تمام ... !

بودن دیگر فایده ای ندارد ... مدت هاست به رفتن فکر میکنم ٬ از همان وقتی که فهمیدم این بودن فایده ای ندارد ... از همان وقتی که تمام شدم ...از وقتی فهمیدم من آدم این روزهای سخت نیستم که فکر میکردم که هستم و چه خوش خیال بودم که فکر میکردم قدرت تحمل این درد و داغ را دارم ... خوش خیال بودم که فکر میکردم شاید نوشتن در اینجا مرهم باشد ... مرهم هم نباشد نمک نیست لااقل روی این دلم ٬ داغم ٬ زخمم ...

نبودنش زندگی ام را از من گرفت ... نه اینکه که فکر کنی الان حالم خراب است ... نه ! من هر چه باشم مقاوم تر از این حرف هایم ... روز ها میخندم و شاد به نظر میرسم ... و کسی نخواهد فهمید که چه در درون و چه در شب های من میگذرد ... شب های فقط با یاد او ... شب های یاد او و ... درونم آتشی را بر پا کرده اند که قصد خاموش شدن ندارد ... ملالی هم نیست که خاموش نمیشود ... اما گاهی بد جور میسوزاند و خاکسترم میکند و دوباره و دوباره ... هنوز هم فکر میکنم که چه کسی فکر میکرد نبودنش با من اینگونه کند و ... مهم نیست چه کسی ... مهم الان  است و منم و نبودنش ...

این منم که هنوز که هنوز است مثل بچه ها نمیتوانم مرگ را هضم کنم ... نمیتوانم بفهمم که مرگ یعنی چه ... اصلا تو بیا و ساعت ها برایم حرف بزن و بگو مرگ یعنی چه اما با این چشم چه کنم که دست از چشم انتظاری و دیوانگی بر نمیدارد ... چه کنم با این خود گول زدن ها ؟ چه کنم ؟ چه کنم که جانم را گرفتند و نفسم را ؟... نمیتوانم باور کنم ... هنوز ... اصلا بی خیال هنوز ها ... اگر قرار باشد به این هنوز ها اجازه ی ورود به این خط ها را بدهم مثنوی هفتاد منی میشود که بیا و ببین ...

رفتنش کمر خودم را که هیچ ٬ کمر قلمم را هم شکسته ... دیگر نمیتوانم بنویسم ... نه که قبلا مینوشتم و چیزی درخور خواندن بود اما حتی دیگر دستم به نوشتن برای خودم هم نمیرود که شاید ... شاید ... نمیدانم شاید چه ... اما میدانم نوشتن گاهی موهبتی میشود بزرگ برای روزهای تنهایی ... مینویسم جایی دیگر اما دیگر نمیشود اسمش را نوشتن گذاشت ... آنجا مینویسم از لحظه های زندگی ... اما نوشتن در اینجا آرامشی داشت که هیچ جایی ندارد ...

دلم برای اینجا ... برای تمام آدم های اینجا ... برای تمام اتفاقاتی که افتاد و حالا خوب و بدش شده خاطره ... دلم برای همه ی روزهایی که اینجا داشتم و دیگر نخواهم داشت تنگ میشود ...

خدانگه دار ... حلال کنید ... و دعا کنید ...

چرا چشمای من خیسه ؟ چرا عکساتو میبوسم ؟

مثه باغی که خشکیده دارم از ریشه میپوسم

مثه دیوونه ها گیجم ٬ همش بیهوده میخندم

دوتا عاشق که میبینم سریع چشمامو میبندم

خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره

میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره

یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟

چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟

میخوام دیوونه باشم تا ٬ به این دنیا بفهمونم

میون این همه عاقل ٬ فقط من گیج و دیوونه ام

توو این روزای دلتنگی ٬ دارم هر لحظه میبارم

آخه دیوونگی چاره است واسه دردی که من دارم

خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره

میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره

یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟

چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟

جواب این چرا ها رو ٬ تویی که خوب میدونی

نمیتونم ازت رد شم ٬ تویی که خوب میتونی ...

 

* سیامک عباسی

داداشی اینا چی میگن ؟

داداش مهدی اینا از چهار و نیم صبح چی  دارن بهم میگن ؟ چرا خودت نمیای بگی ؟

این شوخیای مسخره چیه ؟ این که میگن تو دیگه نیستی یعنی چی ؟ اصلا چرا نمیای بگی آجی باهات شوخی کردم ؟ چرا نمیای بگی  آجی میخواستم یکم اذیتت کنم ؟ آجی انقده حال میده اذیتت کنم ... مهدی چرا نمیای بگی ؟ مهدی اینا چی دارن بهم میگن ؟ چرا میگن نیستی دیگه ؟ چرا هر چی زنگ میزنم بر نمیداری ؟ داداشی چرا از دیروز تا حالا نپرسیدی اجی رسیدی یا نه ؟ چرا دیروز که اس ام اس دادم داداشی رسیدم هیچی نگفتی ؟ اصن میخوای باهات قهر کنم دیگه باهات حرف نزنم ؟ دیگه هم هر چی منت کشی کنی جواب ندم؟

داداش اینا چی میگن ؟ داداشی جونم اینا چی میگن که امروز خاکت کردن ؟ داداشی پس چرا من نبودم ؟ داداشی چرا بهم نگفتی؟ مگه بهت نگفته بودم من بدون تو دق میکنم ؟ مگه بهت نگفتم اگه انقدیم که زنده ام اگه انقدی که میخندم واسه توئه ؟ حالا دلت میاد اینجوری گریه کنم ؟ داداشی کجایی از صبح دارم زنگ میزنم ؟ داداشی میدونی از صبح چند بار قسمت دادم که گوشیو بردار ؟ میدونی چند دفعه به جون آجی به مرگ آجی قسمت دادم گوشیتو جواب بده ؟ داداشی ببین حالم خوب نیست ... داداشی ببین دارم از صبح میلرزم ... داداشی تو که طاقت اشکامو نداشتی حالا کجایی ؟

مهدی من چقد باید میگفتم مواظب خودت باش ؟ مهدی چقد باید التماست میکردم که مواظب جونم باش ؟ مواظب یکی یه دونه ام باش ؟ مهدی اصن مگه میشه تو نباشی دیگه ؟ تو نباشی دیگه واسه کی قهر کنم هر دو دقیقه یه بار بعد کی هی پشت هم منت بکشه ؟ من ناز کنم براش ؟ اصلا بیا ... هر چقدر میخوای قهر کن ... اصلا بیا تا عمر دارم منتتو میکشم .. نازتو میکشم ...بیا مثه پریروز خودتو لوس کن ...انقد منتتو میکشم انقد التماستو میکنم تا آشتی کنی ...

