ هر چقدر هم که ادبیاتت بد باشد ٬ هر چقدر هم که نتوانی همه ی حرف ها را بنویسی ٬ هر چقدر هم که دیر به دیر بنویسی ... همین که میدانی که جایی هست که میتوانی حرفت را بزنی ... همین که وقت دلتنگی میدانی که نوشتن دلتنگی شاید سبک ات کند ... همین که میدانی جایی داری که به نام خودت است ٬ آرامت میکند بیشتر مواقع !

یاد تمام دوستانی که بودند و حالا نیستند ٬ یاد دوستانی که هنوز هستند ٬ یاد تمام دلتنگی هایی که تمامی ندارد٬ یاد تمام لبخند هایم پشت صفحه ی سفید مانیتور ٬  یاد تمام اشک ها  و حتی ضجه هایم باز هم پشت همین مانیتور ٬ یاد دلهایی که در این چهار سال عاشق شد ٬ یاد دلهایی که شکست و گاه صدایشان را نشنیدیم و گاه شنیدیم و بی تفاوت رد شدیم ٬ یاد بغض هایی که بغض ماند و فرصت اشک شدن پیدا نکرد ... به خیر !

خوشحالم که گاه میتوان از تمام واقعی بودن ها فرار کرد و به این مجازی بودن پناه برد !

حرف که زیاد است ... اگر عمری بود برای من و این وبلاگ باز هم مینویسم !

پ.ن : قرار بود نام این وبلاگ را تغییر دهم ... روزی که من نامش را گذاشتم نردبانی تا خدا هیچ وبلاگی با این نام نبود ! اما بعدش آدمی آمد و مدعی شد ! بعدش خودم میدیدم که این نام زیاد شده !

میخواستم عوض کنم ! یعنی اقدام هر کردم اما نشد !

بی خیال ... فعلا همین باشد تا ببینیم بعد چه میشود ! باشد که بخواهد ...

د.ن ۱: واژه واژه ٬ سطر سطر ٬ صفحه صفحه ٬ فصل فصل ٬ گیسوان من سفید میشوند ٬ همچنان که سطر سطر ٬ صفحه های دفترم سیاه میشوند ....*

د.ن ۲: تقویم چار فصل دلم را ورق زدم ... آن برگ های سبز سر آغاز سال کو ؟ *

*قیصر