حسادت

به اسب ها حسودیم میشه ... آخه وقتی یه اسبی آسیب میبینه و داره زجر میکشه هر چقدر هم که محبوب باشه خلاصش میکنن که درد نکشه ...

اما بعضی آدم ها یه عمر زجر میکشن و درد میکشن اونوقت کسی نیست حتی به خاطر ترحم هم که شده خلاصشون کنه ...

واقعا حسودیم میشه ...

مثنوی سالهای مدرسه !

بچه که بودیم ... یعنی وقتی خیلی بچه بودیم تبعیض و اینا به اون شکل حالیمون نبود ... ! تازه اگه حالیمون میشد به ما میگفتن که تو بد حالیت شده ... !

دوتا کلاسو که دیگه رد کردیم دیدیم ای دل غافل ... ما درست حالیمون میشد و اونا حالیشون نمیشد شایدم داشتن ما رو تشبیه میکردن به یک چیزی مثلا ...!

از وقتی که عقلمون اومد سرجاش فهمیدیم مهم نیست که سر کلاس درس بیست بگیری٬ مهم نیست بچه ی آروم و حرف گوش کنی باشی٬مهم نیست در کلاس اغتشاش ایجاد نکنی ٬ تنها چیزی که برای معلم مهمه اینکه فوامیل نزدیک از جمله مادر ٬خاله ٬ عمه و ... باید آشنای معلم باشن تا مورد توجه قرار بگیری ...! ما هم که مادرمون معلم بود توی مدرسه ی اول کلی مورد توجه بودیم جای شما خالی ٬اما وقتی مدرسه عوض و مامان معلممون همون مدرسه موند ... از کانون دور شدیم !

حالا در این حین بود که عقلمون اومد سر جاش ... ! آقا جونم براتون بگه هی بیست میگرفتیم ٬ هی بچه ساکت بودیم ٬ هی تقلب نمیکردیم ! میدیدیم یه بچه خنگول هی داره مورد توجه قرار میگیره و بقیه عینهو باقالی فرض میشن ! هی به روی خودمون نیاوردیم و سعی کردیم با ملاطفت دوران ناخوش ابتدایی را سر کنیم ! هی نمیشد ! هی نمیذاشتن ! هی پا میذاشتن رو دم بچه درس خونا !

بعد که دیدم این دختر همسایه ی گرام (که قبلا جریان را توضیح داده بودم که از چهارم ابتدایی با هم قهریم !) هی مورد توجهه ! البته اونم بچه زرنگ بود ! اما مامانش هم همین بغل بود ! تازه واژه ای جدید به واژگان نه چندان گسترده ام اضافه شد به نام "تبعیض" !

از اون  به بعد بود که از تمام معلم ها بدم اومد ! و هیچ وقت نتونستم به چشمی جز بدبینی بهشون نگاه کنم ! البته کاملا حق داشتم !:دی

هرگز از اون بچه هایی نبودم که میرن پیش معلم و خودشونو لوس میکنن بلکه دست نوازشی بر سرشون بکشه بلکه چندشم هم میشدو به هیچ وجه غرورم اجازه نمیداد ! هرگز از اون بچه هایی نبودم که به معلم هام به چشم مادر دوم نگاه کنم ! چون از همون بچگی دیدم که اگر تلاشی هست فقط برای خودمه ! اگر زحمتی هست برای خودمه ! و نتیجه اش رو هم خودم میبینم ! و دیدم !

 

حالا هم که بزرگ شدم هیچ حسی نسبت به معلم هام ندارم ! البته به جز دوسه تایی دوران راهنمایی و دبیرستان که احساس میکردم واژه ی "معلم" رو برای اینا ساختن !

امروز هم که روز معلمه ! این جمله های عاشقانه و عارفانه ای(!!!) رو هم که گفتم رو تقدیم میکنم به تمام معلم هام ! که هرگز برام عزیز نبودن ! نه برای من بلکه برای تمام بچه هایی که در حقشون ظلم شده بود !شاید من برام مسئله ای نباشه و با افتخار از خودم یاد کنم در اون دوران و کلی هم برام آموزنده بوده ! اما مسلما این اتفاقات روی زندگی تمام اون بچه ها تاثیر میذاره !از نشستن پای صحبت خیلی ها به این نتیجه رسیدم !

امیدوارم یه روزی درک معلم های جامعه ی ما انقدر بالا بره که هیچ بچه ای دورانی که براش آینده سازه رو به تلخی یاد نکنه !

این بود خاطراتی از معلم های مثلا عزیزم !