آرزوی کودکانه...
یک روز زمستانی بود.
دخترک دست مادرش را گرفته بود و می رفت. سن و سالی نداشت شاید ۳یا ۴ سال . از روی راه آهن گذشتند دخترک با شادی به مادرش نگاه می کرد. چند قدم جلوتر زنی را دید که در آن سرما سبزی و میوه می فروخت .پیر نبود ولی جوان هم نبود . دخترک به همراه مادرش منتظر آمدن ماشین شدند. دخترک به آن زن نگاه می کرد.انگار دنبال چیزی می گشت شاید دنبال دخترکی بود که بیاید و دست آن زن را بگیرد و با هم در این سرما به خانه بروند.هنوز ماشین نیامده بود . دخترک دختر جوانی را دید که به طرف آن زن می رفت با خود گفت کاش آن دختر جوان چیزی از آن زن بخرد تا زن زودتر به خانه برود . دختر جلو آمد به زن نگاه کرد ناگهان جلوی چشمان آن همه زن و مرد گفت:« مامان پول بده زود باش هر چی امروز در آوردی بده بده من می خوام برم فلان چیز بخرم.» دخترک به ان زن نگاه کرد و همینطور به آن دختر و به آن زن و به نگاه مردم نگاه کرد .زن را دید که سرش را به زیر انداخته و از نگاه به مردم فرار می کند با دقت بیشتری نگاه کرد اما این بار نیازی به دقت نبود .دختر با لگدی بساط مادرش را روی زمین ریخت دوباره شروع کرد به داد و فریادزدن و خواستن آن چیزی که فراهم کردن آن برای مادرش امکان پذیر نبود دختر دوباره لگد زد و ظرفی دیگر را انداخت و آنها را لگد کرد و رفت .دخترک می خواست برود و با دستهای کوچکش میوه های زن را درون سبدش بگذارد اما ماشین آمد و مادرش دست او را کشید و با خود برد ولی دخترک هنوز نگاهش به آن زن بود . فردا که دوباره از آن مسیر می گذشتند دنبال آن زن می گشت تا به مادرش بگوید از او کمی میوه بخرد اما او را ندید ولی میوه ها و سبزی های له شده را در زیر پای عابران دید .چند روز بعد به جای آن زن پسری جوان آمده بود و میوه می فروخت اما دیگر به نگاه نکرد او دیگر از هرچه جوان بود بیزار شده بود با خود فکر می کرد شاید هر کسی به سن جوانی رسید اینگونه با مادرش رفتار می کند . او هر شب به خدا می گفت :« خدایا یعنی می شه من بزرگ نشم می ترسم مثل اون دختره بشم .می خوام همین قدری بمونم تو قول بده منو بزرگ نکنی من دیگه از مامان عروسک نمی خوام حتی یه دونه.» یا حق![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12:58 توسط ***//مریم//***
|
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !