خواندن یا نخواندن ... مسئله این است !
بچه که بودیم و عقل در سرمان همچون قدمان اندازه ی نخود بود بسی به عینک عشق می ورزیدیم و فکر میکردیم کسی که عینک دارد چقدر خوش به حالش است !
کمی از عمرمان که گذشت و مغزمان شد قدر گردو مثلا!فکر میکردیم عینک چقدر کلاس دارد !![]()
حالا هم که مغزمان به اندازه ی استانداردش رسید انقدر حالمان از عینک به هم میخورد که نگویید ! و حالا فهمیدیم که کسی که عینک دارد همچین هم خوش به حالش نیست ! ![]()
اما انگار این عینک به جبران عشق سال های کودکی بسی به ما علاقه مند شده و ما را حسابی خفت کرده ! و سراغمان آمده تا حالمان را هی بدتر کند ! ![]()
.
.
آقاجان ! همه اینا رو بی خیال ! من از عینک خوشم نمیاد باید کی رو ببینم ؟ فکر کن این آخر عمری چه ها که با ما نمیکنند ؟ و به چه کارهایی آدم را وادار نمیکنند ! ؟![]()
آخر چرا حالا که عقلمان سر جایش آمد ؟ ای بابا ! نکنید این کار را ! ![]()
.
.
.
تازه از همه بدتر میدانی چیست؟ اینکه علت را مطالعه معرفی کرده اند ! ![]()
آخر آدم نمیداند ! تکلیفمان را روشن کنید ! بخوانیم یا نخوانیم؟![]()
خواندن یا نخواندن ... مسئله این است !!![]()
یا حق ![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !