من عادت کردم ...
من عادت کردم که حتی دلخوشی های کوچک را خدا از من بگیرد .
.. .... .... به این شکستن اما نگذارم کسی دیگر بشکند .
.. .... .... که قصاص شوم برای گناهی که نمیدانم چیست .
.. .... .... سکوت کنم که شاید خدا سکوتش را بشکند .
.. .... .... که اگر حرفی زدم تا آخر بر سر حرفم بمانم هر چند که او نماند .
.. .... .... که بمانم اما او نماند .
.. .... .... به این همه کنایه .
.. .... .... به این همه دروغ .
پ.ن : خدایا!محض اطلاع خودم،محض کنجکاوی ، نه اصلا محض پیشنهاد « فکر نمیکنی که دیگه بسه؟»
همینجوری باز هم محض کنجکاوی: خدایی تا حالا بهش فکر نکردی؟
د.ن: تو امید منی اما داری از دست من میری ......... با دستای خودت داری همه هستیمو می گیری
یاحق![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:9 توسط ***//مریم//***
|
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !