برای یگانه خواهرم...
اینکه من کی هستم که به غیر از نویسنده وبلاگ اینجا دارم می نویسم٬مهم نیست...مهم این است که من خواهری دارم که می نویسد و حالا برایش و بدون اجازه می نویسم و می دانم که دلخور می شود و رنجور از اینکه که چرا دفتر خاطراتش را باز کردم و نوشتم...نوشتم تا بداند و بدانید که او تک است.اینکه تک است حرفی نیست اما...
اما خب زیاد فحش داده ایم.زیاد دعوا کرده ایم...همین دیروز گریه کرد!تا حالا طاقت دیدن اشک های عزیزت را داشته ای؟بنشینی و ببینی که بغض کرده است و ناگهان بغضش بترکد و تو سکوت کنی و نگاه کنی که عزیزت٬خواهرت در بین اشک هایش آب می شود!و او آب میشد و من بزرگترین جرم را مرتکب شدم و آن هم این بود که سکوت کردم...
آبجی!اشک هایت ریختی؟و سکوت من را دیدی؟بی انصاف بغض این برادر دل شکسته را ندیدی؟هر چند که به حساب نمی آیم و سری چندم حساب می شوم اما این را خوب بدان که ما هم سنگ نیستیم و دل دارم و طاقت دیدن این حرف را نداریم که یکی برایمان آبغوره بگیرد و ما هم عین این آدم های بی خیال سکوت کنیم و نگاه کنیم!
مریم جان!خواهرم!اول ببخش جسارتم برای باز کردن دفترچه خاطراتت که آخرین بار است و دوم ببخش بابت سنگ بودن و سکوتم!ببخش که دسته چندمم...بعد این همه برادر و دوستانت که هوایت را دارند و من نا پیدایم...ببخش!بابت اینکه نیستم شبیه کسانی که باید باشم و حالا...
همین!
فقط ببخش...
کوچکترین برادرت!
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !