کو دل پرطاقتی ؟

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری! کو دل پرطاقتی ؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد٬ مست شد

غنچه ای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی ؟

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرات بوسیدن لب های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی*

* فاضل نظری

پ.ن ۱: گاهی پیش می آید شبی را تا نیمه اشک بریزی ... گاهی پیش می آید سر روی خیسی بگذاری ... گاهی پیش می آید نتوانی حرف بزنی ... گاهی شب میتواند دیشب باشد یا شب قبلش یا فرقی نمیکند اصلا ... گاهی چقدر وقتی اشک میریزی خاطرات بی رحم میشوند و هجوم می آورند ... گاهی چقدر دلت به حال خودت میسوزد ...

پ.ن ۲: یک ماه است رفته است روی اعصابم ! یک ماه است از ذهنم پاک نمیشود . یک ماه است این آهنگ مدام در گوشهایم میرود و می آید . اصلا چگونه  پاک شود وقتی که میروی باید همان مسیر آن روز را بروی ؟ چگونه پاک شود وقتی که در آن مسیر همیشه یاد آن آهنگ و آن صدا می افتی ... بهتر نیست مسیر را عوض کنم ؟ این خیابان را ؟ یا باید تا ابد آن آهنگ و آن مسیر مرا یاد تو بیاندازد ؟!

د.ن : من مدتی است با دلم عهدی بستم ... عهد بستم تا همان روز ... که اگر چنین روزی اصلا وجود داشته باشد ... فقط تا همان روز ... به نظرت این بار پای عهدم میمانم ؟ یا مثل همیشه ...؟

...

تو به دست ها و چشم هایی نگاه میکنی که از تو دورند ... هر چقدر هم که دور باشند این چشم ها و نگاه هاست که هر دوری را نزدیک میکنند ... از پس این نگاه چیزی را میخواهی که خواسته ی هر روزه ی توست ... خواسته ای را میخواهی که او نخواست ... او به هر چیزی فکر میکرد به جز آن چیزی که تو میخواهی و میخواستی ... آن چیزی که تو میخواستی فراتر از یک احساس بود ... احساسی که مانند نسیمی بیاید و برود ... رفتن را تو انتخاب نکردی ... انتخاب هر چه که بود با او بود ...و او تنها چیزی که انتخاب کرد ٬ ندیدن بود ... آنقدر ندید و ندید که رفت و گم کرد ... تو ٬ گمشده بودی میان او ... او ٬ تویی را که بودی نمی دید ... این ندیدن تو را به اینجا کشاند ... به اینجایی که به دست ها و چشم هایی نگاه میکنی که از تو دورند و نمی بینند تو را ...

و تو مانند ماهی ِ کوچکی هستی بیرون از آب که خود را به هر جایی میکوبد تا چشمی تو را ببیند و دستی تو را به آب برگرداند ... اما نه هر چشمی و دستی ... فقط او !

پ.ن ۱: شاید مبهم باشد . اما من اینگونه مبهم نوشتن را دوست دارم . اینکه بنویسی و دلت را سبک کنی اما باز هم در دل خودت بماند !

پ.ن ۲: این روزها عنوان نوشتن جزو سخت ترین کارهایی ممکن است ... حتی سخت تر از نوشتن ! پس عجالتا همین سه نقطه ها را داشته باشید !

پ.ن ۳: الحمد الله مشکل ماوسمان حل شد ٬ و نه تنها ماوس جدید صاحب شدیم ٬ بلکه به طرز ناگهانی مانیتوری جدید هم صاحب شدیم !:دی حالا فهمیدم در پس این رنج هایی که با کیبورد ( که البته خیلی هم رنج نبود !) کشیدیم حکمتی نهفته بود ! تا باشد از این رنج ها ...:دی (ولی خدایی خدا سایه ی ماوس را از سر ما کم نکند ! نعمتی است !)

د.ن : حتی اگر نباشی ٬ می آفرینمت ... چونانکه التهاب بیابان ٬ سراب را !