دیده ام که دیگرم ...
دارم باور میکنم که آدم ها هر چی میکشن دست خودشونه ...
دلم گرفته ! از خودم ٬ از خودم که مراعات دل همه رو میکنم اما مراعات دل خودم رو نه ! بد دردیه ...
دلم میخواست وقتی از کسی گله و شکایتی دارم صاف صاف برم توو چشماش نگاه کنم و بیخیال همه چیز هر چیزی که توو دلمه و حقه بهش بگم ٬ اما هیچوقت اینکارو نکردم . دلم میخواد دست از این عقلانی فکر کردن بکشم و یه بار هم با احساسم عمل کنم . بگم اونچیزی که توو دلمه ... بیخیال اینکه فردا میتونم توو چشماش نگاه کنم یا نه ... برای فردا جایی میذارم یا نه ... پلی می مونه که برگردم یا همه اش خراب میشه ... همیشه این فکر ها جلومو گرفتن٬ که حرفمو بزنم ... که بفهمه اگه چیزی نمیگم ... اگه گله ای نیست ٬ شکایتی نیست ٬ این نیست که حق با خودشه ...
دلم میخواست وقتی عصبانی ام به همون شیوه ای رفتار کنم که با من رفتار شده ... اما نمیشه !
دلم میخواست همیشه همون کاری رو با همه بکنم که با من کردن ... اما این دفعه دلم نمیذاره ... دلم وقتی شادی بقیه رو میبینه نمیذاره کاری کنم ... میگه بی خیال !!!
خیلی چیزای دیگه دلم میخواست اما نمیشه ...
.
.
.
مریمی که من میشناسم با مریمی که دیده میشه خیلی فرق داره ...
دلم میخواد داد بزنم از دست این مریمی که من میشناسم و کسی نمیشناسه ... دلم میخواد همونی باشم که خودم میبینم نه اونی که دیگران میبینن ... دلم میخواد خودم باشم ...
پ.ن۱: اسم این را شاید بشود گذاشت تخلیه ی ذهنی ... !
پ.ن۲: جدیدا چقدر چیز داره من ثابت میشه ... باید حواسم باشه یا یه جا بنویسم که نکنه یه چیزی از زیر دستم در بره ... تازه باید یادم هم بمونه ...
د.ن : سالها دویده ام از پی خود ٬ ولی ...تا به خود رسیده ام ٬ دیده ام که دیگرم (قیصر)
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !