نود
شاید هم اوضاع همیشه همین بوده ... قبلا بچه بودیم نمی فهمیدیم ...! اما کاش مثل همون موقع هیچی نمیفهمیدم ... اینجوری لااقل فرصت شاد بودن داشتم ...!
این هم از عید و سال جدید ... ! باقی اش را خدا میداند !
هی ... زندگی بس خسته کننده و اعصاب خورد کن شده ! یکی نیست که بداند کی تمام میشود ؟ مژدگانی هم میدهیم ها ... !
پ.ن : یازده روز از این سیزده روز را فقط از خدا یک چیز را مدام خواستم ... یازده روزش را به خدا التماس کردم ... نشنید ... یعنی شنید ... اما خوب بلد است که خودش را نشنیدن بزند ! خدا ... یادم نمیرود عید نود با من چه کردی ... !
د.ن : اگه آدم دلش برای کسی تنگ بشه باید چیکار کنه ؟ اگه آدم دلش برای کسی تنگ بشه و کاری از دستش برنیاد چیکار باید بکنه ؟ اگه آدم دلش برای کسی تنگ بشه و هر کاری برای رفع دلتنگیش کرده باشه و بازم جواب نده چیکار باید بکنه ؟ اگه آدم دلش برای کسی تنگ بشه که نخواد به دلتنگی هاش گوش کنه چیکار باید بکنه ؟ اگه آدم دلش برای کسی تنگ بشه که اون یه نفر از اون آدمی که دلش تنگه خوشش نیاد ٬ حالا اون یه آدم چیکار باید بکنه ؟
اگه هیچ راهی جلو پاش نباشه اون وقت اون آدم با دل تنگش چیکار کنه ؟!
هیچ ! باشد تا بماند یادی و یادگاری !