تنهایی ، انتظار ، بهار...

تنها بود . چند سالی میشد که همراهش را از دست داده بود . و حالا  یک روز مانده بود به عید . با نزدیک شدن عید و احساس بوی بهار به یاد سال هایی که با هم بودند افتاد .اما حالا تنها مانده بود وغریب .

نزدیک به یک سال بود که آشنایی زنگ در را نزده بود . آشنایانش به همان چند دقیقه احوال پرسی پای تلفن خوش بودند. اما او اینطور خوش نبود . دلش برای برای بازی بچه ها در حیاط ، سر به سر گذاشتن های آنها ، خنده ها و قهقهه هایشان تنگ شده بود . اما امسال از بس که آنها را ندیده بود امیدی نداشت که امسال بهار هم بیایند .

اما با تمام اینها نمیخواست اینطور فکر کند . یک صدایی در درون میگفت اگر امسال تنها بمانم چه ؟اما صدایی دیگر میگفت اگر همه آمدند چه ؟

این صدای دوم به او شوق میداد . شوق عید و دیدار. اصلا این خاصیت بهار بود .

بلند شد و رفت طرف صندوقچه . آرام درش را باز کردو پول هایش را در آورد . زیاد نبود.اما کافی بود. اول اسکناس های  نو را جدا کرد و گذاشت لای قرآن . دلش برای نگاه های زیر زیرکی بچه ها به قرآن تنگ شده بود .

یک یا علی گفت و شروع کرد به گرد گیری . کارش که تمام شد سفره را انداخت . اما جای چند سین در آن خالی بود .

رفت بازار تا سین ها را کامل کند . همه چیز را خرید . داشت برمیگشت که یکهو چشمش به ماهی های قرمز کوچک خورد . یاد دعوای بچه ها برای غذا دادن به ماهی ها افتاد . دعوایی که آخرش خنده بود . رفت و دو ماهی قرمز خرید . و حالا  همه چیز آماده بود برای رسیدن عید .

ساعتی بیشتر نمانده بود . و او منتظر . نمیخواست فکر کند که کسی نمی آید . سرش را با گل و گیاه حیاط گرم میگرد که ...

صدای آشنایی از پشت در شنید . با شوقی کودکانه به سمت در رفت ... زنگ در زده شد ...

و حالا هفت سین او هر چند با یک جای خالی ، کامل شده بود ...

***********

پ.ن۱ـ سال ۸۸ ! چند روز بیشتر نمونده  ازش ! دارم صدای نفس های آخرشو میشنوم !

 اگر میانگین خنده ها و گریه هامو بگیرم و هر جوری هم ضرب و تقسیم کنم نتیجه اش این میشه که سال خوبی نبود و حاصل اشک ها بیشتر از لبخند ها بود ! اما خب حالا دلم برای همون روزهای نه چندان خوب هم تنگ میشه ! چون میدونم که تکرار نمیشه ! خاطرات خوبی نمونده اما این تکرار ناپذیریش ٬ اینکه دیگه امیدی نداری که چیزی برگرده سر جای اولش ٬ دلتو تنگ میکنه ! شاید اگه دوباره تکرار میشد نمیذاشتم اینطور بشه ! شاید ... ! اما ... !

بی خیال! پشت سر سال رفته که غیبت نمیکنن ! خوبیت نداره !

پ.ن ۲ـ اصلا  اصلا  اصلا  حس و حال مسافرت نیست ! اونم برای من که مثلا بچه کنکوریم ! اما چه کنیم که باید تابع جمع  بود ! اگر رفتیم که برگشتمون با خداست ! اگر هم نرفتیم  هم که هیچی ! هستیم دیگه !

د.ن ۱ـ امسال با هم خداحافظی نکردیم ها ! یه روزه که ندیدمت اما دلم برات تنگ شده ! خیلی ! هر چند که اصلا دلم نمیومد خداحافظی کنم اما ... ! من برای این چند روز دلم انقدر برات تنگ میشه که حتی تصور اینکه سال بعد نیستی برام وحشتناکه !

د.ن۲ـ خدایا ! ۱/۱/۸۹ میشه دقیق ِ دقیق یک سال ! یک سال تمام که هر روزش ازت یه تقاضا داشتم ! اما ... ! کاش صبر منو با صبر خودت مقایسه نمیکردی ! من آدمم ها ! یادت که نرفته ! هر کاری کردم که بگی باشه ! هر چیزی گفتم که بگی باشه ! اما نمیگی ! نمخوای که بگی ! فقط تویی که میتونی کمک کنی ! فقط تو ! اونوقت اگه تو نگی باشه من چی کار کنم ؟ امسال دیگه دست رد نزن !

خدایا به امید تو ....

پ.ن ۳ـ امیدوارم سال خوبی برای همه باشه !

التماس دعا !

یا حق!

امام جماعت غصبی!!!

این بار متفاوت مینویسم.....

می گویند در جهنم مارهایی هستند که اهالی محترم جهنم از دست انها به اژدها پناه میبرند!!!!

حالا من هم دچار چنین وضعیتی شدم ان هم از دست یک جغله ورپریده که نام با شکوه فریبز را برخود یدک میکشد! یک نوجوان ۱۵ساله دراز بی نور که به قول معروف به نردبان دزدها می ماند.یادش بخیر.در حوزه که بودیم یک طلبه بودکه انگار از طرف شیطان مامور شده بودبیایدوفضای ارام وبی تنش انجا رابه جنجال بکشاند.او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد:ابوالفضل!

قربان اقا ابوالفضل(ع)بروم.ان بزرگوار کجاواین ابوالفضل جعلی کجا؟کاری نبود که نکند.

از راه انداختن مسابقه گل کوچیک گرفته تااذان گفتن در نیمه های شب وبه راه انداختن نماز جماعت های بدون وقت.

بعد هم میرفت ودر حجره اش تخت میخوابید وماتازه شصتمان تیر میخورد که هنوز دوساعتی مانده تااذان صبح! در شیشه گلاب جوهر می ریخت و وسط عزاداری ودر خاموشی روی جمعیت می پاشید!

اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبز خان یک طفل معصوم وبی دست وپا حساب میشد.

کاری نبود که این فریبرز نکند!!  به پای بچه های نماز شب خوان زلم زیمبو می بست تا نصفه شب که می خواهند بی سرو صدا از چادر بیرون بروند تا وضو بگیرند سرو صدا راه بیفتد.

پتو را به استر ودامن بچه ها میدوخت  تو نمکدان تاید میریخت وهزار شیطنت دیگر. از ان بدتر مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی وپیش نماز گردان بودم ودیگران روی ما حساب میکردند اما مگر فریبرز میگذاشت؟؟

اوایل سعی میکردم با بی اعتنایی او را از سر بازکنم اما خودم کم اوردم اما او از رو نرفت!!!

در اخر درتنهایی افتادم به خواهش وتمنا که تو رو به مقدسات قسم بی خیال ماشو

اما با پر رویی در امد وگفت:حاج اقا مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشیدتا اسیبی نبیند خب من هم هواتو دارم تا اسیب نبینید!!

با خنده ای که ترجمه نوعی گریه بود گفتم برادر جان امام فرموده پشتیبان ولی فقیه باشید نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل ادمیزاد سر کنم.

اما نرود میخ اهنین در سنگ!!!!!!!!!

در گردان بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگ زده را درسته قورت داده باشد!ارام و اهسته که حرف میزد پرده گومان پاره میشد بس که صداش کلفت وزمخت بود.فریبرز مصطفی را تشویق کرد که الا وبالله باید اذان مغرب رو تو بگی!!

مصطفی هم نه گذاشت ونه برداشت وچنان اذانی گفت که مسلمان نشنود وکافر نبیند!بند بند نماز گزاران مقیم سنگری که حسینه شده بود لرزید.  تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک ومخوف!!!     تنها دو نفر این وسط کیف کردن اذان گوی شیپور قورت داده وفریبرزخان!

از ان به بعد هرکس که به فریبرز می خواست توپ وتشر برود فریبرز دست به کمر تهدید میکرد که به پروپایم بپیچی میگویم مصطفی اذان بگوید!    طرف هم جانش را برمیداشت والفرار!!

مدتی بعد  صبح و ظهروغروب صدای رعب اور اذان اقا مصطفی قطع نشد.بعد از  پرس وجو وبررسی های مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته حاج اقا از صدات خوشش اومده وبه من سپرده به شما بگویم که باید موذن همیشگی گردان باشی!

مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلند گوی دستی از جایی کش رفت وان را به موذن بد صدا داد که بگذار عراقی ها هم از صدایت مستفیض شوند این طوری حیفه!!

از ان به بعد هروقت که صدای اذان بلند میشد اتش دشمن دیوانه وار بر سرمان میریخت نه تنها ما بلکه عراقی ها هم جنونی شده بودند!!!!

عبا و عمامه را گوشه ی سنگر گذاشتم تا برم وضو بگیرم در راه فریبرز را دیدم که وضو گرفته وبه سوی سنگر حسینیه میرود سلام کرد ومن جوابش را سر سنگین دادم.وضو گرفتم وبرگشتم سنگر اما ای دل غافل!!خبری از عبا وعمامه نبود!هرجایی که بگویید گشتم اما خبری ازشان نبود!یهو صدایی به گوشم خورد:الله اکبر سبحان الله!

برای لحظه ای خون در مغزم خشکید.تنها امام جماعت ان جا من بودم پس نماز جماعت چطوری برگزار میشد؟شلنگ تخته زنان به سمت حسینیه رفتم.صف های نماز بسته وهمه مشغول نماز بودند.اول فکر کردم بچه ها دیدند من دیر کردم فرمانده لشکر را جلو انداخته اند اما فرمانده که در صف دوم استاده بود پس جلو رفتم چشمانم از حیرت گرد شدونفسم از تعجب  بند امد.بله جناب فریبرز خان عبا وعمامه مراپوشیده وجای مرا غصب کرده!!!

خودتان را بگذارید جای من چکار میتوانستم بکنم؟سری تکان دادم ودر اخر صف ایستادم والله اکبر گفتم .خودم را به رکعت سوم رساندم.لااقل نباید نماز جماعت را از دست میدادم.نماز جاعتی که امام جماعتش عبا وعمامه مرا کش رفته بود!!!!!!!

 

پ.ن. ۱  این داستان برگرفته شده از مجله امتداد هست.

پ.ن.۲  یه سوال!! چقدر خندیدید؟؟

در پناه خدا 

می بینی ...؟؟؟

 

داشت برای خودش راه میرفت . توی یه کوچه ی تقریبا خلوت ! توی عالم خودش بود که یه دفعه صدای گریه  اونو به خودش آورد !  شبیه به صدای گریه ی یه بچه بود ! دورو اطرافو که خوب نگاه کرد دید یه پسر بچه یه گوشه نشسته و داره گریه  میکنه ! گریه که نه ٬داره زار میزنه ! خوب که نگاه کرد دید یه بسته آدامس دستشه !

برای یک لحظه تصاویر همچین بچه هایی اومد جلوی چشمش ! گفت اینا همونایی اند که میان و میچسبن به آدم و اصرار پشت اصرار که خانم یا آقا تو رو خدا تو رو جون بچه ات یه آدامس بخر ! حتی یادش اومد که یه بار بر اثر همین اصرار ها و حس ترحمش چند تا بسته آدامس خرید ! با اینکه میدونست نباید از این جنس ها بخره ! اومد خونه و دید تاریخ مصرف نداره و همه رو انداخت اما خیلی دلش نسوخت ! گفت شاد کردن دل یه بچه بیش تر از اینا ارزش داره !

دوباره صدای گریه اومد تو گوشش ! اول چند قدمو بی تفاوت برداشت اما نتونست !جلو که رفت دید چه قیافه ی معصومی داره ! قیافه اش اصلا شبیه این کولی های سر چهار راه نبود ! رفت جلو و گفت :« پسرم چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ »

توجهی نکرد و سیل اشک بود که سرازیر میشد! دلش سوخته بود براش با اینکه میدونست ترحم فایده ای نداره٬ اصلا از ترحم بدش میومد!

داشت میرفت که صدای ضجه هاش بلند تر شد ! گریه میکردو میگفت : «خدایا من برای چی باید تو این دنیا باشم ؟ بودنم  به چه درد میخوره ؟ خدایا من میخوام بمیرم ؟ میفهمی ؟ من میخوام بمیرم ! »

رفت جایی و کارش و رسید و وقتی داشت برمیگشت دید یه آقایی از بس گریه ی اینو دیده دلش به حالش سوخته ! خیلی اصرار کرد که بگه چی شده بالاخره گفت !«گفت که از صبح تا حالا ۶هزار تومن کار کردم که همه رو ازم دزدین ! » دهنش از تعجب باز مونده بود ! وقتی دید برای ۶ تومن اینجور داره زار میزنه ! بعد فهمید که بدون پول نمیتونه به خونه اش برگرده ! برای این بود که گریه میکرد ! اون آقا هم سریع ۶ تومن پول بهش داد ! چنان لبخندی با اون صورت خیسش زد که اینگار یادش رفته بود تا دو دقیقه پیش از خدا چی میخواست ! این خصلت بچه هاست !سریع پا شد و تشکر کردو همینجور که داشت اشکاشو پاک میکرد ! داد میزد:«خدایا ممنونم ! خدایا شکرت !»

پ.ن۱ـ میبینی تحت سلطه قرار دادن بچه ها اونا رو به چه روزی می اندازه؟

پ.ن۲ـ میبینی فاصله برای خواستن زندگی و مرگ چه کوتاهه ؟

پ.ن۳ـ ما انسانها انقدر برای همه چیز عجله داریم که یادمون میره یکی اون بالا هست که هوامونو داره ! میدونی اگه خدا خواسته هاتو در دم جواب میداد چی میشد؟

یا حق

سه گزیده از یک کتاب

 

اول سلام...

 

فکر خدا نزد هر انسانی متفاوت است

وهیچکس هرگز نمیتواند

ایین خود را بر دیگری

تحمیل کند.

******************************

اگر من درخشش خورشید

وگرمای افتاب را میپذیرم

پس باید رعد وبرق را نیز پذیرا باشم.

*******************************

اگر توانسته باشم در قلب یک انسان

پنجره ای  جدیدی را به سوی او باز کرده باشم

زندگانی من پوچ نبوده.

وزندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد

نه شادمانی ونه رنج ونه غم یا شادی.

 

 

پ.ن.۱  این سه نوشته  ازکتابی به نام ((دلواپس شادمانی های تو هستم))

گرفته شده ونویسنده اون اقای جبران خلیل جبران هست.

پ.ن.۲  من میخوام نظرتون رو درباره تک تک این نوشته ها

بدونم واینکه ا زکدومش بیشتر خوشتون اومد؟؟

پ.ن.۳  راستی تو این سال جدید به این فکر کردی که چه فکری راجع به خدا داری؟

یاتا حالا اون رو به کسی تحمیل کردی؟

پ.ن.۴  تا حالا پنجره جدیدی روتو زندگی کسی باز کردی؟؟

 

      ((در پناه خدای امیدها))

 

 

 

 

او یک فرشته بود ...

روز گار خوشی را در بهشت میگذراند از بهترین ها بود محبوب پروردگارش بود . نامش عزرازیل بود . مقامی بسیار بالا  در بهشت داشت تا جایی که تمامی فرشتگان از جبرییل و اسرافیل و عزراییل از او نیز اجازه میگرفتند .

روزی نامه ای در کنار خدا دید گفت : این چیست ؟ خوا از گفتن آنچه در نامه بود امتناع میکرد . او اصرار کردو خدا گفت : نشانت میدهم اما این لحظه  و این نامه را برای همیشه به خاطر داشته باش .

خداوند گفت :در این نامه نوشته شده است  که یکی از فرشتگانم پس از ۳۰۰ سال عبادت ٫ از من نافرمانی میکند با او چه کنم ؟ عزرازیل گفت : جایگاه او در بهشت نیست او باید رانده شود او لیاقت تو و محبتت را ندارد . خداوند گفت : آیا تو مطمئنی ؟ عزرازیل گفت: آری. خداوند گفت : تمام این حرفهایی را که زدی در پایین این نامه بنویس .

۳۰۰ سال گذشت و خداوند انسان را خلق کرد و انسان را از خاک آفرید و نام او را آدم نهاد . خداوند به تمامی فرشتگان دستور داد که سجده کنید به این انسان ٬ همه  سجده کردند به جز عزرازیل .

خداوند گفت: آیا نافرمانی میکنی؟ عزرازیل گفت : بله ٫ من چرا باید به موجودی که از خاک است سجده کنم در حالی که من از آتشم؟ چرا باید بر موجودی سجده کنم که روزی در زمین فساد میکند؟ و چه برتری نسبت به من دارد؟

خداوند نامه را به او نشان داد و به عزرازیل گفت: آن فرشته ی نافرمان که بعد از ۳۰۰ سال عبادت من ٬ مرا نافرمانی میکرد تو بودی حال آنچه را که در زیر آن نوشتی برای همه بخوان . عزرازیل خواند .

واینگونه عزرازیل فرشته ی محبوب بهشت ابلیس نام گرفت و از بهشت رانده شد .

و او امروز جز قصد انتقام رانده شدنش از بهشت  هیچ قصدی ندارد ... .

یا حق

آرزوی کودکانه...

یک روز زمستانی بود.دخترک دست مادرش را گرفته بود و می رفت. سن و سالی نداشت شاید ۳یا ۴ سال . از روی راه آهن گذشتند دخترک با شادی به مادرش نگاه می کرد. چند قدم جلوتر زنی را دید که در آن سرما سبزی و میوه می فروخت .پیر نبود ولی جوان هم نبود . دخترک به همراه مادرش منتظر آمدن ماشین شدند. دخترک به آن زن نگاه می کرد.انگار دنبال چیزی می گشت شاید دنبال دخترکی بود که بیاید و دست آن زن را بگیرد و با هم در این سرما به خانه بروند.هنوز ماشین نیامده بود . دخترک دختر جوانی را دید که به طرف آن زن می رفت با خود گفت کاش آن دختر جوان چیزی از آن زن بخرد تا زن زودتر به خانه برود . دختر جلو آمد به زن نگاه کرد ناگهان جلوی چشمان آن همه زن و مرد گفتمامان پول بده زود باش هر چی امروز در آوردی بده بده من می خوام برم فلان چیز بخرمدخترک به ان زن نگاه کرد و همینطور به آن دختر و به آن زن و به نگاه مردم نگاه کرد .زن را دید که سرش را به زیر انداخته و از نگاه به مردم فرار می کند با دقت بیشتری نگاه کرد اما این بار نیازی به دقت نبود .دختر با لگدی بساط مادرش را روی زمین ریخت دوباره شروع کرد به داد و فریادزدن و خواستن آن چیزی که فراهم کردن آن برای مادرش امکان پذیر نبود دختر دوباره لگد زد و ظرفی دیگر را انداخت و آنها را لگد کرد و رفت .دخترک می خواست برود و با دستهای کوچکش میوه های زن را درون سبدش بگذارد اما ماشین آمد و مادرش دست او را کشید و با خود برد ولی دخترک هنوز نگاهش به آن زن بود . فردا که دوباره از آن مسیر می گذشتند دنبال آن زن می گشت تا به مادرش بگوید از او کمی میوه بخرد اما او را ندید ولی میوه ها و سبزی های له شده را در زیر پای عابران دید .چند روز بعد به جای آن زن پسری جوان آمده بود و میوه می فروخت اما دیگر به نگاه نکرد او دیگر از هرچه جوان بود بیزار شده بود با خود فکر می کرد شاید هر کسی به سن جوانی رسید اینگونه با مادرش رفتار می کند . او هر شب به خدا می گفت خدایا یعنی می شه من بزرگ نشم می ترسم مثل اون دختره بشم .می خوام همین قدری بمونم تو قول بده منو بزرگ نکنی من دیگه از مامان عروسک نمی خوام حتی یه دونه

 یا حق