تمام مداد هایم را میریزم روی میز کامپیوتر ٬ دفتر را هم می آورم کنارم ...

این شاید بهترین کاریست که وقتی تنهایی و بی حوصله ٬ وقتی میخواهی خودت را پرت کنی به جایی دور از اینجا ٬ وقتی میخواهی اصلا در این دنیا نباشی٬ وقتی میخواهی ذهنت کمی آرام بگیرد ٬ میتوانی انجام دهی ...

وقتی شروع میکنم به کشیدن خطوط انگار آزادم ... انگار خالقی میشوم برای چهره ای ... زشت و زیبا کشیدنش با من است . پس باید زیبا کشید ٬ باید دقت کرد. اینجاست که دیگر ذهنت پرت شده روی این صفحه ی کاغذ و دنیایت برای چند لحظه میشود همین صفحه ...!

و نوبت میرسد به چشم ها ... وای ... سخت ترین قسمت ... قدرت چشم ها انقدر مجذوبم میکند که گاهی با خودم میگویم ... بی خیال اصلا نمیتوانم بکشم ... اما باز نمیشود ...

چشم ها را میکشم اما با خود میگویم : اصلا چشم ها را که نباید کشید ... چطور میتوانی یک دنیا حرفی که پشت چشم ها هست را روی این صفحه بیاوری...؟ چشم ها را نباید کشید ... باید نگاهشان کرد ... باید حرفهایش را فهمید و لمس کرد ... هیچ وقت چشم روی این صفحه آنی نمیشود که داری میبینی ...

چشم را که بکشی ... انگار کارت تمام شده ...حالا خیالت راحت میشود ... چشم را که بکشی انگار تصویر جان میگیرد ...

پ.ن : من قدرت چشم ها را باور دارم ٬ قدرت نگاهشان را ٬ اصلا همین چشمها بود که مرا .......

د.ن ۱:دیوانه ی چشم های تو ام ...

د.ن۲ : میدیدم دارم از چشمات می افتم ٬ مدارا کردم و چیزی نگفتم ...