...
چند وقتی میشود که ننوشتم ... یعنی یک ماه ... وقتی ننویسی جرات نوشتن را از دست میدهی و فراموش میکنی حرفایت را ...
حتی دفتری که دل نوشته هایم را مینوشتم از سر دلتنگی٬ هم برایم غریبه شده ... نه اینکه دلتنگی تمام شده و از این حرفا ... این دلتنگی پایانی ندارد ... بیشتر بشود کمتر نمیشود ... اما باورم شده بود که جرات باز کردنش را هم ندارم !
نه اینکه حرف نداشته باشم ... نه . حرف دارم اما جرات نوشتنش نیست ... از وقتی که چند خطی در دفترم نوشتم گفتم ظلم است به این صفحه که خاک بخورد !
........
چقدر دلم برای گیتار زدن های دختر همسایه تنگ شده ... آخر های شب شروع میکرد به زدن ... آهنگ "جان مریم محمد نوری " را هم میزد ... و من چقدر قبل از اینکه اسم آهنگ را بدانم دوستش داشتم ! و دارم ! هر شب صدای نت هایش را میشنیدم ... از اول شروع کرد و آخر هایش دیگر موسیقی کامل شده بود !
دلم میخواد این شب ها بار دیگر بزند . دلم میخواهد بزند و بار دیگر ... ! دلم میخواهد سبک شوم از این همه سنگینی که روی تمام دلم هست !
شاید آن موقع او هم دلش گرفته بود و حالا دیگر گرفته نیست . اما من ...
........
پ.ن : خدا ... تمامش کن ... تمامش کن٬ تمام این بازی را ... من هنوز کوچک تر از آنم که تاب بیاورم برد و باخت این بازی را ... من هنوز کوچک تر از آنم برای این همه تحمل و صبر و انتظاری که تو میخواهی ... اگر تمامش نمیکنی جور دیگر تمامش کن ...!
د.ن : باران بارید و شیشه ی پنجره را شست اما اینبار واقعا چه کسی نقش تو را از خاطر من خواهد شست ؟!
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !