سه سال گذشت از زمانی که اینجا ٬ نوشتن را شروع کردم  .نردبانی تا خدایم تا چند روز دیگر سه ساله میشود . و حالا فکر میکنم که رسیده باشم به پله ی سوم نردبانی که سوی خدا میرود .گاهی تا مرز سقوط از همین سه پله پیش رفتم ٬ گاهی صعود کردم . و هنوز هم ایمان ندارم که آیا واقعا رسیدم به پله ی سوم یا فقط گذشت زمان مرا به این پله رساند.

.............

و  اما خدا ... ! خدایی که میخواستم با این نردبان سوی شما بیایم . با شما حرف ها دارم ! حرف هایی از جنس گله ٬ از جنس نیاز ٬ ....

یک سال تمام از شما چیزی را خواستم و منتظر رحم شما بودم که میگفتی ارحم الراحمینی . یک سال تمام منتظر بودم صدایم را بشنوی و جوابم را بدهی ٬ صبر کردم و صبر کردم اما جوابی نیامد . میگفتند دست رد به سینه ی بنده نمیزنی اگر دعا کند ٬ اگر بگوید دردش را ٬ اگر هر روز و هرشب مُصر باشد و  بخواهد خواسته اش را . میگفتند طاقت دیدن اشک بنده را نداری . اما داشتی.  خودت گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . حالا اجابتم کردی بعد یک سال خواندن؟ کدام اجابت ؟

میگفتی و میگفتند و من به این گفته ها امید بستم و دلخوش کردم .اما امروز ... !

انتظار داشتم بدانی دردم چیست . انتظار داشتم بدانی چرا این را از تو میخوام . انتظار داشتم بدانی چرا حاضرم ..... ولی حاضر به چیز دیگر نیستم . انتظار داشتم بدانی .... اما انگار انتظارم بیهوده بود .

 میدانی که ؟ ناگهان زود دیر میشود . میخواستم دیر نشود . میخواستم  کار از کار نگذرد . میخواستم  امیدم را از من نگیری . اما یک روز امید میدادی ٬ روز دیگر میگرفتی .

میخواستم تا فرصت هست کاری کنی . کاری کنی که دیر نشود که  وقتی دیر شد دیگر حتی معجزه نتواند اثر کند . می ترسم انقدر دیر شود که ...

گرچه حالا میدانم که زود نیست و تقریبا دیر شده . گرچه دیگر آن امید سابق را ندارم و امیدم در ناکجاآبادی دفن شده . اما هنوز کله شقی سابق را دارم ! اما هنوز یک دنده ام  ! هنوز  به زور آنچه را که نمیخواهی بدهی از تو میخواهم !

و هنوز انقدر ایمان برایم مانده که بگویم  اگر تو بخواهی میشود. اما اگر بخواهی ... چه کار کنم که بخواهی ؟ که بخواهی ؟که ... ؟

 پ.ن : التماس دعا دارم . آخر کم کم دارد خیلی دیر میشود ...  .

یا حق