تولد یه شیطونک مبارک
بچه که بودم همیشه به مامانم میگفتم مامان من چرا تنهام همه ی بچه ها خواهر برادر دارن منم میخوام
تا اینکه بالاخره خدا تو یه همچین روزی یعنی ۱۷/۷/ ۷۶ یه خواهر به نام زهرا به من داد .
اول قرار بود اسمش یه چیز دیگه باشه اما بنده با یه پیشنهاد عالی و به موقع
این اسمو پیشنهاد دادم و این شد که اسمش شد زهرا .حالا هم هر وقت بحث به اسمش میکشه میگه دستت درد نکنه عمرا اگه من اون اسم قبلیه رو دوست داشتم .![]()
چقدر ما با هم خون و خونریزی وداد و بیداد و گیس و گیس کشی راه نمی انداختیم
هنوز هم در این یه مورد آدم نشدیم .اصلا مزه ی خواهری همینه دیگه بدون دعوا که حال نمیده میده ؟ اصلا اگه خواهر برادرا با هم دعوا نکنن با کی دعوا کنن ؟![]()
بالاخره اینکه این آبجی کوچولوی ما همینطوری داره بزرگ میشه وامروزهم روز تولدشه
.زهرا جونم آبجی شیطون من همه ی اینا رو گفتم که بگم :
حالا همه بفرمایید کیک تولد :

پ.ن ۱- این پست دیروز نوشته شده.
یا حق![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 13:46 توسط ***//مریم//***
|
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !