بیماری کتابی !
حسی که خواندن یک کتاب به من میدهد با حسی دیگر قابل مقایسه نیست . حسی که از تمام کردن کتابی به من دست میدهد و اشتیاقی بیشتر برای کتابی دیگر قابل مقاسه نیست با حسی دیگر . و این حس چقدر قوی تر است وقتی کتابی خوب میخوانی و همین کتاب خوب چقدر مشوق است برای بیشتر و بیشتر کتاب خواندن .
با اینکه زیاد کتاب نخواندم اما اعتراف میکنم از اینکه لیست کتاب های خوانده ام یکی یکی بیشتر میشود لذتی عمیق می برم ... یک جور شادی بچگانه ی درونی حتی گاهی اوقات!
اما همانقدر که خواندن کتابی خوب من را شاد میکند و به سمت خواندن کتاب بعدی هل میدهد٬ همانقدر هم خواندن کتابی بد حالم را تا دو سه روز میگیرد و تمام حس کتاب خواندن را از من میگیرد!
در این مدت که فرصت کتاب خواندن بود٬ یک چیز را یاد گرفتم ... اینکه هیچ کتابی را بدون تحقیق و بررسی نخرم و یا نخوانم ٬ البته این را هم از یک تجربه ی بد به دست آوردم ! وقتی که کتابی را با ترجمه ی بد که نه ٬ افتضاح خریدم و نزدیک بود که از کتابی شاهکار متنفر شوم ٬ که یک ترجمه ی خوب به دادم رسید .
و حالا فهمیدم که یک مترجم خوب نعمتی است که نصیب هر کتابی نمیشود!
این ها را نوشتم که بدانید که این روزها و احتمالا تا ابد به یک بیماری مبتلا شده ام ! بیماری سختگیری حاد و مزمن در خرید یا حتی خواندن کتاب ! کارم به جایی رسیده که حاضرم ماه ها و سال ها صبر کنم اما کتابی با ترجمه ی بد یا حتی معمولی نخوانم !!!
البته این سخت گیری مزمن را دوست دارم ... آخرش لذتی شیرین دارد وقتی مطمئنی بهترین اثر یا ترجمه را میخوانی ...
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !