این تکرار مداوم عجیب نیست ؟!
وقتی از تمام تکرارها ضربه خورده ای ... چیزی انقدر تکرار شده که لحظات بعدش را خودت قبل تر از وقوع زمزمه میکنی ... دیگر چیزهایی برایت عادی میشود که اصلا عادی شدنش خوب نیست ... با تمام عادی شدنش میترسی ، باز هم از وقوع ... آن وقتهاست که میخواهی جلوی تکرارها را بگیری ... جلوی آغاز را هم میگیری ... نمیدانی خوب است یا بد اما حس میکنی تمام تلاشت را کرده ای که اتفاق نوئی بیفتد ٬مدام یک چیز تکرار نشود ...حالا چقدر موفق بودی را دیگر بعدها مشخص میشود ... خب حق بده ! هر چه را بشود تکرار کرد دل را که نمیشود ... ( اما با تمام اینها هنوز این دل راضی نشده ... هنوز هم بعد این همه سنگ شدن ٬ همراه نیست ! عجیب نیست ؟!)
پ.ن : تنها چیزی که دلتنگش بودم در تمام این مدت ٬ تنها چیزی که مرا لحظه ای دلتنگ کرد خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ و جمع همیشگیمان بود ! حرف ها و خنده و اذیت هایمان بود ! هیچ جایی را و هیچ جمعی را مانند این دوست ندارم !
تنها چیزی هم که مرا دلتنگ آنجا میکند ٬ تنهایی هایش است ! تنها بیرون رفتن و قدم زدن ٬برای خودش دنیایی است ... آنجا برای خودتی و خودت ! آرامشی که در تنهاییه آنجا هست در هیچ جایی نیست ...
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !