قرار بود از روی جنازه ام رد بشی که بیای اتاقو مرتب کنی ... اما یادم رفت که باید از روی جنازه ام رد شی ... اصولا تا ببینمت همه چی یادم میره ! میدونستی ؟ حتی اگه دارم از زور غصه هم میمیرم تو رو که میبینم همه چی حتی برای چند لحظه تموم میشه ! حتی وقتی صدات رو میشنوم ! حتی وقتی پیام میدی ! البته گاهی هم استثنا هست :دی

قرار بود نذارم که بیای و ازت بیگاری بکشم و گفته بودم که مرتب میکنم ! اما تو هم منو شناختی ...

قرار بود نذارم با مادرم هماهنگ کنی ... اما تسلیم شدم ...

قرار بود ... اما از اونجایی که من شما رو بهتر از خودم میشناسم و میدونم که همیشه تسلیم حرفتم چون حرفات حقه و دلم طاقت نداره ببینم حتی صدات ناراحته اونم به خاطر من ٬همه ی قرارها بهم خورد!

سر ظهر با هم رفتیم خونمون ! بعد اون همه الافی !

حالا من  هر چقدر هم  نخوام به حرفت گوش بدم که نمیشه ! از تو اصرار و از من انکار ! و باز هم مریم تسلیم ...

نشستیم و با هم کتابا رو از اتاق استخراج کردیم !:دی

ولی خداییش فکر نمیکردم این همه بشه ...  خیلی زیاد بود ...

حالا که خیالت راحت شد خیال منم راحت شد ! که تو ناراحت نیستی !

و تا همین چند دقیقه ی پیش که رفتی جبرانی بود بر تمام ندیدن هامون ... بر تمام صحبت نکردن هامون... بر تمام (بـــــیـــــب : بوق سانسور )...(:دی)

و باز هم این تو بودی که به فکرم بودی ... بازم تو بودی که وجودت بهم آرامش داد ... و باز تو بودی که برام خاطره ساختی و نذاشتی خاطره بد بمونه (حواست هست که : خاطره ی بد  میشه ؟:دی)

و باز من موندم و اینکه ببینم چطور باید جبران کنم ...:دی

پ.ن : خدایا !تا اینجاش که آوردی ...  امیدی که دادی نگیر و ناامید نکن ... تا اینجاش با تو بود ... از اینجا به بعد هم با خودت ... ! این دفعه دیگه واقعا فقط خودتی و خودت ... همه چی رو از چشم تو میبینم ! ببینم چی کار میکنی!

د.ن:دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده ........ مگه میذاره دلتنگی مگه گریه امون میده

یاحق