خـــــــــــدا ... از چه بگویم ؟
از اینکه فکر میکردم همیشه با منی ... ؟ بودی اما ٬فقط بودی ! از اینکه فکر میکردم این بودنت یعنی آغاز عشق بازی ... اما ...
از اینکه به تو امید بسته بودم اما پرتم کردی به اعماق چاه تاریک ناامیدی ؟ از اینکه آنچه من خواسته بودم را نخوستی؟
راستی حالا خوشحالی ؟ حالاخوشحالی که آنچه که من میخواستم نشد؟یا کمی هم مثل من ناراحت ؟
از اینکه فکر میکردم اگر دعا کنم نه برای خودم بلکه برای دیگری دعایم زودتر مستجاب میشود ؟ اما حالا چه شد ؟ هیچی ... حالا من هیچ ندارم !
از اینکه شکست ؟ از اینکه خورد شد ؟ از اینکه دیگر درمانی ندارد ؟
آخر خدا ... من از چه بگویم ؟
از اینکه آن دورها کورسویی بود اما همان کورسو را ذره ذره از وجودم داری میگیری؟ از اینکه من به همان کورسو هم امید بسته بودم و مدتها دعا کردم که آن را از من نگیری؟ اما حالا آرام آرام و روز به روز خاموش تر میشود ...
از اینکه همیشه خواستم چیزهایی را که روزی دادی از من نگیری؟ راهی برای بازگشت بگذاری؟
من به خدایی ایمان داشتم که امید میداد نه اینکه امید میگرفت ... امید میداد اما نه امید واهی ...
برای من همان خدا باش ... تغییر خوب است ... اما برای ما ... نه برای تو ... همان خدا باش برایم !لطفا!
د.ن :مریضم کرده تنهایی٬ ببین حالم پریشونه ......... من اونقد اشک می ریزم که برگردی به این خونه
یاحق![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !