آغاز یک پایان

تابستان هم رفت . به این چند ساعت باقی مانده  که نمیشود تابستان گفت .

در کل تابستان خوبی نبود ...! اصلا تابستان خوبی نبود ...! اما اگر بخواهم لابه لای این تابستان بگردم و روزهایم را زیر و رو کنم لحظه ها و شاید خاطراتی را پیدا میکنم که در ذهنم ماندگار شدند .اگر چه این لحظات کم بود اما هر چه بود ماندگار شد . لحظه ها و خاطراتی که هر وقت دوباره مرورشان کنم  شاید لبخندی و یا اشکی شايى از سر شوق و شاید از سر دلتنگی  به دنبالش بیاید ! این لحظه ها را با هیچ کدام از بدی های این تابستان عوض نمیکنم .

رمضان هم چند روز پیش رفت . نشد آن رمضانی دوست داشتم بشود . رمضانی که فقط روزه گرفتم ! آخر که گفته  رمضان است و فقط روزه ؟ رمضانی که دوست داشتم از سال قبل بهتر شود . اما دوست داشتن من که دلیل نمیشود ! بد تر هم شد ! بد تر از همیشه !

از رمضان ۸۸ چیزی در ذهنم با نام  لحظه و خاطره باقی نمانده ! چیزی به نام لحظه های ناب و به یاد ماندنی ! از رمضان ۸۸ شاید تنها چیزی که باقی مانده تیتراژ برنامه ی ماه عسل باشد ! تیتراژی که رنگ و بوی زندگی میداد ! رنگ و بوی امید ! تیتراژی که هر وقت بروم سراغش یادم می آورد رمضان ۸۸ چه بود ! چه ها کردم ! و حتی چه ها نکردم ! چیز هایی را به یادم می آورد  که گاه شیرین اند و دوست داشتنی و گاه.... !

این شعر و این آهنگ و این صدا را دوست دارم .... زیاد ! آنقدر که زنگ گوش هایم بشود !....:

 

بیا! تا پیدا شم٬ تو باش ٬ تا من باشم

هنوز ٬میشینم به هوای دیدن تو

تو با٬ این دل کندن کجا؟ رفتی بی من بگو ...

نزدیکم به شب رسیدن تو

بیا ! که رها شم از این همه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا! که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا !

تا پیدا شم٬ تو باش ٬ تا من باشم

هنوز ٬میشینم به هوای دیدن تو

تو با٬ این دل کندن کجا؟ رفتی بی من بگو ...

نزدیکم به شب رسیدن تو

بیا ! که رها شم از این همه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا! که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا !

تا پیدا شم ٬ نذار ٬تنها باشم

هنوز ٬ میشینم به هوای دیدن تو

تو شب رسیدن تو ........

********

هر چه بود رفت . تمام شد . تا سال بعد . سال بعدی که خدا عالم است هستیم یا نیستیم ! اما خب دارم فکر میکنم هر سال به امید سال بعدیم ... پس امسال مان چه میشود ؟؟؟

.

.

فردا دوباره شروع میشود ... آغاز یک پایان ! آغاز آخرین سال ... !

خدایا خودت کمک کن آغازش خوب باشد و پایانش ! این دیگر دست توست ! ما هیچ کاره ایم !

التماس دعا

یا حق

دلا امشب...

خدایا ... نه اول سلام ! سلام !

خدایا بازم منم ! همین اول کاری بگو ... نه خداییش ! خسته نشدی از دستم ؟ آخه هر روز هر شب ؟ هر روز یه چیز ؟ هر سال این موقع ها یه لیست ؟ نمیدونم ... ولی خودم فکر میکنم خیلی خسته کننده شده باشم !

شب قدر ... امشب ... دوباره روزگار گشت و گشت ٬ این همه روز و ماه رفت و رفت تا دوباره نوبت رسید به این شب ها. شب های تقدیر . شب های سرنوشت ! تقدیر یک سال زندگی . همیشه آرزو ها یا دعاهای بزرگمو میذاشتم که تو این شب بگم ! آخه میگن خدا دست رد به سینه ی کسی تو این شب ها نمیزنه ! خداییش هم نمیزنی خدای من. من یکی که یادم نمیاد چیزی تو این شب ها ازت خواسته باشم و نداده باشی !

اصلا میدونی چیه ؟ امسال تصمیم گرفته بودم هیچی نگم ! هیچی نخوام ! آخه هر سال کلی چیز میخوام و میدی اونوقت من چی کار کردم ؟ هیچی ! هر سال به جای اینکه بهتر بشم بدتر هم میشم !

اما نشد ! یعنی این دلم طاقت نیاورد چیزی نگم و نخوام ! خب چی کار کنم ؟ اصلا اگه منه بنده دعا نکم کی دعا کنه ؟ خب سخته دیگه ! سخته ... دست از دعا کشیدن !

خدایا امسال هم مثل هر سال به کمکت احتیاج دارم ! امسال بیشتر از هر سال !

خدایا تنهایم نذار ! که سخت محتاجم !

پ.ن۱ـ دلا امشب سفر دارم ....... من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم ...نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم ... ز لطف بیکران او تشکر ها کنم اما ... شکایت ها به درگاهش ز سودای بشر دارم ... دلا امشب سفر دارم ......

پ.ن۲ـ این شب ها اگر خلوتی کردید با خود و خدایتان ! اگر دوست داشتید یادی هم از ما بکنید که سخت محتاجیم !

یا حق

هستم اگر میروم ...گر نروم نیستم !

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ

در گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم

همین

***

یک کمی خاک

که دعایش

دیدن آخرین پله ی آسمان بود

آرزویش همیشه

پر زدن تا ته کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

***

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم ؟!

پ.ن۱ـ شعر از خانم عرفان نظر آهاری .

پ.ن۲ـ دوستان عزیز ! از آنجا که امسال آخرین سال تحصیل است پس باید کمی هم به فکر درس بود !! به همین خاطر دیگر به کسی سر نمیزنم ! گاهی می آیم و مینویسم برای خودم و برای دلم ! اما نمیتوانم به کسی سر بزنم ! انتظار هم ندارم کسی سر بزند ! انشالله سال بعد اگر عمری بود به همه ی دوستان سر میزنم ! گاهی می ایم و  میخوانمتان ! از همه ی شما دوستان معذرت میخواهم !

پ.ن۳ـ دوست داشتم بروم اما نمیتوانم ! بخشی از وجودم متعلق به این دنیاست !! مگر این وجود چند بخش دارد که یک بخش را اینجا جا بگذارم و بی خیالش شوم !

پ.ن۴ـ  تنها این دلیل رفتنم نیست ! شاید این بهانه ای باشد !

هستم اگر میروم ...گر نروم نیستم !

پ.ن۵ ـ خداوند نگه دار همه تان باشد !

یا حق

برای یگانه خواهرم...

اینکه من کی هستم که به غیر از نویسنده وبلاگ اینجا دارم می نویسم٬مهم نیست...مهم این است که من خواهری دارم که می نویسد و حالا برایش و بدون اجازه می نویسم و می دانم که دلخور می شود و رنجور از اینکه که چرا دفتر خاطراتش را باز کردم و نوشتم...نوشتم تا بداند و بدانید که او تک است.اینکه تک است حرفی نیست اما...

اما خب زیاد فحش داده ایم.زیاد دعوا کرده ایم...همین دیروز گریه کرد!تا حالا طاقت دیدن اشک های عزیزت را داشته ای؟بنشینی و ببینی که بغض کرده است و ناگهان بغضش بترکد و تو سکوت کنی و نگاه کنی که عزیزت٬خواهرت در بین اشک هایش آب می شود!و او آب میشد و من بزرگترین جرم را مرتکب شدم و آن هم این بود که سکوت کردم...

آبجی!اشک هایت ریختی؟و سکوت من را دیدی؟بی انصاف بغض این برادر دل شکسته را ندیدی؟هر چند که به حساب نمی آیم و سری چندم حساب می شوم اما این را خوب بدان که ما هم سنگ نیستیم و دل دارم و طاقت دیدن این حرف را نداریم که یکی برایمان آبغوره بگیرد و ما هم عین این آدم های بی خیال سکوت کنیم و نگاه کنیم!

مریم جان!خواهرم!اول ببخش جسارتم برای باز کردن دفترچه خاطراتت که آخرین بار است و دوم ببخش بابت سنگ بودن و سکوتم!ببخش که دسته چندمم...بعد این همه برادر و دوستانت که هوایت را دارند و من نا پیدایم...ببخش!بابت اینکه نیستم شبیه کسانی که باید باشم و حالا...

همین!

فقط ببخش...

کوچکترین برادرت!