آسمان آبی است . گاهی لکه ابری رد میشود که بگوید من هم در این بی کران آبی و زیباییش سهمی دارم . آسمان هست ٬ آبی هست ٬ ابر هست ... با  این همه اما تو نیستی ! چه حیف که نیستی . هیچ وقت نزدیک نبودی اما چه حیف که در دورادور خیال و نگاهم هم دیگر نیستی ... حیف ...

پاییز دارد ذره ذره خودش را نشان میدهد اما من از بهار تا حالا چشم انتظارم . از روزهای آخر بهار ٬ از واپسین نفس هایش که باورم شد نیستی ... از همان موقع چشم انتظار توام !

تابستان زیبا نبود چون تو نبودی ٬ چون تو سهمی نداشتی و نگذاشتی برای زیبا ساختنش. پاییز را هم مثل بقیه ی فصل ها و وقت ها دوست دارم ! گاهی مانند همه که رنگ عشق و دلتنگی و غم میدهند به او دوستش دارم .

اما باز هم تو نیستی . تو که نباشی پاییز هم میشود مثل زمستان ٬ مثل بهار ٬ تابستان ... تو که نباشی فرقی بین فصل ها نیست .فرقی بین دقایق نیست . تو که نباشی باز هم به انتظار میگذرد . زمستان به بود و نبودنت گذشت . بهار به انتظاری شیرین و بی صبرانه گذشت . تابستان به تلخی گذشت چون دیگر جز ذره ای  ته مانده ی انتظار چیزی نمانده بود ٬ چون به این انتظار هم امید نداشتم .

نگذار پاییز هم به انتظار بگذرد...تو سهمی در زیبا ساختنش داشته باش ...  اصلا با توست که زیبا میشود دقایق . مانند پاییز سال قبل ... تلخ اما زیبا بود . دلخوشی های کوچک داشت اما نوید دلخوشی های بزرگ را میداد ... حالا اما خیلی چیز ها مانند قبل نیست !

نگذار پاییز مانند باور آدمها رنگ غم بگیرد ... پاییز را باید همراه با تمام رنگ ها زندگی کرد . پاییز را باید ما رنگ کنیم : من ٬ تو ٬ او ...همه !

باید پاییز شاد باشد نه غمگین ! اگر تو باشی ...

د.ن : تو که رفتی از کنارم٬غم غریبی اومد سراغم ........ بیا تا دوباره احساس کنم توو دنیا یکیو دارم