روز مبادا ...

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

پ.ن : قیصر امین پور

د.ن : دوباره یلدا ... دوباره فقط یک دقیقه بیشتر ... مگر از این همه دقایق خیری دیدیم که منتظر یک دقیقه بیشتر باشیم ...

حوصله اش را ندارم ... حوصله ی این تنهایی را ... احتمالا حسرت یک یلدای خاطره انگیز را باید به گور برد ...

پرنده کوچولو

 

این کوچولو امروز کلی به ما حال داد ...

مادرم  صبح داشت میرفت بیرون دید این کوچولو تو راه پله است ... و برا ما آورد تا ذوق کنیم ... !

ما هم کلی ازش عکس گرفتیم ... یه بارم از دستم در رفت و همینجوری تو اتاق دور زد  که با کلی زحمت گرفتمش ... !!!

بعدم آزادش کردم رفت خونه اش ...!

نمیدونم چیه ... اما مادرم گفت احتمالا سینه سرخه ... کسی میدونه چیه ؟!!

...

سکوت اینجا ... سکوت خودم ... سکوت آدمهای اینجا ٬ دارد دیوانه ام میکند !

یاد روزهایی که چقدر در همین یک وجب جا  همه چیز فرق داشت ... اصلا رنگ و رویی دیگر داشت ... حالم دارد از رنگ و روی امروز اینجا بهم میخورد ... اصلا رنگی نیست ... ساکت ساکت است ... خاموشه  خاموش !

زمستان نیامده  سرما گرفته اینجا را ...

سکوت اینجا مرا یاد باغی می اندازد که تا چند وقت پیش سبز بود ... از کنارش که رد میشدی لبخندی از سر شوق مینشست بر لبت ... اما حالا باغ باقیست اما همه چیز خشک شده ... باغ هست و شده آینه ی دق ... باغ هست و صاحب باغ یا خواب است یا خودش را به خواب زده ...

اصلا انگار همه خوابند ... خب از من چه انتظاری میرود دیگر ؟

اینجا دیگر برایم حکم همان اول را ندارد ... برایم حکم یک سال قبل ٬ دو سال قبل ٬ سه سال قبل را ندارد ...

چقدر این روزها نوشتن سخت شده ... هر چه میخواهی در دلت میگویی اما صحبت نوشتن که میشود کم می آوری ... میگذاری تمامشان در همان دلت بمانند و دفن شوند و بپوسند ... اینطوری شاید بهتر باشد ...

پ.ن : ادامه ی مطلب حرفهاییست، دل نوشت هاییست برای خودم و برای دل خودم ... فقط و فقط خودم نه هیچ کس دیگر ... میخواهم فقط برای خودم بماند ...!

ادامه نوشته

مرا چه شده آیا ؟!

در این چند روزی که رفته بودم زیارت و در این چند روزی که برگشتم مدام دارم به یک چیزهایی فکر میکنم ....

شده تا به حال بری جایی و ببینی اصلا یک چیزهایی که توو ذهنت بوده فرق داره با چیزی که وجود داره ؟

شده در اوج نیاز به چیزی٬ به اصلش شک کنی ... به اصل اعتقاد خودت ؟

شده به اشک های کسی حسادت کنی ...؟ من به چشم ها و اشک های مردمی حسادت میکردم که چقدر راحت بی خیال صدها آدم میباریدند ... برایشان فرقی نداشت که کسی میبیندشان ... خودشان بودند و خواسته هایشان و باورشان به آن ضریح ... من هم باور داشتم ... اما وقتی آنها را دیدم به اعتقاد خودم شک کردم ...اصلا چرا من باید انقدر سنگ باشم ... چرا تا به حال فقط پیش دو نفر اشک ریختم ؟ (که پیش یکیشان یک بار و آن دومی که واقعا معذرت میخوام!ببخشد که تاب تحمل یک چیز را ندارم!)...  از غرور است ؟ از چیست ؟

میدانم که اشک هایشان شاید ملاک خیلی چیزها نباشد ... اما حداقلش این است که آدم با خودش و با خواسته هاش رو راست است ... میداند که چه میخواهد ...

تا به حال شده به لیاقت خودت شک کنی ؟

در این چند روز ... این چیزها تووی ذهنم همچین رژه میروند برای خودشان ...

اما بی خیال تمام این حرف ها ... زیارت خوبی بود ... بعد از این همه سال ٬ خوب بود که رفتم ... اصلا شاید تمام این افکار از زیادی این سال ها باشد ...

همچنان هم میشود عاشق گنبد طلایش شد ... میشود رنگ طلایی گنبد نگاهت را از آن خود کند ... میشود ... میشود فقط به ضریح نگاه کرد و هیچ نگفت و فقط با دل حرف زد ... میشود به آن کودکی نگاه کرد که برای امام رضا بوس می فرستاد ... میشود ...