داداشی مگه اصلا تو قرار نبود وقتی برگشتی برام عکس بفرستی ؟ مگه قول نداده بودی ؟ مگه قرار نبود عکسای اردو رو بفرستی ... اصن اون عکس قبلیات کو که میخواستی بفرستی ؟ اصن چرا چند روز پیش که تهران بودی با هم رفته بودیم بیرون واسه نیم ساعت چرا نگفتی آجی ازم عکس بگیر ... چرا نگفتی آجی من تا برات عکس بفرستم طول میکشه خودت ازم عکس بگیر ... گیرم من یادم رفت ... تو نباید میگفتی ؟مگه قرار نبود وقتی اومدم اینجا برات عکس بگیرم بفرستم ؟ مگه سر تعدادش با هم بحث نمیکردیم ... خب پاشو برات هرچقدر بخوای عکس میگیرم ..چرا میزنی زیر قرارمون ؟ها ؟ اونوقت پا شدی رفتی اونجا ... یعنی بردنت ... یعنی باید میرفتی اونوقت اینا امروز بهم میگن واسه اینکه یکیو نجات بدی ضربه مغزی شدی ؟ همونجا در دم تموم کردی ؟ اونوقت فکر منو نکردی ؟ اصلا کی بهت گفت بری اونجا ؟ ها ؟ مگه من بهت نگفتم توو همون دانشگاه بمون ؟ مگه نگفتم داداشی خطرناکه پست راننده رو قبول نکن ؟ داداش خدایی من چقدر التماست کردم و شوخی گرفتی ؟ خدایی نه بگو ... چقدر التماست کردم و گفتی آجی نگران نباش هیچیم نمیشه ؟ داداش چقدر التماست کردم ؟ اصلا تو چرا رفتی کمک کنی که اون توو رودخونه غرق نشه هان ؟ نگفتی خودم یه چیزیم میشه بعد جواب آجیو چی بدم ؟ نگفتی که به اجیم قول دادم مواظب خودم باشم ؟ نگفتی آجی بدون من دق میکنه ؟ اصلا مگه اون همون رودخونه نبود که پریروز دم غروب رفتی وسطش بهم زنگ زدی گفتی " آجی بالاخره یه جا پیدا کردم که آنتن بده بتونم بهت زنگ بزنم ... بتونم صداتو بشنوم ؟ " همون جا نبود که بهت خندیدم گفتم دیوونه برو بیرون از رودخونه و تو گفتی نوموخوام میخوام با آجیم حرف بزنم به تو چه حسودیت میشه ؟ بعد منم خندیدم گفتم " از دست تو ..." مگه همون جا نبود ؟ اصلا مگه دیروز واسه یه وضو نرفته بودی ؟ مگه یه وضو چقدر طول میکشید ؟ اصلا به تو چه یکی افتاده توو آب ؟ مگه تو آجی نداشتی که رفتی ؟ داداش جونم حالا من بدون تو چیکار کنم ؟

داداش اینا چی میگن ؟ داداش چرا وقت نشد بپرسم اون تابلو کوچولو رو که برات خریدم و خیلی خوشت اومد زدی به دیوار اتاقت یا نه ؟ داداش تو دستت کبود شده بود من تا یه روز عزا گرفتم حالا اینا  چی میگن که نیستی ؟ داداشی مگه نگفتی برادر زاده ات نیایش رو یه سالش که بشه از دست داداش اینا میگیری خودت بزرگ میکنی ؟ مگه نگفتی انقد دوس داشتنیه که میخوای پیش خودت باشه با خنده میگفتی دیگه بهشون نمیدمش ... الان نمیگی نیایش دیگه عمو نداره ... مهدی مگه قرار نبود عکس نیایش رو برام بفرستی ؟

اصلا این خواهر زنداداشت چی بود که میگفت ؟ مگه همین نبود که وقتی باهات حرف میزدم میومد اذیتت میکرد ؟ اونوقت دو تایی میخندیدیم ؟ اونوقت چی میگه الان به من ؟ مهدی جونم بیا بگو همش دروغه ... بیا بگو ... به خدا ... به جون یه دونه داداشم ناراحت نمیشم ... دعوات نمیکنم ... سرت داد نمیزنم ... هر چند که تو خوشت میاد عصبانیتم و ببینی ... داداش چرا زنگ نمیزنی از دیروز تا حالا ؟ مگه خودت نگفتی هر روز باید صداتو بشنوم ؟ الکی میگفتی ؟ پس چرا زنگ نمیزنی ؟ اصن چرا دیروز زنگ نزدی ... ؟ چرا فقط اس ام اس دادی ؟ منتظر بودی برسم بعد ؟ چرا نذاشتی واسه آخرین بار صداتو بشوم ؟

داداش تو نباشی کی هر روز بهم زنگ بزنه ؟ کی هر روز دم به دقیقه حالمو بپرسه ؟ کی هر شب قبل خوابش بهم شب بخیر بگه و تا نگه خوابش نمیبره ؟ دیگه روزا منتظر زنگ کی باشم ؟دیگه شبا کی بهم شب بخیر بگه ؟ داداش چرا تنهام گذاشتی ؟ داداش من فقط تو رو داشتم ... داداش مگه نگفتم همه کس منی ؟ مگه تو نگفتی زندگیمی ؟ عمرمی ؟ جونمی ؟نفسمی ؟ من که هنوز هستم تو کجا رفتی بدون من ؟ اینه رسمش ؟

داداش تو نباشی به کی بگم کوچولو ؟ بعد تو قبول نکنی بگی تو از من کوچولوتری قدی و وزنی ؟ منم بگم اول برو اون یه ماه و چهار روزو که از من کوچیکتری حل کن بعد به من بگو کوچولو ؟

اصن مگه تو قرار نبود اون دو تا کتابی که دوروز پیش پیدا نکردمو برام پیدا کنی و من گفتم خودم دلم میخواد بخرمشون و کلی ناراحت شدی ؟ اصلا چرا این آخری با ناراحتی رفتی ؟ داداش پاشو بیا میخوام بگم اون دو تا کتابو برام گیر بیاری ... دروغ نمیگم ...پاشو بیام بهت اسم کتابا رو میدم ... داداشی تو پاشو دیگه سر تهران اومدنت بحث نمیکنم ... دیگه نمیگم داداشی جاده خطرناکه نیا ... قول بده مواظبی بعد بیا ...خب ؟ داداشی اون جعبه کادویی که واسه تولدت قرار بود بدم هنوز تهرانه ... هنوز نیمه کارست ... به کی بدم پس ؟ ببخشید زود تمومش نکردم خب ؟ حلالم کن داداشی که ناراحت کردم ... خب ؟ بخشیدیم ؟

چرا همش میگفتی جات خالیه اینجا ؟ ها ؟ میخواستی باشم و جون دادنتو ببینم ؟ آره ؟

داداشی هنوز کلی کادو مونده که باید برات بخرم ! داداشی ببخشید تولدتو تبریک نگفتم چن روز پیش ... خو یادم رفت ... وایسادم تولد واقعیت بشه تبریک بگم ... من از کجا میدونستم که نیستی دیگه ...؟ اصن من آجی کوچولوت ... دیگه باهات بحث نمیکنم ... هر چی تو بگی ... الان نخند نگو چرا یهو مهربون شدی ... خو بعضی وقتها باید مهربون باشم دیگه ... داداشی دیگه کی عیدا که میشه بیاد توو وبلاگم کامنت بذاره که من عیدی میخوام ؟ شیرینی میخوام ؟ داداشی هنوز چند تا شیرینی مونده بهت ندادم ... پاشو بیا بهت شیرینیتو بدم ؟ داداشی دیگه کی بیاد دعوام کنه که چرا توو وبلاگت غمگین مینویسی ؟ کی واسه همین باهام قهر کنه ؟ من نازشو بکشم و خودمو واسش لوس کنم که آشتی کنه ؟

داداشی لعنت به سربازی ... لعنت ... میدونم به اون چیزی که دلت میخواست رسیدی ... میدونم الان خوشحالی ... میدونم الان دلت نمیخواد این حالمو ببنی ... اما انتظار که نداری خوشحال باشم و بخندم ؟ ها ؟ داداشی همیشه میدونستم که انقد خوبی که زود میری اما نه به این زودی ... نه بدون خداحافظی ... داداشی حالا میفهمم چرا واسه این یه هفته ماموریتت ناراحت بودی ... منم از کجا میدونستم یه هفته ات میشه تا ابد ؟ داداشی باورم نمیشه ... داداشی دارم دق میکنم ... پاشو بیا آرومم کن ...

