خوش اومدی عزیز چوچولو!

سلام

من ملیحه ام که دارم آپ میکنم!

اونم بدون اجازه مریممثلا میخواهیم سوپرایز شود

مریم جون جون ما رفته مشهد امروز برمیگرده مام گفتیم پاشیم بیاییم اینجا یه خوش آمد گویی وخسته نباشید وزیارت قبول بگیم که بیکار نبوده باشیم

مریم جونم زیـــــــــــارتت قبول!

حاجت هات در مسیر اجابت!

دلت پر از امید!

واینکه انشاالله دیگه این وقفه طولانی بین سفرهات به مشهد نیفته!

راســـــــــــــــتیالان دیگه باید بهش بگیم مشـــــــــتی مریم ها!!!یادتون که نرفته!؟

مشتی مریم جان٬این چند روز که نبودی اینجا واسه من خیلی سوت وکور بود!

اما خیلی خوشحالم که تا چند ساعت دیگه میرسی خونتون ومن خیالم راحت میشه که نزدیک خودمی وتو شهر خودمون!

من که خیـــــــــــــلی خوشحال شدم رفتی سفر اونم مشهد!از ته قلبم وبدون اغراق میگم

امیدوارم سفر خیلی خوش گذشته باشه بهت!

مشتی٬دلم واست بیستا تنگ شده!

 

                دوست دارم یه دیــــــــــــــــــنا  خیلی کوچوک!

پ.ن:تو این پست میتونی برای خودت نظر بذاری مشتی!چون خودت که واسه خودت ننوشتی که من نوشتم اونم بی اجازه!!!!

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره ...

بعد نزدیک به هفت سال ... بالاخره شد که بروم ... یعنی فکر کنم بشود ...

فکر کنم هفت سال طلبیده نشدن حداقل یک خاصیت را داشت ... که حالا با چشمانی منتظر و عاشق نگاه کنی به گنبد طلایش ...

اگر خدا بخواهد فردا میروم ... میروم تا این همه مدت حرف هایم را که از راه دور گفتم از نزدیک بگویم ...

میروم عهد ببندم با او ... او که بی وفایی  به عهد نمیکند ... میروم که بگویم نگذار من بی وفایی کنم ...

میروم نذری را که یک سال پیش برای عزیزی کرده بودم ادا کنم ...

میروم تا چیزی را از او بخواهم که فقط او از عهده ی راضی کردن خدا برمی آید ... خدا که به او نه نمیگوید ... میگوید ؟

میروم تا بلکه چشم انتظاریم تمام شود ...

میروم تا دلم را دخیل ببندم و خودم برگردم ... اگر بشود ... اگر قبول کند این بی ارزش شکسته را ...

د.ن : آروم ندارم ... یه نشونه میخوام واسه قلبم ... جز این نشونه ٬ واسه چیزی دخیل نمیبندم ... این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره ...

فقر

میدونی فقر یعنی چی ؟ :

ــ مامان : مریم ... امروز مادر یکی از شاگردام اومد پیشم ... من تا حالا نمیدونستم انقدر وضعشون خرابه ... میگفت شوهرم مریضه ... نمیتونه کار کنه ٬ من میرم برا مردم کار میکنم ... باید هر چند وقت یک بار شوهرم رو هم ببرم دکتر ... شما لباسی چیزی ندارین بدین ؟ لباس بچه هاتون ... خودتون ...

حالا میخوای اون لباسایی که زیاد استفاده نکردین رو بدی ...؟

+ من : من که نمیگم نده اما من دلم نمیخواد کسی لباسی که پوشیدمو بپوشه ... زشته خب ...!

ــ زشت چیه ؟ مادره  میگه تمام لباسایی که الان دارن هم مردم بهشون دادن ... امروز سه بار پیش من قسم خورد که حتی یه هزار تومنی هم توو خونش نیست که ببره نون بخره باهاش ...

+ خب نمیشه پول داد؟

ــ مگه چقد میشه داد ؟ تازه نگفت که پول بده ... بیچاره گدایی که نکرد ... لااقل یه چیزی باشه که به درد بخوره ...!

+ باشه ... پس اون لباسایی که زیاد استفاده نکردیم رو ببر بده ... چند تا لباس نو هم بده ...

ــ باشه ...

.

.

.

فقر یعنی این ... فقر یعنی این ... فقر یعنی این ...

شنیده بودم که کسایی هستند  که مردم خرجشون و میدن  و خودشون نمیتونن کاری کنن ... اما نه دیگه تا این حد ... نه در حد یک هزار تومن ...

فقر یعنی این ... اونوقت جناب پرزیدنت میرن توو قزوین داد میزنن که فقر و با هدفمندی یارانه ها ریشه کن میکنیم ... یعنی واقعا فکر میکنه با گرون کردن چیزی که همین الان نمیتونن مردم ما بخرن ٬ فقر ریشه کن میشه ؟ لا اله الا الله ...! (کنتور نداره لامصب !!!)

پ.ن : امیدوارم از این پست سوء برداشت نشه ... این پست فقط چیزی بود که چند روزیه فکرمو مشغول کرده ... منظوری در اون نبوده ... !(امیدوارم درک کنید !)

بعد رفتنت ...

بعد رفتنت عزیزم ٬ بس که تنهایی کشیدم

قامتم خمیده از بس ٬ عشقتو به دوش کشیدم

توو غم بی هم زبونی ٬ هی میکشتم لحظه هامو

روی برگه های شعرم ٬ خالی کردم عقده هامو

خاطرت جمع هر جا باشی ٬ توی غربت یه کسی هست

خاطراتت زندگیشه ٬ اون غریبه خاطرت هست ؟

اون که تو هفت آسمونش ٬ یه ستاره هم نداره

اون منم که دلخوشیشه ٬ گل من کسی رو داره

مثل دیگرون نبودم ٬ سر راهتو نبستم

میدونستم نمیای و ٬ چشم به جاده ها نشستم

خاطرت جمع تو دل من ٬ تو حسابت پاکه پاکه

این خطای دل من بود ٬ اون که افتاده به خاکت

توو روزایی که نبودی ٬ نمیدونی چی کشیدم

صبح تا شب زخمه زبون از ٬ هر غریبه ای شنیدم

گل من سرت سلامت ٬ تو که خوش باشی غمم نیست

 این همیشه آرزومه ٬ پس دلیل ماتمم نیست

دیگه از گریه گذشته ٬ به جنون کشیده کارم

تو که خوشبختی عزیزم ٬ دیگه غصه ای ندارم

پ.ن : نمیدانم چرا ... اما خوب میدانستم ... از همان لحظه ی اول (که گمان میکنم سال قبل بود ) که این آهنگ و شعر را شنیدم میدانستم که روزی خواهد رسید که این شعر بشود آیینه ی حال من ... روزی خواهد رسید که من این را اینجا بنویسم ... نمیدانم چرا ... اما انگار خیلی وقت است که انتظار این روزها را میکشیدم ...  میدونستم نمیای و چشم به جاده ها نشستم ...

 د.ن : وقتی دلتنگی و دلواپس ... وقتی دلتنگی هایت ٬ اشک هایت مهم نباشد باید این شعر را فریاد بزنی ... وقتی لحظه هایت به انتظار میگذرد و میدانی که انتظار بیهوده است باید این شعر را فریاد بزنی ... وقتی خاکت میکنند بی آنکه بمیری (شاید هم مردی ... شاید خیلی وقت است ) باید این شعر را فریاد بزنی ... وقتی نمیدانی چرا محکوم به مرگی باید این شعر را فریاد بزنی ... حتی شاید فریاد خداحافظ سر بدهی و دستی تکان دهی برای بدرقه اش ...

با این همه اما دست از این انتظار برنمیدارم ... که اگر بردارم میمیرم ... با این انتظار است که لحظه هایم بوی زندگی دارد ... این انتظار تنها دلخوشی زندگیست ... هر چقدر هم که باشد منتظر میمانم ... شاید معجزه ای رخ دهد ... کسی چه میداند؟ ... شاید خدا دلش به حالم سوخت ... کسی چه میداند ؟ ... شاید معجزه ای در راه است ... کسی چه میداند ؟