هستم اگر میروم ...گر نروم نیستم !
زیر یک سنگ
در گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم
همین
***
یک کمی خاک
که دعایش
دیدن آخرین پله ی آسمان بود
آرزویش همیشه
پر زدن تا ته کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
***
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم ؟!
پ.ن۱ـ شعر از خانم عرفان نظر آهاری .
پ.ن۲ـ دوستان عزیز ! از آنجا که امسال آخرین سال تحصیل است پس باید کمی هم به فکر درس بود !! به همین خاطر دیگر به کسی سر نمیزنم ! گاهی می آیم و مینویسم برای خودم و برای دلم ! اما نمیتوانم به کسی سر بزنم ! انتظار هم ندارم کسی سر بزند ! انشالله سال بعد اگر عمری بود به همه ی دوستان سر میزنم ! گاهی می ایم و میخوانمتان ! از همه ی شما دوستان معذرت میخواهم !
پ.ن۳ـ دوست داشتم بروم اما نمیتوانم ! بخشی از وجودم متعلق به این دنیاست !! مگر این وجود چند بخش دارد که یک بخش را اینجا جا بگذارم و بی خیالش شوم !
پ.ن۴ـ تنها این دلیل رفتنم نیست ! شاید این بهانه ای باشد !
هستم اگر میروم ...گر نروم نیستم !
پ.ن۵ ـ خداوند نگه دار همه تان باشد !
یا حق ![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !