نردبانی تا خدا


در كوچه هايي سرد وبي روح قدم مينهادم همه چيز بي رنگ بود. سرد بود.
خدا،خدا انجا نبود،به خاطر همين اينقدر سرد و بي روح بود.
در جستجوي جايي بهتر بودم جاده بي انتها وهر لحظه سخت تر از لحظه ي ديگر ميگذشت.
از كنار كوچه اي گذشتم، چيزي مرا متوجه خودش كردخوب كه نگاه كردم ديدم پيچك است، پيچكي سبز در كنار جسد مرده ي ديگر پيچكان.
پيچك را گرفتم و دنبالش كه كردم رسيدم به نردباني چوبي و سبز كه تا عروج ميرفت.پيچك ها تزئينش كرده بودند.
زيبا،سبز و دل انگيز بود.
گام هايم را بر پله ي اول نهادم سخت ، هرچند خوش
بر پله ي دوم پانهادم سخت ، هرچند خوب
بر پله ي سوم كه پا نهادم شهري سبز از پس ديوار كوتاه گلي پيدا بود، اين يكي از قشنگي ها بود(وشايد كوچكترينش)
بر پله ي چهارم تصوير زيباتر بود ومن با همه ي سختي هايش همينطور رفتم.
سخت بود اما من خوش تر از آن نديدم .


آن نردبان مرا تا خدا برد
(((آري آن ، نردباني تا خدا بود)))

آن كوچه سرد دنيا بود
آن پيچك سبز هم اميدش كه هر روز ميرويد گر با خدا باشي

********

یک سال گذشت ! این وبلاگ یک ساله شد ! نردبانی تا خدا یک ساله شد !

سال پیش همین موقع بود که به فکرم افتاد یه وبلاگ باز کنم !

وبلاگ باز شد !

اول به خاطر تعریف های نه چندان خوبی که از دنیای مجازی میشد میترسیدم  !میترسیدم اعتقاداتم سست بشه و این دنیا منو از خیلی از ارزش ها دور کنه !

ولی با گذشت یک سال نه تنها اعتقاداتم رو از دست ندادم بلکه الان برام خیلی چیزها مهم شده که قبلا نبوده  ! الان خیلی چیزها رو دوست دارم که باید از اول زندگی ام دوست میداشتم٬ اما هیچ وقت دیر نیست! الان خیلی چیزها دارم که قبلا نداشتم !

تو این یک سال دوستان زیادی اومدن و رفتن و خیلی چیزها به من یاد دادن ! البته توی این دنیا مثل دنیای واقعی آدم های بد هم پیدا میشه ! ولی به نظرم آدمهای خوبش خیلی بیشتره و چقدر خوبه که آدم نیمه ی پر لیوان رو ببینه !

یک سال نوشتن از خوبی ها و بدی ها یک سال نوشتن از دلتنگی ها و شادی ها  ! و یک سال...

حالا واقعا خوشحالم ! واقعا خوشحالم ! به خاطر تک تک لحظه هایی که توی این دنیا گذشت ! (دنیایی که از نظر خیلی ها ارزش وقت صرف کردن نداشت )به خاطر تمام  روزهایی که توی این دنیا سپری شد و منو گاهی وقتها از دنیای واقعی دور میکرد و می کشوند اینجا تا برای چند لحظه از تمام اتفاقات دنیای واقعی آزاد باشم !

و از تمام کسانی که تو این یک سال با من بودند و با شادی ها و غم های من شریک بودند تشکر میکنم و حتی از کسانی که حالا نیستند !

به اینجا اومدم تا از نردبانی که انتهاش خداست بالا برم و امیدوارم یک روزی به اون بالا برسم  !

روز اول تازه پله ی اول رو طی کرده بودم و اون هم خواستن بود !اما حالا به پله ی دوم رسیدم و اون هم موندن و تلاش برای رسیدنه !

پ.ن۱ـ متن بالا از دوست عزیزم ملیحه خانم گل ! که همیشه با این نوشته هاش منو شرمنده میکنه  !ممنون !

پ.ن۲ـ فکر میکنی چند پله ی دیگه تا خدا مونده ؟

یا حق

یاس زخمی

سلام پاره ی تن پیامبرم

میدانی بانوی من ٬ سال ها به این فکر میکردم که چرا هیچ کس نمیداند تو کی به آغوش پدر بازگشتی؟ کی رفتی و زمینیان را به حال خود گذاشتی ؟

چرا تاریخ نگاران انقدر در تاریخ رفتنت شک و  شبهه دارند ؟ چرا هیچ کس نمیداند تو کجای این خاک بی وفای مدینه آرام گرفتی ؟

اما اکنون اینها برایم مهم نیست !اصلا تاریخ مهم نیست ! مهم این است که رفتی !

الان اصلا مهم نیست که کجای این خاکی ؟ اگرچه خوب میدانم که جای تو در خاک نیست و در آسمان است اصلا تو از همان اول هم به این خاک تعلق نداشتی !مهم این است که نیستی !

اصلا همه مان یک جور به نبودنت عادت کرده ایم ٬ همه مان فقط نام و کلام و صحنه های کوتاهی از زندگی کوتاه تو را میدانیم !

مگر این طور نیست؟ تو از یاس زخمی چه میدانی؟

بانوی من عاشق واقعی نیازی به مزار و چند تکه سنگ ندارد تا در کنارت با تو درد و دل کند و بودنت را حس کند و تو را ببیند !

عاشق واقعی با قلبش تو را حس میکند .عاشق که باشی به کوچه های مدینه که رفتی بوی یاس را حس میکنی . اصلا نه! چرا مدینه ! مگر نه اینکه عاشق با قلب خود حس میکند ؟ هر جای این دنیا که باشی بوی یاس را میتوانی با تمام وجودت حس کنی ! در لحظه لحظه ی زندگی ایت !

بانوی من این روزها همین عاشقان داغدار تو اند ! همین عاشقان که ندیده دوستت دارند !

این روزها را گرچه ممکن است برخی انسان ها از یاد ببرند ! اما زمین و آسمان و کوچه های مدینه تو را از یاد نمیبرند !  زمینی که به امر خدا تو را در دل خود پنهان کرده ! آسمانی که اکنون جایگاه توست ! و کوچه هایی که این روزها سخت شرمسار توست ! شرمسار یاد تو ! بوی تو ! و قدم های با صلابت تو !

با اینکه عمرت کوتاه بود اما در همین مدت کوتاه چنان زندگی کردی که تا قرن ها بعد هم از یاد نمیروی !

بانوی من ! این عاشقانت تنها یک چیز از تو می خواهند ! شفاعت ! شفاعت برای اندک کار خیری که در طول زندگی انجام داده اند ! از تو میخواهند که دیگر در آن دنیا تنهایشان نگذاری ! همین !

پ.ن۱ـ ایام شهادت بانو فاطمه ی زهرا(س) را به همه ی عاشقانش تسلیت عرض میکنم .

پ.ن۲ـ خب ! کم کم داره امتحاناتمون شروع میشه ! و من هم باید یواش یواش رفع زحمت کنم از خدمتتون !حدود یک ماهی نمیتونم به کسی سر بزنم !(شاید باشم ولی به کسی نمیتونم سر بزنم !)

از همین جا اعلام شرمندگی کرده و اعلام میدارم که انشالله بعد از امتحانات یعنی بیست خرداد به بعد مزاحم همتون میشم !خیلی احساس آسودگی نکنید !

یا حق

امام جماعت غصبی!!!

این بار متفاوت مینویسم.....

می گویند در جهنم مارهایی هستند که اهالی محترم جهنم از دست انها به اژدها پناه میبرند!!!!

حالا من هم دچار چنین وضعیتی شدم ان هم از دست یک جغله ورپریده که نام با شکوه فریبز را برخود یدک میکشد! یک نوجوان ۱۵ساله دراز بی نور که به قول معروف به نردبان دزدها می ماند.یادش بخیر.در حوزه که بودیم یک طلبه بودکه انگار از طرف شیطان مامور شده بودبیایدوفضای ارام وبی تنش انجا رابه جنجال بکشاند.او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد:ابوالفضل!

قربان اقا ابوالفضل(ع)بروم.ان بزرگوار کجاواین ابوالفضل جعلی کجا؟کاری نبود که نکند.

از راه انداختن مسابقه گل کوچیک گرفته تااذان گفتن در نیمه های شب وبه راه انداختن نماز جماعت های بدون وقت.

بعد هم میرفت ودر حجره اش تخت میخوابید وماتازه شصتمان تیر میخورد که هنوز دوساعتی مانده تااذان صبح! در شیشه گلاب جوهر می ریخت و وسط عزاداری ودر خاموشی روی جمعیت می پاشید!

اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبز خان یک طفل معصوم وبی دست وپا حساب میشد.

کاری نبود که این فریبرز نکند!!  به پای بچه های نماز شب خوان زلم زیمبو می بست تا نصفه شب که می خواهند بی سرو صدا از چادر بیرون بروند تا وضو بگیرند سرو صدا راه بیفتد.

پتو را به استر ودامن بچه ها میدوخت  تو نمکدان تاید میریخت وهزار شیطنت دیگر. از ان بدتر مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی وپیش نماز گردان بودم ودیگران روی ما حساب میکردند اما مگر فریبرز میگذاشت؟؟

اوایل سعی میکردم با بی اعتنایی او را از سر بازکنم اما خودم کم اوردم اما او از رو نرفت!!!

در اخر درتنهایی افتادم به خواهش وتمنا که تو رو به مقدسات قسم بی خیال ماشو

اما با پر رویی در امد وگفت:حاج اقا مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشیدتا اسیبی نبیند خب من هم هواتو دارم تا اسیب نبینید!!

با خنده ای که ترجمه نوعی گریه بود گفتم برادر جان امام فرموده پشتیبان ولی فقیه باشید نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل ادمیزاد سر کنم.

اما نرود میخ اهنین در سنگ!!!!!!!!!

در گردان بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگ زده را درسته قورت داده باشد!ارام و اهسته که حرف میزد پرده گومان پاره میشد بس که صداش کلفت وزمخت بود.فریبرز مصطفی را تشویق کرد که الا وبالله باید اذان مغرب رو تو بگی!!

مصطفی هم نه گذاشت ونه برداشت وچنان اذانی گفت که مسلمان نشنود وکافر نبیند!بند بند نماز گزاران مقیم سنگری که حسینه شده بود لرزید.  تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک ومخوف!!!     تنها دو نفر این وسط کیف کردن اذان گوی شیپور قورت داده وفریبرزخان!

از ان به بعد هرکس که به فریبرز می خواست توپ وتشر برود فریبرز دست به کمر تهدید میکرد که به پروپایم بپیچی میگویم مصطفی اذان بگوید!    طرف هم جانش را برمیداشت والفرار!!

مدتی بعد  صبح و ظهروغروب صدای رعب اور اذان اقا مصطفی قطع نشد.بعد از  پرس وجو وبررسی های مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته حاج اقا از صدات خوشش اومده وبه من سپرده به شما بگویم که باید موذن همیشگی گردان باشی!

مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلند گوی دستی از جایی کش رفت وان را به موذن بد صدا داد که بگذار عراقی ها هم از صدایت مستفیض شوند این طوری حیفه!!

از ان به بعد هروقت که صدای اذان بلند میشد اتش دشمن دیوانه وار بر سرمان میریخت نه تنها ما بلکه عراقی ها هم جنونی شده بودند!!!!

عبا و عمامه را گوشه ی سنگر گذاشتم تا برم وضو بگیرم در راه فریبرز را دیدم که وضو گرفته وبه سوی سنگر حسینیه میرود سلام کرد ومن جوابش را سر سنگین دادم.وضو گرفتم وبرگشتم سنگر اما ای دل غافل!!خبری از عبا وعمامه نبود!هرجایی که بگویید گشتم اما خبری ازشان نبود!یهو صدایی به گوشم خورد:الله اکبر سبحان الله!

برای لحظه ای خون در مغزم خشکید.تنها امام جماعت ان جا من بودم پس نماز جماعت چطوری برگزار میشد؟شلنگ تخته زنان به سمت حسینیه رفتم.صف های نماز بسته وهمه مشغول نماز بودند.اول فکر کردم بچه ها دیدند من دیر کردم فرمانده لشکر را جلو انداخته اند اما فرمانده که در صف دوم استاده بود پس جلو رفتم چشمانم از حیرت گرد شدونفسم از تعجب  بند امد.بله جناب فریبرز خان عبا وعمامه مراپوشیده وجای مرا غصب کرده!!!

خودتان را بگذارید جای من چکار میتوانستم بکنم؟سری تکان دادم ودر اخر صف ایستادم والله اکبر گفتم .خودم را به رکعت سوم رساندم.لااقل نباید نماز جماعت را از دست میدادم.نماز جاعتی که امام جماعتش عبا وعمامه مرا کش رفته بود!!!!!!!

 

پ.ن. ۱  این داستان برگرفته شده از مجله امتداد هست.

پ.ن.۲  یه سوال!! چقدر خندیدید؟؟

در پناه خدا 

ضد حال!!!

سلام !

ضد حال میدونی یعنی چی؟ ؟ ؟

ضد حال یعنی یه هفته تمام رو مخ مدیر و ناظم کار کنی که ما اردو میخوایم یالله ! ما اردو میخوایم یالله ! از شما اصرار و از اونا انکار و بالاخره بعد چند روز اصرار و تقاضا (که بیشتر شبیه به التماس بود !)راضی بشن که شما رو ببرن ! حالا کجا ؟؟ جایی که از دبستان تا الان هر وقت اسم اردو میومد به اونجا ختم میشد ! ما هم که همه جاشو و تمام سوراخ سمبه(؟؟) هاشو بلدیم !

حالا دوباره بشین هی اصرار که امسال آخرین ساله و از این حرفا یه جای دیگه ببرین ! راضی میشن یه چند کیلومتر اون طرفتر ببرن !

ضد حال میدونی یعنی چی ؟ یعنی بشینی برنامه ریزی کنی و کلی هم خوراکی و غذا آماده کنی !!! اما از دو روز قبل بارون بیاد و تا همین الان هم بند نیاد !!!

ضد حال یعنی اینکه حالا هم نمیدونی با این غذاها چی کار کنی ! (البته من که نه! دوستان !)

الان باید حرکت میکردیم ! اما انگار مصلحت نبوده ! و ما ماندیم و یه عالمه غذا و خوراکی که داره رو دستمون باد میکنه !

وای! که الان بعد از ظهر بری مدرسه چه قیافه هایی رو باید ببینی ! مثل این سربازای شکست خورده ! و از جنگ برگشته !

پ.ن ۱- خدا لعنت کنه این ویروس سرما خوردگی رو ! تو زمستونش از دستش در رفتم اما بالاخره گیرم انداخت ! داشتم یه نفس راحت میکشیدم ها ! نذاشت !!!

پ.ن۲ـ گرفتی ضد حال یعنی چی؟؟؟؟

یا حق