خدایا ... نه اول سلام ! سلام !

خدایا بازم منم ! همین اول کاری بگو ... نه خداییش ! خسته نشدی از دستم ؟ آخه هر روز هر شب ؟ هر روز یه چیز ؟ هر سال این موقع ها یه لیست ؟ نمیدونم ... ولی خودم فکر میکنم خیلی خسته کننده شده باشم !

شب قدر ... امشب ... دوباره روزگار گشت و گشت ٬ این همه روز و ماه رفت و رفت تا دوباره نوبت رسید به این شب ها. شب های تقدیر . شب های سرنوشت ! تقدیر یک سال زندگی . همیشه آرزو ها یا دعاهای بزرگمو میذاشتم که تو این شب بگم ! آخه میگن خدا دست رد به سینه ی کسی تو این شب ها نمیزنه ! خداییش هم نمیزنی خدای من. من یکی که یادم نمیاد چیزی تو این شب ها ازت خواسته باشم و نداده باشی !

اصلا میدونی چیه ؟ امسال تصمیم گرفته بودم هیچی نگم ! هیچی نخوام ! آخه هر سال کلی چیز میخوام و میدی اونوقت من چی کار کردم ؟ هیچی ! هر سال به جای اینکه بهتر بشم بدتر هم میشم !

اما نشد ! یعنی این دلم طاقت نیاورد چیزی نگم و نخوام ! خب چی کار کنم ؟ اصلا اگه منه بنده دعا نکم کی دعا کنه ؟ خب سخته دیگه ! سخته ... دست از دعا کشیدن !

خدایا امسال هم مثل هر سال به کمکت احتیاج دارم ! امسال بیشتر از هر سال !

خدایا تنهایم نذار ! که سخت محتاجم !

پ.ن۱ـ دلا امشب سفر دارم ....... من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم ...نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم ... ز لطف بیکران او تشکر ها کنم اما ... شکایت ها به درگاهش ز سودای بشر دارم ... دلا امشب سفر دارم ......

پ.ن۲ـ این شب ها اگر خلوتی کردید با خود و خدایتان ! اگر دوست داشتید یادی هم از ما بکنید که سخت محتاجیم !

یا حق