بعد نزدیک به هفت سال ... بالاخره شد که بروم ... یعنی فکر کنم بشود ...

فکر کنم هفت سال طلبیده نشدن حداقل یک خاصیت را داشت ... که حالا با چشمانی منتظر و عاشق نگاه کنی به گنبد طلایش ...

اگر خدا بخواهد فردا میروم ... میروم تا این همه مدت حرف هایم را که از راه دور گفتم از نزدیک بگویم ...

میروم عهد ببندم با او ... او که بی وفایی  به عهد نمیکند ... میروم که بگویم نگذار من بی وفایی کنم ...

میروم نذری را که یک سال پیش برای عزیزی کرده بودم ادا کنم ...

میروم تا چیزی را از او بخواهم که فقط او از عهده ی راضی کردن خدا برمی آید ... خدا که به او نه نمیگوید ... میگوید ؟

میروم تا بلکه چشم انتظاریم تمام شود ...

میروم تا دلم را دخیل ببندم و خودم برگردم ... اگر بشود ... اگر قبول کند این بی ارزش شکسته را ...

د.ن : آروم ندارم ... یه نشونه میخوام واسه قلبم ... جز این نشونه ٬ واسه چیزی دخیل نمیبندم ... این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره ...