دلم میخواست اینها را جلوی رویت میگفتم اما نمیشود . حالا مینویسم ! تو نمیخوانی ! نمیخوانی این را که چقدر از تو متنفرم !

دلم میخواست اینها را داد بزنم تا همه بفهمند که چقدر از تو بیزارم !

از تو متنفرم به اندازه ی تمام عمرم ! به اندازه ی تمام این سال ها ! به خاطر تمام چیزهایی که از من گرفتی !

هیچ کس عمق نفرتم را نسبت به تو نمیداند و حتی اگر هم بداند نمیتواند درک کند !

از اینکه به ظاهر باید دوستت داشته باشم حتی از خودم هم بدم می آید !

اما بگذار اعترافی هم بکنم : چقدر دلم میخواست دوستت داشته باشم ! مانند همه که کسی را با این نام دوست دارند ! هر وقت آمدم ذره ای دوستت داشته باشم  لحظه ای بعد خراب کردی ! به طوری که آن احساسی که میخواست شکل بگیرد را به لحظه ای به نفرت تبدیل کردی ! میبینی ؟ تو حتی لحظه ای قابل دوست داشتن نیستی ! حتی لحظه ای ! آنوقت چگونه انتظار داری که دوستت داشته باشم ؟

از حرفها و افکار متحجرانه ات بیزارم ! از اینکه ادعا میکنی تو تنها کسی هستی که میدانی بدم می آید !  یعنی کسی نیست که به تو بگوید تو هیچ نیستی؟

راستش را  میدانی ؟ حالا دیگر به خاطر تمام دعاهایی که برای تو کرده ام پشیمانم ! دعاها را نمیتوان پس گرفت؟

همیشه بهترین دقایق عمرم زمانی بود که تو نبودی ! و این باعث شده که همیشه آرزو کنم تو نباشی !

اما خدای من این آن عدلی نیست که وعده اش را داده بودی ! خدایا من گله دارم !

اصلا به خاطر اینکه با بودنت به عدالت خدا گاهی شک میکنم ٬ از تو متنفرم !

فکر نمیکردم که روزی اینها را بنویسم اما دیگر از این نگفتن خسته شده ام ! از این سکوت !

این ها را با  تمام وجودم نوشتم و هرگز پشیمان نخواهم شد !

هرگز تو را نمیبخشم ! این را یک بار برای همیشه مینویسم !

یا حق