دوباره غروب جمعه است ...
دوباره همه به انتظار نشسته اند ... اما چرا فقط انتظار ...؟ چرا کاری نمیکنیم ؟مگر نه اینکه منتظر باید رنگ انتظار بگیرد ؟ برای این رنگ چه کرده ایم ؟ به راستی این است رنگ و بوی منتظر واقعی ...؟
چرا از جمعه ها فقط انتظار را فریاد میزنیم ؟ چرا برای همین جمعه ها کاری نمیکنیم ؟
ماه شعبان هم رسید ...و هنوز این چشمانمان گاهی خود خیس میشود بس که باران ندیده ... باران که دیده ...اما بارانی که عمریست به انتظار باریدنش نشسته ایم ندیده ... بارانی که دیگر هیچ چتری نپوشاندش .... هیچ چتری ... اصلا نتواند که بپوشاند ...
دیگر دل ما که هیچ این غروب جمعه بی قرار است ... !!

دلم انگاری گرفته قد بغض یاکریم ها
عصر جمعه توی ایوون میشینم مثل قدیم ها
دلمان گرفته ... کجایی ای صاحب زمان (عج ) ؟ چند وقتی است که یاکریم ندیده این دلم ...
کاش لااقل ایوان داشتیم ... اشکالی ندارد ... ایوان دلمان را باز کنیم ...!
تو دلم میگم آقاجون تو مرادی من مریدم
من به اندازه وسعم طعم عشقتو چشیدم
کجایی ای مراد دلهای خسته و بی تاب ما ؟
کاش وسعم بیشتر بود ... یا لااقل این طعم را لحظه ای از یاد نبرم ....!
کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم
نمیشود بارانت را بباری ... راه چشمه ات را گم کرده ام فکر کنم ... میخواهم با باران تو وضو تازه کنم ...!
برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم
یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم
آقاجان ... نقشه که دارم یعنی همه نقشه داریم ... تو بیا ... و نقش دلمان را تو خود بخوان ...!
آقاجان دلمان را برایت کنار گذاشته ایم ... ! البته فقط قسمتی اش را ... زیرا هدیه که نباید آلوده باشد ... آن قسمت پاک و دست نخورده اش را برایت کنار گذاشته ام !! آن هم فقط برای تو ...!
یادمه یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا
یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا
آقا جان تنها که هستیم ... نگاهی به این تنهایی بینداز ... آری با خط دلم برایت نامه ای نوشته ام مخصوص شما ... البته شما باید ببینید خطش خوب است یا نه ؟؟؟
کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه
بنویسه واسه مولاش ...خاطرت خیلی عزیزه ... خاطرت خیلی عزیزه
رودخانه ...؟ اینجا رود خانه هایش پاک نیست ... تا به دست شما برسد کثیف میشود ... نامه را در دلم نگه میدارم ... عادت دارم نامه ها را نگه دارم .... تا هر وقت دلم هوای کسی را کرد نامه اش را بخوانم ... تا شاید ....
مولای من خاطرت که عزیز است ... نیازی به گفتن هست ؟
پ.ن :جمعه است ... پلک دل کسی در این حوالی نمیپرد ؟؟؟
یا حق 