داداشی اینا چی میگن ؟ داداشی مگه قرار نبود با هم بریم سینما ؟مگه قرار نبود بیای بزنیم ؟یادته چقد اوندفعه زدی ؟ اما خب اصلا درد نداشت ... میدونم حواست بود ... حالا کی و تهدید کنم که میام میزنمتا ؟ بعد بگه بدو بیا .. بدو بعد منم بگم نوموخوام ؟بگی چرا همش تهدید الکی میکنی ؟ خب گفتم که دلم نمیاد ... دیدی این همه پیشم بودی تو زدی اما من نزدم ؟ خو دلم نمیاد مهدی جونم ...چطوری دلم بیاد آخه ؟ مگه قرار نبود اگه نمره هام کم شد بیای دعوام کنی ؟ خب بیا دعوام کن دیگه ... انقده نمره هام کمه ...داداشی جونم کم آوردم ... دیگه نمیکشم ... دیگه تحمل نبودن تو رو ندارم ... به جای اینکه بیای دلداریم بدی خودتم تنهایی گذاشتی رفتی ؟ داداشی دیگه به کی بگم بچه بد ؟ کاش من الان به جات بودم ... کاش میمردم و این روزو نمیدیدم ... نخند توو دلت پسر ... نخند ... نخند دارم دیوونه میشم ...

داداشی اینا چی میگن ؟

داداشی تو که میدونستی نفسم بودی ... ببین نفسم دیگه در نمیاد ...

خدا ... خدا ... خدا ... نفسمو گرفتی ...

خدا بازم تو بردی ... همیشه تویی که میبری ... اینم رووش ...اما بخند خدا ... بخند ... تا دلت میخواد بخند ... حالم خیلی خنده داره ... بخند ...

مخاطب خاص!

ای مخاطب خاص اگر از این طرفها گذر کردی ندایی ده ... تا تقدیمی را تقدیمتان کنیم ...!!!
ادامه نوشته

بیست

بشمار ... از اول ... از یک ٬ تا بیست ... به بیست که رسیدی بایست !

فعلا اینجا ایستگاه است. همینجا پیاده ات میکنند.

برو سال بعد بیا ... بیا ... اگر قرار به حرکت باشد حرکت کن ٬ قدر یک سال ... اگر هم قرار به حرکت نباشد به یاد کسی هر سال این موقع از یک تا بیست را بشمار ... همین !

پ.ن۱: خب امروز تولدم است ... همین !

پ.ن۲: همانطور که معلوم است اسم وبلاگ عوض شد. این اسم جدید را نمیدانم چرا دوست دارم ... خب قدر همین دوست داشتن ٬ حاضر به تعویض اسم شدم. شاید هم فعلا دوستش داشته باشم اما خب همین قدر برای حالای این وبلاگ کافیست ! اسم قبلی از تکرارش دیگر حسی به من نمیداد. حس سکون میداد این اواخر. و خب ... کمی تنوع لازم است ٬ هر چند قدر یک تعویض اسم ... !

به یادت ...

حالا دیگر چند وقتی میشود که نیستی ...

امروز را میخواستم برای تو که نیستی و نمیدانم امروز می آیی یا میخوانی این چند خط را یا نه بنویسم ...

امروز را میخواستم به یاد تو ... به یاد هر سال این موقع بنویسم ...

.

.

.

خواستم بنویسم اما نمیدانم چرا حس میکنم نگاه هایی سنگینی میکند بر این صفحه .خیلی سعی کردم چند خط را هم اینجا بنویسم اما نمیشود ... از نگاه بعضی ها خوشم نمی آید !

پس تکراری هایش را شما و بخوان و بدان امروز برایت نوشتم با تمام بی احساس بودنم به قول شما ...

جدیدهایش هم باشد برای خودم ... فقط و فقط خودم !

ببخش ... ببخش که چیز دیگری برایت نداشتم ...

* به سر موی دوست دل بستم ٬ رفت عمر و هنوز پا بستم ٬ کم ما گیر و عذر ما بپذیر ٬ بیش از این بر نیاید از دستم !

با تمام وجود از خداوند برایت سلامتی و شادی میخواهم ٬ برایت آرامش میخواهم ... و آرزو میکنم تا سال دیگر این موقع و بیست و سه سالگیت  آرزوهای الانت را کهنه کرده باشی و آرزوهای جدیدی داشته باشی ...

دنیایت پر از آرزوهایی که خواهی رسید ٬ دنیایت بدون تنهایی ٬ دنیایت بدون دغدغه و دلواپسی ...

تولدت مبارک  ...

تولد مبارک تویی که همیشه یگانه خواهی ماند ...

د.ن : به بوی تو تنها به بوی تو بود ٬ که هر جا گلی دیده ام چیده ام ٬ ز راز دلم باد بویی نبود ٬ که چون غنچه سر بسته خندیده ام ٬ ز باغ دلم یک بغل پر غزل ٬ برای گل روی تو چیده ام ...

ادامه نوشته

چهار ساله شد !

چهار ساله این وبلاگ !

داشتم فکر میکردم که اگر بخواهم بنشینم و حساب کنم ٬ خیلی به این وبلاگ ٬ به صفحات ٬ به کلماتی که به امانت گذاشتمشان در این صفحات مدیونم !

حتی اگر بشینم و به خودم نگاه کنم به حالا ٬ و به چهار سال پیش ! شاید شباهت ها اندک باشد ! خیلی تغییر کردم . یعنی این وبلاگ و نوشتن و آدم هایی که از این جا گذشتند و شاید چند ساعتی مهمان بودند و شاید من چند ساعتی مهمانشان تغییرم دادند !

شاید خیلی چیزها را از من گرفت ! اما فکر میکنم چیز هایی که به من داد بیشتر بود ! و هرگز پشیمان نیستم بابت آمدنم٬ نوشتن حرفهای دلم ٬ از خوانده شدن تمام این حرف ها ...

اینجا عقایدم ٬ طرز فکرم ٬ نگاهم به آدمها و ... را تغییر داد ... یا بهتر بگویم که به آنها سر و سامان داد !

بارها خواستم بروم و دیگر نیایم ! با خوم گفتم بس است ! اما باز برگشتم !اما پشت همه ی این ماندن و رفتن دلیلی بود ! اصلا من آدمی نیستم که بی دلیل داشته هایم را رها کنم و بروم ! حتی حالا هم مطمئن نیستم که بمانم یا بروم ! اما روز تولد این وبلاگ را حرفی از رفتن نمیزنم !

نوشتن ٬ هر چقدر هم که ادبیاتت بد باشد ٬ هر چقدر هم که نتوانی همه ی حرف ها را بنویسی ٬ هر چقدر هم که دیر به دیر بنویسی ... همین که میدانی که جایی هست که میتوانی حرفت را بزنی ... همین که وقت دلتنگی میدانی که نوشتن دلتنگی شاید سبک ات کند ... همین که میدانی جایی داری که به نام خودت است ٬ آرامت میکند بیشتر مواقع !

یاد تمام دوستانی که بودند و حالا نیستند ٬ یاد دوستانی که هنوز هستند ٬ یاد تمام دلتنگی هایی که تمامی ندارد٬ یاد تمام لبخند هایم پشت صفحه ی سفید مانیتور ٬  یاد تمام اشک ها  و حتی ضجه هایم باز هم پشت همین مانیتور ٬ یاد دلهایی که در این چهار سال عاشق شد ٬ یاد دلهایی که شکست و گاه صدایشان را نشنیدیم و گاه شنیدیم و بی تفاوت رد شدیم ٬ یاد بغض هایی که بغض ماند و فرصت اشک شدن پیدا نکرد ... به خیر !

خوشحالم که گاه میتوان از تمام واقعی بودن ها فرار کرد و به این مجازی بودن پناه برد !

حرف که زیاد است ... اگر عمری بود برای من و این وبلاگ باز هم مینویسم !

پ.ن : قرار بود نام این وبلاگ را تغییر دهم ... روزی که من نامش را گذاشتم نردبانی تا خدا هیچ وبلاگی با این نام نبود ! اما بعدش آدمی آمد و مدعی شد ! بعدش خودم میدیدم که این نام زیاد شده !

میخواستم عوض کنم ! یعنی اقدام هر کردم اما نشد !

بی خیال ... فعلا همین باشد تا ببینیم بعد چه میشود ! باشد که بخواهد ...

د.ن ۱: واژه واژه ٬ سطر سطر ٬ صفحه صفحه ٬ فصل فصل ٬ گیسوان من سفید میشوند ٬ همچنان که سطر سطر ٬ صفحه های دفترم سیاه میشوند ....*

د.ن ۲: تقویم چار فصل دلم را ورق زدم ... آن برگ های سبز سر آغاز سال کو ؟ *

*قیصر

چقدر خوبه تو رو دارم ...

بالاخره متولد شدی...گرچه کلی حرص دادی ... اما من به بزرگواریه خودم میبخشم ! من که یه ملیحه بیشتر ندارم که ! ولی خب همچنان از دستت عصبانی ام ...!

نزدیک یه ماهه که دارم بهت میگم ملیحه برات چی بگیرم ... من هیچی به مغزم نمیرسه اونوقت تازه وقتی رفتم یه چیزی گرفتم از همه چی خوشت میاد ...؟ دلم میخواد بکشمت !

انقدر قاطی کرده بودم که وقتی رفتم توو مغازه نیم ساعت با دوتا بچه سوسول بحث کردم که دو تومن تخفیف بده محض اینکه احساس کردم داره زور میگه! اونوقت خودم پنج تومن اضافه تر دادم ... پسره همچین نگاهم کرد که نگو !آخه ملت شما بگین که من با این بشر چیکار کنم ؟؟!!

تصمیم گرفتم آخرین نفر کادو رو بهت بدم ...تا کمی الطافی رو که درحقم داشتی رو جبران کنم عزیزم!:دی

تازه دیشب هم آخرین نفر بهت تبریک گفتم ... (بسی مزه داد!:دی )

اینم عکس هدیه ی من فعلا عکس بسته ی کادو رو داشته باشین تا ملیحه بعدا عکس بازشو بذاره ...(که امیدوارم این کارو نکنه !) وگرنه خونش پای خودشه !

ملیحه قول دادی که عکسو نبینی ... اگه زیر قولت بزنی کادو بی کادو ! گفته باشم !

..................

اینکه بگم چقدر دوست دارم ٬ چقدر برام عزیزی ٬ چقدر خوشحالم که تو رو دارم ... تکراریه ... اما خب سال به سال مینویسم دوست دارم که یادم نره !

اینکه یکی توو تموم لحظه ها با آدم باشه و تنهات نذاره ٬ توو شادی و غم ... فرقی نداره ...همیشه باشه پیشم ... این هر آدمی رو عزیز میکنه ! اینکه بدونی اگه به کسی نیاز داری اون هست که هر جور که بتونه کمکت میکنه ... این خیال آدمو راحت میکنه !

اینکه وقتی بغلم میگیری و میگیرم ... وقتی سرمو میذارم روی قلبت برام آرامش بخش ترین جای دنیا میتونه باشه ...

اینکه از پارسال تا امسال چقدر اشکتو در آوردم و وقتی بهش فکر میکنم چقدر عذاب آوره ... ولی تو اینکارو نمیکنی ... یعنی نمیتونی ...  چون هم مهربون تر از این حرفایی ... هم  من به این راحتی ها اشکم در نمیاد !

اینکه انقدر خودخواهم که حاضر نیستم جلوی کسی اشک بریزی ... یعنی حاضرم خودم اشکاتو ببینم اما جلوی کسی گریه نکنی ...! نمیدونم چرا ... اما اینو به خودت هم گفتم !

اینکه اگه بیست روز هم کنارت باشم روز بیست و یکم بازم ناراحت میشم که دارم ازت جدا میشم !

گاهی وقتا با خودم فکرمیکنم کاش انقدر همدیگه رو دوست نداشتیم ... که با چند روز ندیدن دلمون تنگ شه ... که واسه حرفای کوچیک و عادی با هم بحث نکنیم ...

توو این یک سال لحظه های تلخ و شیرین زیاد داشتیم ... و با تمام وجود خوشحالم که توو تمام این لحظه ها با هم بودیم !

عمر دوستیه ما زیاد نیست ... اما بی نهایت خوشحالم که تو همین چند سال تونستیم بهترین باشیم!

پ .ن : چند روز پیش ازم پرسیدی : اگه یه روزی بخوای از من یاد کنی یاد چه خاطره ای ازم میفتی ؟

منم جواب دادم : از یادت نمیبرم که با یه خاطره به یادت بیفتم !

اینو بهت قول میدم ... !

پ.ن ۲: تولدت مبارک فینگیلیه من ! :دی

متولد ماه دی!

هر وقت به بیست و چهار دی نزدیک میشیم من واسه خودم عزا میگیرم ...! خب آدم برا تولد خودش چی میتونه بنویسه ...؟!

بله ... فردا ما متولد میشویم ...! حالا مثلا چه اتفاق مهمی افتاده ...! (البته من فردا متولد میشم اما خب روز ثبت شده در تاریخ :دی بیست و پنجمه (برا هزارمین بار! ))

هر چی فکر کردم که یه آدم برای تولد خودش چی میتونه بنویسه .. چیزی به ذهنم نیومد ... اما حالا به زور و جبر یک عدد فینگیل جان(:دی) نشستیم و داریم آپ میکنیم ... ! الانم همین جا یک عدد اسلحه کم داره که منو به طور علنی تهدید کنه ...!:دی

خواستم به رسم تولدهای مجازی از خاطرات بگم ٬ که چیزی نبود ! خواستم از خصوصیات اخلاقی بگم که قبلا گفتم ٬ تکراری میشه ! خواستم از هر چیز دیگه ای هم بگم خلاصه یه جورایی نشد ...! (راستشو بخواین خیلی وقت پیش یه پست نوشته بودم برای این روز که هنوزم یه گوشه ای دارمش ! اما خب الان دیگه جاش نیست بنویسم !)

بذارین از اینجا بگم که دو سه هفته  است که هی ملیحه داره از من میپرسه که مریم برای تولدت چی بگیرم منم هی میگم من برای تولدت چی بگیرم ! گرچه که اون سر منو گول مالید و خودش میدونست که چی باید بگیره ! (همین امشب لو داد :دی ) اما هنوز من به قولی : مث آهو توو عسل گیر کردم !:دی

اما ایشون همون اول گفتن من برات یک چیزی میخرم منم گفتم که اگه بخری خودمو از ارث محروم میکنم !:دی  اما از اونجایی که ایشون ملیحه تشریف دارن ٬ به حرف ما وقعی ننهادند !:دی

اینم  عکس کل هدایای ایشون به صورت باز (بسته اشو توو وبلاگ خودش ببینید ) :

 

اگه گفتین اون چیز سفید که باعث شد خودم و از ارث محروم کنم چیه ...؟

پ.ن:برای خوندن بقیه ی چیزا به وبلاگ ملیحه برید ...! ( میسی عزیز دلم !)

د.ن: امشب با تمام این حرفها دلم یه کاش میخواست ... یه اما ... یه اگر ... که میدونم در همین اما و اگر میمونه ...

ادامه نوشته

خوش اومدی عزیز چوچولو!

سلام

من ملیحه ام که دارم آپ میکنم!

اونم بدون اجازه مریممثلا میخواهیم سوپرایز شود

مریم جون جون ما رفته مشهد امروز برمیگرده مام گفتیم پاشیم بیاییم اینجا یه خوش آمد گویی وخسته نباشید وزیارت قبول بگیم که بیکار نبوده باشیم

مریم جونم زیـــــــــــارتت قبول!

حاجت هات در مسیر اجابت!

دلت پر از امید!

واینکه انشاالله دیگه این وقفه طولانی بین سفرهات به مشهد نیفته!

راســـــــــــــــتیالان دیگه باید بهش بگیم مشـــــــــتی مریم ها!!!یادتون که نرفته!؟

مشتی مریم جان٬این چند روز که نبودی اینجا واسه من خیلی سوت وکور بود!

اما خیلی خوشحالم که تا چند ساعت دیگه میرسی خونتون ومن خیالم راحت میشه که نزدیک خودمی وتو شهر خودمون!

من که خیـــــــــــــلی خوشحال شدم رفتی سفر اونم مشهد!از ته قلبم وبدون اغراق میگم

امیدوارم سفر خیلی خوش گذشته باشه بهت!

مشتی٬دلم واست بیستا تنگ شده!

 

                دوست دارم یه دیــــــــــــــــــنا  خیلی کوچوک!

پ.ن:تو این پست میتونی برای خودت نظر بذاری مشتی!چون خودت که واسه خودت ننوشتی که من نوشتم اونم بی اجازه!!!!

قرار بود ...اما ...

قرار بود از روی جنازه ام رد بشی که بیای اتاقو مرتب کنی ... اما یادم رفت که باید از روی جنازه ام رد شی ... اصولا تا ببینمت همه چی یادم میره ! میدونستی ؟ حتی اگه دارم از زور غصه هم میمیرم تو رو که میبینم همه چی حتی برای چند لحظه تموم میشه ! حتی وقتی صدات رو میشنوم ! حتی وقتی پیام میدی ! البته گاهی هم استثنا هست :دی

قرار بود نذارم که بیای و ازت بیگاری بکشم و گفته بودم که مرتب میکنم ! اما تو هم منو شناختی ...

قرار بود نذارم با مادرم هماهنگ کنی ... اما تسلیم شدم ...

قرار بود ... اما از اونجایی که من شما رو بهتر از خودم میشناسم و میدونم که همیشه تسلیم حرفتم چون حرفات حقه و دلم طاقت نداره ببینم حتی صدات ناراحته اونم به خاطر من ٬همه ی قرارها بهم خورد!

سر ظهر با هم رفتیم خونمون ! بعد اون همه الافی !

حالا من  هر چقدر هم  نخوام به حرفت گوش بدم که نمیشه ! از تو اصرار و از من انکار ! و باز هم مریم تسلیم ...

نشستیم و با هم کتابا رو از اتاق استخراج کردیم !:دی

ولی خداییش فکر نمیکردم این همه بشه ...  خیلی زیاد بود ...

حالا که خیالت راحت شد خیال منم راحت شد ! که تو ناراحت نیستی !

و تا همین چند دقیقه ی پیش که رفتی جبرانی بود بر تمام ندیدن هامون ... بر تمام صحبت نکردن هامون... بر تمام (بـــــیـــــب : بوق سانسور )...(:دی)

و باز هم این تو بودی که به فکرم بودی ... بازم تو بودی که وجودت بهم آرامش داد ... و باز تو بودی که برام خاطره ساختی و نذاشتی خاطره بد بمونه (حواست هست که : خاطره ی بد  میشه ؟:دی)

و باز من موندم و اینکه ببینم چطور باید جبران کنم ...:دی

پ.ن : خدایا !تا اینجاش که آوردی ...  امیدی که دادی نگیر و ناامید نکن ... تا اینجاش با تو بود ... از اینجا به بعد هم با خودت ... ! این دفعه دیگه واقعا فقط خودتی و خودت ... همه چی رو از چشم تو میبینم ! ببینم چی کار میکنی!

د.ن:دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده ........ مگه میذاره دلتنگی مگه گریه امون میده

یاحق

و تو ای همیشه  یگانه ام ...

سه سال می گذرد و من هنوز بعد این سه سال برای این روز در به در دنبال واژه میگردم برای تقدیم به عزیزی . سه سال فرصت کمی نیست که حالا ندانم چه باید بنویسم . که کم بیاورم٬ که این قلم کم بیاورد.

از این یگانه  چه بنویسم ؟

یگانه ای که وقتی کسی نبود  او بود ، وقتی تنها بودم او بود ، بود و برایم برادری کرد .

یگانه ای که سه سال برای کسی برادری کرد و او نه تنها که خواهری نکرد ٬ حتی نتوانست ... .

یگانه ای که یگانه بود ٬ به معنای واقعی کلمه برایم و هیچ وقت ندانست .

یگانه ای که برای این دل خسته مرهم بود و خودش نمی دانست .

یگانه ای که همه چیز بود و خودش نمیدانست .

او همان کسی بود که باید می بود ، اما خودش قبول نداشت !

خب ٬ فقط خودش و خدا میداند که چقدر حرص دادم ... چقدر اذیت کردم ... چقدر ناراحت کردم ...

فقط خودش و  خدا میداند که من چه کردم در برابر این یگانه !

و امروز روز اوست ... روز تولد این یگانه ...

 امروز که دارم می نویسم نه میتوانم چیزی تقدیمش کنم نه چیزی دارم برای تقدیم به او  ! حتی این قلم هم مانند قلمش توانا نیست که بنویسد ... بنویسد حرف دل را ...اما به قول خودش :«همه ی حرف ها را که نباید زد ... باید فهمید ...باید فهمید »

امین جان ٬ یگانه برادرم ! تولدت مبارک !

وقتی آمدم نوزده سالش بود حالا مردی شده برای خودش ! امروز بیست و یک سالش تمام میشود ! و من برای تمام عمرش سلامتی میخواهم از خدا ٬ و آرزوی خوشبختی ٬ و شادی ٬ و رسیدن به خواسته های دلش . و آن آرزو و دعای  همیشگی ام ، آرام در گوش خدا ....

او به من فرصت داد که برادری داشته باشم . و او حالا بهترین برادر دنیاست برایم . و من به اندازه ی یک عمر از او ممنونم ! برای حضورش ، برای وجودش ، برای ... برای تمام چیزهایی که به من داد .

من به وجود او و اینکه اینچنین برادری دارم افتخار میکنم ، با تمام وجود و تا آخر عمرم .

د.ن 1 : راستی عزیز ! میدانی چند وقت است که دلم تنگ سر به سر گذاشتن هایت ٬ تنگ شوخی هایت ٬ حتی تنگ دعواهایت است ؟

د.ن 2 : لبخند تو را چند صباحی است ندیدم                     یک بار دگر خانه ات آباد٬ بگو سیب !

پ.ن : تنها چیزی که امروز برایم مانده ، کاش هایی بزرگ اند . نه هیچ چیز دیگر... !

و اما نوزده ساله ی بعدی!(:دی)

سلام .

بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید و این دوست جونیه ما متولد شد !

بله ...امروز تولد دوست جونیه ما ملیحه خانم گل میباشد !

از اونجا که این ملیحه خانم هــــــــــی همینجوری آدمو شرمنده میکنن !!  ما هم تصیمیم گرفتیم که هـــــــــــــی همینجوری ایشونو  شرمنده کنیم  اما چه کنیم  حالا که لحظه ی موعود فرا رسید و ما هم اهداف پلید در سر داریم هیچ چیز به این مغزمان خطور نمیکند برای شرمنده کردن!

و اما ... بحث جدی است ! میرویم به سمت معنویات و قصه های لیلی و مجنون !

راستش هنوز هم باورم نمیشه این آخرین سالیه که با همیم ! آخرین سالیه که هر روز همدیگه رو میبینم و در اصل همدیگه رو تحمل میکنیم !

وقتی راهنمایی بودم و آخرین سال داشتم از دوستم جدا میشدم کلی آرزو داشتم باز هم با هم باشیم و ...! اما حالا ایمان آوردم به اینکه میگن اگه خدا بهت میگه نه یه چیز بهترو برات آماده کرده !

و تو  بهترین دوستی بودی که خدا میتونست بهم بده ...! یه دوست خوب که تا به حال تجربه اش و نداشتم ! کسی که میشد خیلی راحت بهش اعتماد کرد ! راحت باهاش حرف زد ! این خیلی مهمه که بتونی با خیال راحت و با تمام وجودت بهش اطمینان کنی!

اما بنده همین جا  اعتراف میکنم که خدایا دست شما درد نکنه و بنده بهتر از این نخواستم ها ! ایندفعه دیگه نگو نه !

فکر کنم از تو این مدت هم تو دوستیمون موفق بودیم اما فکر نکنم که انقدر متفاوت بوده باشیم که همه بگن شما چطوری با هم دوست شدین و یا شما با هم فامیلین ؟(این یکی رو دیروز یه نفر گفت!به جان خودم !) یعنی انقدر متفاوتیم؟(بین خودمونو باشه منظورم اینه یعنی انقدر ضایعیم ؟ )  جل الخالق!

اما ملیحه جونم  همین جا میگم که آشنا شدن با تو و دوباره دیدنت بعد اون همه سال جزو بهترین اتفاقات زندگیم بود ! و هیچ وقت این روزها رو فراموش نمیکنم ! حتی اگه  سال دیگه این موقع پیش هم نباشیم !  ( البته لازم به ذکره که بنده به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی شما رو ول نمیکنم !  انقدر که از دستم کلافه میشی !!  ! چیه فکر کردی به همین راحتی ها و به همین زودی ها میتونی از دستم خلاص شی ؟ عمرا !! )

خیلی دوستت میدارم !  تولدت مبارک !!  

اما خب این حرفا که واسه آدم آب و نون نمیشه ! کادو رو بچسب که خربزه آبه !!  

اینم از کادوی شما ! با کمال احترام تقدیم به شما !! (اینا رو با همون 200 تومنه خریدم ها !! )

 

خودم درستش کردم ها !! چه کار میشه کرد ؟ وقتی یه دوست هنرمند داشته باشی همین میشه دیگه ! (این الان اصلا حمل بر خودستایی نبود !فکرای بد بد نکن !! )

حالا یه بار دیگه : تولد تولد تولد تولدت مبارک !! و.....

حالا هر دومون شدیم 18+ سال !! 

نوزده سالگیت مبارک باشه گل خوشگله من !

( میبینی ؟ آخرشم نشد اهداف پلیدم به نتیجه برسه و هــــــــــی همینجوری شرمنده ات کنم !! دیگه به بزرگواری خودت ببخش! )

پ.ن: امروز به یمن ورود ملیحه خانم گل ٬اینجا برف اومد ! به قول ملیحه : هورا هورا ! بالاخره امسال برف هم دیدیم !!

یا حق

و امروز ...آغاز نوزده سالگی !

سلام .

(بر اساس روایات و حکایات و مستندات بنده همچین روزی پا بر عرصه ی حیات نهادم !)

روز تولد ...

شاید روز تولد برایم فرقی با روز های دیگر نداشته باشد ٬

اما اینکه احساس کنی در سیصد و شصت و پنج روز سال فقط یک روز به نام توست شاید حسی به تو بدهد !

این احساس تعلق خاطر به این روز ٬ اینکه حس کنی این روز فقط و فقط مال توست ! و هیچ کس نمیتواند این روز را از تو بگیرد ! چون این روز هویت توست ! نوشته شده در تقدیر توست ! اصلا چرا تقدیر؟ چرا راه دور برویم ؟این روز سند بودن تو بر روی این زمین است !

نمیدانم در این روز باید شاد بود یا غمگین !! شاد برای چه ؟ و حتی غمگین برای چه ؟

شاید شاد برای اینکه خداوندت فرصتی داده به تو که باشی و بودن را تجربه کنی ! گرچه هستند کسانی که فرصت شاد بودن را از تو می گیرند .

و شاید غمگین برای ...؟ و شاید غمگین برای این سوال که برای چه هستم ؟  اما هستند کسانی که دوستت دارند و فرصت غمگین بودن را از تو می گیرند.

روز تولدت هر چه که نباشد این حسن را دارد که تو را وادار میکند به خودت فکر کنی ! به اطرافیانت و  نگاه های آنها ! و تو از نگاهشان بخوانی  آن چه در دلشان  میگذرد .

امروز دوباره یک پایان و یک آغاز رغم میخورد ! پایان هجده سالگی و آغاز نوزده سالگی !  و این عدد نوزده تو را به این فکر می اندازد که روزها چقدر زود میگذرد ! و این حرف قیصر که ناگهان چقدر زود دیر میشود ! و به سادگی تو حالا یک دختر نوزده ساله ای!

پس مریم ! جان خودت بیا و یک امروز را دست از این بی احساسی ات بردار ! همین !

.

.

.

حالا که فکر میکنم میبینم این روز در خاطرم با روزهای دیگر خیلی فرق دارد!

***********

پ.ن ۱ـ و باز هم تکرار این حرف که : خدایا !ممنون٬ ممنون به خاطر آنچه که دادی و آنچه که ندادی !

اما خدای من انتظار زیادی است اگر از شما هدیه ای بخواهم ؟

من فقط از شما یک جواب بله میخوام !! یک جواب مثبت ! لطفی کنید و هر چه زودتر بدهید !! چون شرمنده ام ! بنده از رو نمیروم ! هر چقدر هم که باشد برای این جواب صبر میکنم و البته اصرار !

پ.ن ۲ـ از دیروز تا حالا  این قسمت ترانه توی گوشمه :

آی خدای نفس های منه سرگردون

به همون روز تولد منو برگردون

پ.ن ۳ـ از ملیحه ی گلم ممنونم که برای من نوشت !! به اینجا سر بزنید تا پته های روی آب رفته ی مارا ببینید !!  (حسابتو می رسم ملیحه  !!!!)

ممنونم ملیحه جان ! خوشحالم که دوستی مثل تو دارم ! واقعا خوشحالم !

یاحق

در پس هر سقوط یک عروج خفته است!!!

به نام الله٬دهنده ی بی منت

اول سلام...

.

.

.

در رقصان وزیدن باد

برگی که از زندگی سیرشده می رقصدهمان برگی که این بار شتر درخانه ی اوخوابیده!!

می رقصد ومی رقصد ومی رقصد!!!

وبه تمنای رسیدن به وصالش با زمین بی تاب است.

می رقصدباسازی که باد برایش مینوازد.

میبینی!!سازمخالفی در کار نیست.

به زمین که رسید تو مواظب باش!به خاطر اینکه صدای خش خشش را بشنوی رویش پا نگذاری! چون او روزی نفس میکشید!زندگی میکرد!ودر اغوش شاخه ها همدم مرغ عشق ها بود.اکنون شاید سایه ای شود برای مورچه ها٬تا از باران در امان بمانند!

میبینی!!برگ تا اخرین لحظه همدم زندگان است با انکه خود از مردگان است!!!

وبهار نزدیک است....

وشاخه تمنای جوانی میکند...

وجوانه دل سنگ وسخت شاخه را میشکافد تا وصالش با آسمان دیر نشود!

جوانه را میبینی!!نفس میکشدبه جای همان برگ خشکی که سایه ی مورچه ها شده بود!!!!به جای او زندگی میکندودر آغوش شاخه هاست.

چرخه زندگی برگ را نگریستی که چه زیباست!

                                                        باهر مرگ ٬یک تولد در راه است!!!

یا حق

برای یگانه خواهرم...

اینکه من کی هستم که به غیر از نویسنده وبلاگ اینجا دارم می نویسم٬مهم نیست...مهم این است که من خواهری دارم که می نویسد و حالا برایش و بدون اجازه می نویسم و می دانم که دلخور می شود و رنجور از اینکه که چرا دفتر خاطراتش را باز کردم و نوشتم...نوشتم تا بداند و بدانید که او تک است.اینکه تک است حرفی نیست اما...

اما خب زیاد فحش داده ایم.زیاد دعوا کرده ایم...همین دیروز گریه کرد!تا حالا طاقت دیدن اشک های عزیزت را داشته ای؟بنشینی و ببینی که بغض کرده است و ناگهان بغضش بترکد و تو سکوت کنی و نگاه کنی که عزیزت٬خواهرت در بین اشک هایش آب می شود!و او آب میشد و من بزرگترین جرم را مرتکب شدم و آن هم این بود که سکوت کردم...

آبجی!اشک هایت ریختی؟و سکوت من را دیدی؟بی انصاف بغض این برادر دل شکسته را ندیدی؟هر چند که به حساب نمی آیم و سری چندم حساب می شوم اما این را خوب بدان که ما هم سنگ نیستیم و دل دارم و طاقت دیدن این حرف را نداریم که یکی برایمان آبغوره بگیرد و ما هم عین این آدم های بی خیال سکوت کنیم و نگاه کنیم!

مریم جان!خواهرم!اول ببخش جسارتم برای باز کردن دفترچه خاطراتت که آخرین بار است و دوم ببخش بابت سنگ بودن و سکوتم!ببخش که دسته چندمم...بعد این همه برادر و دوستانت که هوایت را دارند و من نا پیدایم...ببخش!بابت اینکه نیستم شبیه کسانی که باید باشم و حالا...

همین!

فقط ببخش...

کوچکترین برادرت!

برای داداش گلم !

سلام

 

لطفا بدون کادو وارد نشوید ! حتی شما دوست عزیز !اصرار نکنید ! الکی که نیست !  تولدِ ها  !

چیه به کیک تولد هم میرسیم ! فعلا چشماتونو درویش کنید تا اول ببینیم تولد کیه !نگاه چپ هم نکنید که ....

 ********

امروز ۱۱ خرداد ! بالاخره این ۱۱ خرداد رسید ! خب حالا چرا ۱۱ خرداد ؟

بیست سال پیش تو یه همچین روزی یه پسر کوچولویی پاهای کوچولوشو گذاشت توی این دنیا ! حالا بیست سال از اون روز  میگذره و این پسر کوچولو برای خودش مردی شده !و حالا یک سال و خورده ای میشه که توی این دنیای مجازی شده داداش گل و دوست داشتنی من ! و امروز هم تولد این یه دونه داداش  منه !

********

محمد امین ٬ داداش گل من !

یادت میاد ؟ یک سال پیش تو این روز اولین تولدو گرفتم و تو برای اولین بار اومدی به وبلاگم ! 

یک سال گذشت از زمانی که از خدا خواستم یه برادر حتی از نوع مجازی اش هم که شده بهم بده ! و خدا چقدر زود اجابت کرد ! و تو شدی داداش من و من هم آبجی تو !(البته اگه لایق باشم!)

اینکه توی این یک سال و خورده ای تو چند تا شادی و غم با هم بودیم بماند ! اینکه چقدر  من اذیتت کردم ! اینکه چقدر با هم دعوا کردیم ! و گاهی هم بزن بزن ! البته از نوع مجازی اش !

یک سال ....آره یک سال ! روز اول حتی تو باورم هم نمیگنجید که یه آدم مجازی بتونه بشه عین داداشم  ! اما حالا تو برام واقعی تر از هر چیز واقعی ای هستی !

و این هم بماند که چقدر جای برادر نداشته ام رو برام پر کردی و من چقدر جای همین برادر نداشته ام دوستت دارم !

و باور کن که من تمام این اشک ها و لبخند ها و شادی ها و غم های مجازی را ندهم به  لحظه ای از شادی های زود گذر و گاهی تصنعی دنیای واقعی !

امین جان آغاز بیست و یک سالگیت مبارک باشه ! با بهترین آرزوها برای یگانه برادرم !

اما این جوری بهتره :

داداشی من تولدت مبارک

امیدوارم الله و محمدِامین (ص) یار و یاورت باشند  !

«قربانت آبجی مریم »

********

 اینم از کادوی من !(هر چی دوست داشتی توش بذار !) من کادوی خودمو دادم حالا شما یه فکری به حال خودتون بکنید دیگه !

 

خب حالا میتونین به کیک هر نگاهی که دلتون خواست بکنید !

 

خواهشا فقط حمله ور نشید که ... به همه میرسه !

پ.ن ۱ـ داداش امین ! لیاقتت بیشتر از این هاست  !این فقط یه تبریک بود ! همین ! امیدوارم کمی و کاستی هاشو به بزرگواری خودت ببخشی !

پ.ن ۲ ـ از دوست خوبم مه نگار هم به خاطر کمک هایی که کرده ممنون  !یه عالمه !

یا حق

تقدیم به بهترین دوستم

سلام

****

حدود ۱۰ سال پیش بود . کلاس دوم ابتدایی بودم. اولین روز مدرسه که همه با عجله میرفتن سر کلاس ها تا جا بگیرن منم رفتم جای من شد کنار یه دختر که اسمشو نمیدونستم . کم کم که با هم دوست شدیم فهمیدم اسمش ملیحه است . خیلی ازش خوشم اومد و خیلی هم دوستش داشتم . اما خب اون دوران ٬ دوران ابتدایی بود و دوستی ها هم به همون یه سال بند بود . سال بعد خیلی دوست داشتم بازم تو کلاس هم بیفتیم اما نشد اینجوری شد که کم کم از هم دور شدیم . ولی همیشه به یادش بودم . ابتدایی و راهنمایی هم تموم شد و با اینکه دوستای زیادی داشتم ولی بازم دلم میخواست برا یه بار هم که شده ملیحه رو ببینم .

وقتی اولین روز دبیرستان رفتم مدرسه یه دختری از در وارد شد که دوستشو میشناختم اما خودشو نه ولی چهره اش برام خیلی آشنا بود.

هر چی به اون مغزم فشار آوردم که اینو کجا دیدم یادم نیومد. تا اینکه فهمیدم تو یه کلاس افتادیم . وقتی خودشو معرفی کرد چنان جا خوردم که تا آخر اون روز باورم نشد که اون همون ملیحه ایه که من دوست داشتم برا یه بار دیگه هم که شده ببینمش اما حالا تو یه کلاس بودیم . متوجه شدم که اسم منو یادش رفته به خاطر همین چیزی بهش نگفتم .

سال اول به سرعت گذشت . سال دوم که شروع شد. پشتش نشسته بودم . بر اثر یه اتفاق غیر منتظره(!!!) قرار شد پیش هم بشینیم .

فکر کنم خیلی زود با هم دوست شدیم . و تا امسال هم این دوستی ادامه داره تا جایی که اگه یه روز نیاد مدرسه کلی ضد حال میخورم و دلم براش تنگ میشه .

حالا هم بر این باورم که این کار خدا بوده که بعد از این همه سال من دوباره ملیحه رو ببینم و به خاطر این لطفش هم ازش ممنونم و امیدوارم دوباره از هم جدامون نکنه .

تا حالا دوستای زیادی داشتم صمیمی و غیر صمیمی اما هیچ کدوم رو به اندازه ی ملیحه دوست ندارم و با هیچ کدوموشون مثل ملیحه راحت نبودم (اینو از ته دلم میگم ) .

****

حالا این ملیحه خانوم گل امروز تولدشه و چیزی برای تولدش جز این خاطرات یادم نیومد که براش بنویسم .

پس با تمام وجودم میگم : ملیحه جونم خیلی دوستت دارم و تولدت مبارک .

امیدوارم تا الان دوست خوبی برات بوده باشم و لیاقت محبت های تو رو داشته باشم .

و تو این روز از خدا میخوام که هر جایی که هستی سالم و سلامت باشی و همیشه لبهات خندون باشه و هیچ وقت اشک از چشمات جاری نشه حتی یک قطره (چون طاقت دیدنشو ندارم ).

پ.ن۱ـ خدایا ممنون ٬ممنون به خاطر آنچه که دادی و آنچه که ندادی .

یا حق

تولدم مبارک!!

سلام به همگی

بالاخره ۲۴ دی ماه رسید و بالاخره انتظار به سر رسید !

امروز ۲۴ دی ٬ من تو یه همچین روزی متولد شدم و این که برا چی انتظار میکشیدم هم بماند ...

این عکسی هم که میبینید اینجانب میباشم مال تقریبا یک سالگیه منه :

                 

 

۱۷ سال گذشت دارم وارد ۱۸ سالگی میشم یعنی دیگه شدم !

۱۷ سال از عمرم رفت چطوریش هم بماند ...

مهم اینه تا اینجا که رسیدم خدا به خیلی از خواسته هام جواب داده ٬ خیلی کمکم کرده و... اینا برام مهمه !

و اما اینم بعضی از خصوصیات بد و خوب من :

۱- کلا همه جا منو به عنوان یه دختر آروم و کم حرف میشناسن (و تا حدی هم مظلوم )منکه دلیلش رو هم نمیدونم ؟ البته این نظر بزرگتر هاست نظر دوستام خیلی فرق میکنه

۲ـ کم پیش میاد عصبانی بشم (منظورم نوع فجیعه) ولی اگه عصبانی بشم دیگه ...

۳ـ میشه گفت تا حد زیادی خوشبینم یعنی سعی میکنم سریع قضاوت نکنم ٬ به طرف مقابلم فرصت اشتباه و جبران میدم ( البته بستگی به طرف مقابلم داره )

۴ـ اوضاع صبرم هم خوبه تا جایی که جا داشته باشه صبر میکنم ...

۵ـ اگه کسی رو دوست داشته باشم اونم از ته قلبم حاضرم از هر چی که دارم بگذرم تا اون راضی باشه و گاهی اوقات از خودم ( نمیدونم بده یا خوب اما اینم یکی از خصوصیاته دیگه چی کار کنم ؟)

۶ـ شاید هر کسی منو ببینه فکر کنه که خیلی کم روام(شاید هم ساده ) اما اصلا اینجوری نیست نمیخوام بگم پررو ام اما از بچگی عادت داشته ام از حقم نگذرم حالا جلو هر کسی که باشه فرقی نمیکنه !

مثلا هر وقت به کسی میگم با فلانی این کارو کردم و اینجوری باهاش صحبت کردم و ... میگن امکان نداره ! تو ؟ دو روز طول میکشه باور کنن!

۷ـ تا یه حدی هم به قول بعضی ها یه دنده ام (اینو خودم هم قبول دارم ) اگه کاری رو نخوام انجام بدم اگه عالم و آدم هم بیان بگم انجام بده این خوبه و بده بازم انجام نمیدم از امر و نهی شدن و امر و نهی کردن هم خیلی بدم میاد !

***

همین دیگه بسه

اگه بیشتر از این بگم میگید چقدر از خودش تعریف میکنه ؟

***

خب بدون کیک هم که نمیفرستمتون برید ٬ اشکال نداره نمیشه خورد ولی نگاه کردنش هم خالی از لطف نیست!!

              

 

یا حق

تولد یه شیطونک مبارک

بچه که بودم همیشه به مامانم میگفتم مامان من چرا تنهام همه ی بچه ها خواهر برادر دارن منم میخوام تا اینکه بالاخره خدا تو یه همچین روزی یعنی ۱۷/۷/ ۷۶ یه خواهر به نام زهرا به من داد .

اول قرار بود اسمش یه چیز دیگه باشه اما بنده با یه پیشنهاد عالی و به موقع این اسمو پیشنهاد دادم و این شد که اسمش شد زهرا .حالا هم هر وقت بحث به اسمش میکشه میگه دستت درد نکنه عمرا اگه من اون اسم قبلیه رو دوست داشتم .

چقدر ما با هم خون و خونریزی وداد و بیداد و گیس و گیس کشی راه نمی انداختیم هنوز هم در این یه مورد آدم نشدیم .اصلا مزه ی خواهری همینه دیگه بدون دعوا که حال نمیده میده ؟ اصلا اگه خواهر برادرا با هم دعوا نکنن با کی دعوا کنن ؟

بالاخره اینکه این آبجی کوچولوی ما همینطوری داره بزرگ میشه وامروزهم روز تولدشه .زهرا جونم آبجی شیطون من همه ی اینا رو گفتم که بگم :

                                     خوشگل من تولدت مبارک

حالا همه بفرمایید کیک تولد :

 

                              

پ.ن ۱- این پست دیروز نوشته شده.

یا حق

تولدت مبارک

سلام به همگی

امروز تولد عزیز ترین کس منه یعنی مادرم

مامان جون خیلی فکر کردم برا تولدت چی بنویسم اما انگار مخم هنگ کرده چیزی به ذهنم نمیاد

فقط میتونم بهت بگم:

                    عزیز ترینم تولدت مبارک

 اینم از کیک تولد بفرمایید

 

این گلها هم تقدیم تو باد

 

فقط تو این روز عزیز از خدا میخوام همیشه سایه ات بالا سرم باشه چون بدون تو این خونه و این دنیا تاریک و زندونه و غیر قابل تحمله برام .

خدایا به سلامت دارش .