بهار نزدیکه...
دیروز مثل هر هفته ٬ جمعه ٬ داشتیم میرفتیم محلمون .
اما این دفعه رنگهای سفید اطراف نظرم رو جلب کرد . رو درختها الان جای برف زمستونی شکوفه های بهاری بود .
خیلی تعجب کردم آخه هفته ی قبل اصلا شکوفه ای نبود چه برسه به اینکه سفید بشه ...
درختها چقدر عجله دارن برای رسیدن بهار که دوباره متولد بشن ! حتی از این هم نمیترسن که زمستون غافگیرشون کنه و با یه سرمای سخت تمام سفیدیشون رو ازشون بگیره ! فقط میخوان تا بهار همه ی شاخه هاشون پر برگ سبز و شکوفه ی و سفیدو صورتی باشه ! منتظر نمیشینن که بهار بیاد بعد دست به کار بشن ! میخوان برای عید یه لباس نو داشته باشند ! مثل ما !
اما نه !ما مثل اونا نیستیم ! ما آدمها فقط میشینیم ببینیم زمان چیکار میکنه بر خلاف درختها که با زمان میجنگند ...
ما منتظریم بهار بیاد و یا مقلب القلوب بخونن و بعد برا یه سال تصمیم بگیریم که مطمئنا همچین تصمیم لحظه ای برا همون چند لحظه خوبه نه بیشتر !
ما انسان ها همیشه دقیقه ی نودی هستیم !
![]()
پ.ن ـ چند ساله دلت تحویل نشده؟؟!! اگه میخوای یه تکونی به اون دلت بدی از همین الان شروع کن ! اون موقع است که دلت درست و حسابی تحویل میشه !
یا حق ![]()
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !