تمام ... !
نبودنش زندگی ام را از من گرفت ... نه اینکه که فکر کنی الان حالم خراب است ... نه ! من هر چه باشم مقاوم تر از این حرف هایم ... روز ها میخندم و شاد به نظر میرسم ... و کسی نخواهد فهمید که چه در درون و چه در شب های من میگذرد ... شب های فقط با یاد او ... شب های یاد او و ... درونم آتشی را بر پا کرده اند که قصد خاموش شدن ندارد ... ملالی هم نیست که خاموش نمیشود ... اما گاهی بد جور میسوزاند و خاکسترم میکند و دوباره و دوباره ... هنوز هم فکر میکنم که چه کسی فکر میکرد نبودنش با من اینگونه کند و ... مهم نیست چه کسی ... مهم الان است و منم و نبودنش ...
این منم که هنوز که هنوز است مثل بچه ها نمیتوانم مرگ را هضم کنم ... نمیتوانم بفهمم که مرگ یعنی چه ... اصلا تو بیا و ساعت ها برایم حرف بزن و بگو مرگ یعنی چه اما با این چشم چه کنم که دست از چشم انتظاری و دیوانگی بر نمیدارد ... چه کنم با این خود گول زدن ها ؟ چه کنم ؟ چه کنم که جانم را گرفتند و نفسم را ؟... نمیتوانم باور کنم ... هنوز ... اصلا بی خیال هنوز ها ... اگر قرار باشد به این هنوز ها اجازه ی ورود به این خط ها را بدهم مثنوی هفتاد منی میشود که بیا و ببین ...
رفتنش کمر خودم را که هیچ ٬ کمر قلمم را هم شکسته ... دیگر نمیتوانم بنویسم ... نه که قبلا مینوشتم و چیزی درخور خواندن بود اما حتی دیگر دستم به نوشتن برای خودم هم نمیرود که شاید ... شاید ... نمیدانم شاید چه ... اما میدانم نوشتن گاهی موهبتی میشود بزرگ برای روزهای تنهایی ... مینویسم جایی دیگر اما دیگر نمیشود اسمش را نوشتن گذاشت ... آنجا مینویسم از لحظه های زندگی ... اما نوشتن در اینجا آرامشی داشت که هیچ جایی ندارد ...
دلم برای اینجا ... برای تمام آدم های اینجا ... برای تمام اتفاقاتی که افتاد و حالا خوب و بدش شده خاطره ... دلم برای همه ی روزهایی که اینجا داشتم و دیگر نخواهم داشت تنگ میشود ...
خدانگه دار ... حلال کنید ... و دعا کنید ...
چرا چشمای من خیسه ؟ چرا عکساتو میبوسم ؟
مثه باغی که خشکیده دارم از ریشه میپوسم
مثه دیوونه ها گیجم ٬ همش بیهوده میخندم
دوتا عاشق که میبینم سریع چشمامو میبندم
خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره
میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره
یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟
چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟
میخوام دیوونه باشم تا ٬ به این دنیا بفهمونم
میون این همه عاقل ٬ فقط من گیج و دیوونه ام
توو این روزای دلتنگی ٬ دارم هر لحظه میبارم
آخه دیوونگی چاره است واسه دردی که من دارم
خودم داغم نمیفهمم ٬ زمان راحت جلو میره
میخوام چیزی بگم اما ٬ گلومو بغض میگیره
یعنی دیوونگی اینه ؟ یعنی من دیگه دیوونه ام ؟
چرا هر روز ساعت ها ٬ به عکست خیره میمونم ؟
جواب این چرا ها رو ٬ تویی که خوب میدونی
نمیتونم ازت رد شم ٬ تویی که خوب میتونی ...
* سیامک عباسی
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !