دور از خانه نوشت !
من هم اینجایم اما نمیدانم چرا اینها شامل حال من نمیشود !!!
تنها دلتنگیه خانگیه زود گذری که گاهی می آید و میرود برای مادر و خواهر است ... آن هم نه مانند همه ... و تنها ناراحتی اینکه میدانم مادر و خواهر دلتنگم اند و این گاهی مرا پشیمان میکند از آمدن به اینجا که البته باز هم زودگذر است !!!
اینجا را دوست ندارم ٬ این شهر را ٬ این مکان را ٬ شلوغیش را ٬ همهمه های بیخودش را ... در کل بخواهم بگویم ... هیچ از اینجا خوشم نمی آید... از اول هم نمی آمد... شهر خودم را دوست تر میدارم ... گرچه " تر" اینجا کاربردی ندارد !
پ.ن ۱: خیلی سعی کردم در این یک هفته و خورده ای که اینجایم چیزی بنویسم اما چیزی جز همین به ذهنم نرسید ... شاید چون دوستش ندارم ! شاید ...
پ.ن ۲: باور بفرمایید اگر کسی جلوی من از با فرهنگیه این تهران نشینان فرهنگ ندیده حرفی بزند بعدش باید با کمپوت به ملاقاتم در زندان بیایید ... چون شک نکنید که به اتهام ضرب و شتم فرد مذکور به طرز شدید ٬ مجرم شناخته خواهم شد و مجبور به تحمل حبس !
ادعای این آدمها به فلک را سوراخ کرده اما از ابتدایی ترین فرهنگ انسانی زیستن بی اطلاعند ! جای بسی تاسف است .... بسی ...
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !