چشم های ...

تمام مداد هایم را میریزم روی میز کامپیوتر ٬ دفتر را هم می آورم کنارم ...

این شاید بهترین کاریست که وقتی تنهایی و بی حوصله ٬ وقتی میخواهی خودت را پرت کنی به جایی دور از اینجا ٬ وقتی میخواهی اصلا در این دنیا نباشی٬ وقتی میخواهی ذهنت کمی آرام بگیرد ٬ میتوانی انجام دهی ...

وقتی شروع میکنم به کشیدن خطوط انگار آزادم ... انگار خالقی میشوم برای چهره ای ... زشت و زیبا کشیدنش با من است . پس باید زیبا کشید ٬ باید دقت کرد. اینجاست که دیگر ذهنت پرت شده روی این صفحه ی کاغذ و دنیایت برای چند لحظه میشود همین صفحه ...!

و نوبت میرسد به چشم ها ... وای ... سخت ترین قسمت ... قدرت چشم ها انقدر مجذوبم میکند که گاهی با خودم میگویم ... بی خیال اصلا نمیتوانم بکشم ... اما باز نمیشود ...

چشم ها را میکشم اما با خود میگویم : اصلا چشم ها را که نباید کشید ... چطور میتوانی یک دنیا حرفی که پشت چشم ها هست را روی این صفحه بیاوری...؟ چشم ها را نباید کشید ... باید نگاهشان کرد ... باید حرفهایش را فهمید و لمس کرد ... هیچ وقت چشم روی این صفحه آنی نمیشود که داری میبینی ...

چشم را که بکشی ... انگار کارت تمام شده ...حالا خیالت راحت میشود ... چشم را که بکشی انگار تصویر جان میگیرد ...

پ.ن : من قدرت چشم ها را باور دارم ٬ قدرت نگاهشان را ٬ اصلا همین چشمها بود که مرا .......

د.ن ۱:دیوانه ی چشم های تو ام ...

د.ن۲ : میدیدم دارم از چشمات می افتم ٬ مدارا کردم و چیزی نگفتم ...

جهنم

میدونی جهنم چیه ؟

جهنم وقتیه که صبح از خواب پاشی٬ به ساعت نگاه کنی و ببینی یه روز دیگه مونده ولی هرچی به ذهنت فشار بیاری ٬ یادت نیاد برا چی زنده ای ...! (تله فیلم تنهایی)

پ.ن : خسته ام از خستگی ها٬خسته از این لحظه ها ...... میشمارم لحظه ها را٬ بر نمی آرم چرا ...

اما تو نیستی ...

آسمان آبی است . گاهی لکه ابری رد میشود که بگوید من هم در این بی کران آبی و زیباییش سهمی دارم . آسمان هست ٬ آبی هست ٬ ابر هست ... با  این همه اما تو نیستی ! چه حیف که نیستی . هیچ وقت نزدیک نبودی اما چه حیف که در دورادور خیال و نگاهم هم دیگر نیستی ... حیف ...

پاییز دارد ذره ذره خودش را نشان میدهد اما من از بهار تا حالا چشم انتظارم . از روزهای آخر بهار ٬ از واپسین نفس هایش که باورم شد نیستی ... از همان موقع چشم انتظار توام !

تابستان زیبا نبود چون تو نبودی ٬ چون تو سهمی نداشتی و نگذاشتی برای زیبا ساختنش. پاییز را هم مثل بقیه ی فصل ها و وقت ها دوست دارم ! گاهی مانند همه که رنگ عشق و دلتنگی و غم میدهند به او دوستش دارم .

اما باز هم تو نیستی . تو که نباشی پاییز هم میشود مثل زمستان ٬ مثل بهار ٬ تابستان ... تو که نباشی فرقی بین فصل ها نیست .فرقی بین دقایق نیست . تو که نباشی باز هم به انتظار میگذرد . زمستان به بود و نبودنت گذشت . بهار به انتظاری شیرین و بی صبرانه گذشت . تابستان به تلخی گذشت چون دیگر جز ذره ای  ته مانده ی انتظار چیزی نمانده بود ٬ چون به این انتظار هم امید نداشتم .

نگذار پاییز هم به انتظار بگذرد...تو سهمی در زیبا ساختنش داشته باش ...  اصلا با توست که زیبا میشود دقایق . مانند پاییز سال قبل ... تلخ اما زیبا بود . دلخوشی های کوچک داشت اما نوید دلخوشی های بزرگ را میداد ... حالا اما خیلی چیز ها مانند قبل نیست !

نگذار پاییز مانند باور آدمها رنگ غم بگیرد ... پاییز را باید همراه با تمام رنگ ها زندگی کرد . پاییز را باید ما رنگ کنیم : من ٬ تو ٬ او ...همه !

باید پاییز شاد باشد نه غمگین ! اگر تو باشی ...

د.ن : تو که رفتی از کنارم٬غم غریبی اومد سراغم ........ بیا تا دوباره احساس کنم توو دنیا یکیو دارم

سلام ...

الان تقریبا یک ساعت است که اینجا نشسته ام که دوباره شروع کنم . که دوباره بنویسم . اما هر چه نوشته ام چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد . همه اش پاک شد . دارم به این نتیجه میرسم که چقدر گفتن یک خداحافظ و رفتن آسان تر است تا یک سلام .

برای خداحافظ دلیل لازم نیست . شاید هم لازم باشد اما بی دلیل و بی صدا هم میشود رفت و دیگر برنگشت . اما برای سلام دلیل لازم داری . برای ماندن دلیل لازم داری . که اگر فردا روزی کسی پرسید که چرا هستی و ماندی جواب داشته باشی ! نه مثل خداحافظ که بگویی «به خودم مربوطه» در حالی که خودت هم نمیدانستی برای چه لازم داری که بروی ! باید جواب آن دلیل را داشته باشی تا لااقل مقابل خودت کم نیاوری !

اما دلیل بودنم و ماندنم ! گرچه گاهی خودم هم شک میکنم به دلیلم ٬اما دلیل امروزم همان دلیل روز اول آغاز این وبلاگ است . دلیلی که هرگز برای کسی فاش نکردم .(گرچه فهمیدنش کار اصلا سختی نیست !)  از این به بعد هم فکر نکنم برای کسی فاش کنم .

اما این رفتن چند روزه یک حسن داشت اینکه فهمیدم  بدون اینجا میتوانم دوام بیاورم اما بدون (...) نه !

این همه را گفتم که بگویم :« ملت ! دلیل دارم اما به کسی نمیگویم ! » (یعنی یک چیزی در همان مایه های به خودم مربوطه !!!!)

د.ن : هنوزم هوای خونه عطر دیدارتو داره    ..........    گل به گل٬ گوشه به گوشه ٬ تو رو یاد من میاره