امام جماعت غصبی!!!
این بار متفاوت مینویسم.....
می گویند در جهنم مارهایی هستند که اهالی محترم جهنم از دست انها به اژدها پناه میبرند!!!!
حالا من هم دچار چنین وضعیتی شدم ان هم از دست یک جغله ورپریده که نام با شکوه فریبز را برخود یدک میکشد! یک نوجوان ۱۵ساله دراز بی نور که به قول معروف به نردبان دزدها می ماند.یادش بخیر.در حوزه که بودیم یک طلبه بودکه انگار از طرف شیطان مامور شده بودبیایدوفضای ارام وبی تنش انجا رابه جنجال بکشاند.او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد:ابوالفضل!
قربان اقا ابوالفضل(ع)بروم.ان بزرگوار کجاواین ابوالفضل جعلی کجا؟کاری نبود که نکند.
از راه انداختن مسابقه گل کوچیک گرفته تااذان گفتن در نیمه های شب وبه راه انداختن نماز جماعت های بدون وقت.
بعد هم میرفت ودر حجره اش تخت میخوابید وماتازه شصتمان تیر میخورد که هنوز دوساعتی مانده تااذان صبح! در شیشه گلاب جوهر می ریخت و وسط عزاداری ودر خاموشی روی جمعیت می پاشید!
اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبز خان یک طفل معصوم وبی دست وپا حساب میشد.
کاری نبود که این فریبرز نکند!! به پای بچه های نماز شب خوان زلم زیمبو می بست تا نصفه شب که می خواهند بی سرو صدا از چادر بیرون بروند تا وضو بگیرند سرو صدا راه بیفتد.
پتو را به استر ودامن بچه ها میدوخت تو نمکدان تاید میریخت وهزار شیطنت دیگر. از ان بدتر مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی وپیش نماز گردان بودم ودیگران روی ما حساب میکردند اما مگر فریبرز میگذاشت؟؟
اوایل سعی میکردم با بی اعتنایی او را از سر بازکنم اما خودم کم اوردم اما او از رو نرفت!!!
در اخر درتنهایی افتادم به خواهش وتمنا که تو رو به مقدسات قسم بی خیال ماشو
اما با پر رویی در امد وگفت:حاج اقا مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشیدتا اسیبی نبیند خب من هم هواتو دارم تا اسیب نبینید!!
با خنده ای که ترجمه نوعی گریه بود گفتم برادر جان امام فرموده پشتیبان ولی فقیه باشید نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل ادمیزاد سر کنم.
اما نرود میخ اهنین در سنگ!!!!!!!!!
در گردان بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگ زده را درسته قورت داده باشد!ارام و اهسته که حرف میزد پرده گومان پاره میشد بس که صداش کلفت وزمخت بود.فریبرز مصطفی را تشویق کرد که الا وبالله باید اذان مغرب رو تو بگی!!
مصطفی هم نه گذاشت ونه برداشت وچنان اذانی گفت که مسلمان نشنود وکافر نبیند!بند بند نماز گزاران مقیم سنگری که حسینه شده بود لرزید. تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک ومخوف!!! تنها دو نفر این وسط کیف کردن اذان گوی شیپور قورت داده وفریبرزخان!
از ان به بعد هرکس که به فریبرز می خواست توپ وتشر برود فریبرز دست به کمر تهدید میکرد که به پروپایم بپیچی میگویم مصطفی اذان بگوید! طرف هم جانش را برمیداشت والفرار!!
مدتی بعد صبح و ظهروغروب صدای رعب اور اذان اقا مصطفی قطع نشد.بعد از پرس وجو وبررسی های مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته حاج اقا از صدات خوشش اومده وبه من سپرده به شما بگویم که باید موذن همیشگی گردان باشی!
مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلند گوی دستی از جایی کش رفت وان را به موذن بد صدا داد که بگذار عراقی ها هم از صدایت مستفیض شوند این طوری حیفه!!
از ان به بعد هروقت که صدای اذان بلند میشد اتش دشمن دیوانه وار بر سرمان میریخت نه تنها ما بلکه عراقی ها هم جنونی شده بودند!!!!
عبا و عمامه را گوشه ی سنگر گذاشتم تا برم وضو بگیرم در راه فریبرز را دیدم که وضو گرفته وبه سوی سنگر حسینیه میرود سلام کرد ومن جوابش را سر سنگین دادم.وضو گرفتم وبرگشتم سنگر اما ای دل غافل!!خبری از عبا وعمامه نبود!هرجایی که بگویید گشتم اما خبری ازشان نبود!یهو صدایی به گوشم خورد:الله اکبر سبحان الله!
برای لحظه ای خون در مغزم خشکید.تنها امام جماعت ان جا من بودم پس نماز جماعت چطوری برگزار میشد؟شلنگ تخته زنان به سمت حسینیه رفتم.صف های نماز بسته وهمه مشغول نماز بودند.اول فکر کردم بچه ها دیدند من دیر کردم فرمانده لشکر را جلو انداخته اند اما فرمانده که در صف دوم استاده بود پس جلو رفتم چشمانم از حیرت گرد شدونفسم از تعجب بند امد.بله جناب فریبرز خان عبا وعمامه مراپوشیده وجای مرا غصب کرده!!!
خودتان را بگذارید جای من چکار میتوانستم بکنم؟سری تکان دادم ودر اخر صف ایستادم والله اکبر گفتم .خودم را به رکعت سوم رساندم.لااقل نباید نماز جماعت را از دست میدادم.نماز جاعتی که امام جماعتش عبا وعمامه مرا کش رفته بود!!!!!!!
پ.ن. ۱ این داستان برگرفته شده از مجله امتداد هست.
پ.ن.۲ یه سوال!! چقدر خندیدید؟؟
در پناه خدا ![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !