می بینی ...؟؟؟

 

داشت برای خودش راه میرفت . توی یه کوچه ی تقریبا خلوت ! توی عالم خودش بود که یه دفعه صدای گریه  اونو به خودش آورد !  شبیه به صدای گریه ی یه بچه بود ! دورو اطرافو که خوب نگاه کرد دید یه پسر بچه یه گوشه نشسته و داره گریه  میکنه ! گریه که نه ٬داره زار میزنه ! خوب که نگاه کرد دید یه بسته آدامس دستشه !

برای یک لحظه تصاویر همچین بچه هایی اومد جلوی چشمش ! گفت اینا همونایی اند که میان و میچسبن به آدم و اصرار پشت اصرار که خانم یا آقا تو رو خدا تو رو جون بچه ات یه آدامس بخر ! حتی یادش اومد که یه بار بر اثر همین اصرار ها و حس ترحمش چند تا بسته آدامس خرید ! با اینکه میدونست نباید از این جنس ها بخره ! اومد خونه و دید تاریخ مصرف نداره و همه رو انداخت اما خیلی دلش نسوخت ! گفت شاد کردن دل یه بچه بیش تر از اینا ارزش داره !

دوباره صدای گریه اومد تو گوشش ! اول چند قدمو بی تفاوت برداشت اما نتونست !جلو که رفت دید چه قیافه ی معصومی داره ! قیافه اش اصلا شبیه این کولی های سر چهار راه نبود ! رفت جلو و گفت :« پسرم چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ »

توجهی نکرد و سیل اشک بود که سرازیر میشد! دلش سوخته بود براش با اینکه میدونست ترحم فایده ای نداره٬ اصلا از ترحم بدش میومد!

داشت میرفت که صدای ضجه هاش بلند تر شد ! گریه میکردو میگفت : «خدایا من برای چی باید تو این دنیا باشم ؟ بودنم  به چه درد میخوره ؟ خدایا من میخوام بمیرم ؟ میفهمی ؟ من میخوام بمیرم ! »

رفت جایی و کارش و رسید و وقتی داشت برمیگشت دید یه آقایی از بس گریه ی اینو دیده دلش به حالش سوخته ! خیلی اصرار کرد که بگه چی شده بالاخره گفت !«گفت که از صبح تا حالا ۶هزار تومن کار کردم که همه رو ازم دزدین ! » دهنش از تعجب باز مونده بود ! وقتی دید برای ۶ تومن اینجور داره زار میزنه ! بعد فهمید که بدون پول نمیتونه به خونه اش برگرده ! برای این بود که گریه میکرد ! اون آقا هم سریع ۶ تومن پول بهش داد ! چنان لبخندی با اون صورت خیسش زد که اینگار یادش رفته بود تا دو دقیقه پیش از خدا چی میخواست ! این خصلت بچه هاست !سریع پا شد و تشکر کردو همینجور که داشت اشکاشو پاک میکرد ! داد میزد:«خدایا ممنونم ! خدایا شکرت !»

پ.ن۱ـ میبینی تحت سلطه قرار دادن بچه ها اونا رو به چه روزی می اندازه؟

پ.ن۲ـ میبینی فاصله برای خواستن زندگی و مرگ چه کوتاهه ؟

پ.ن۳ـ ما انسانها انقدر برای همه چیز عجله داریم که یادمون میره یکی اون بالا هست که هوامونو داره ! میدونی اگه خدا خواسته هاتو در دم جواب میداد چی میشد؟

یا حق

پروردگارا ...

 

پروردگارا
نگویم دستم را بگیر زیرا که گرفته ای
گویم دستم را ز عنایت رها مکن.

                                             

یا حق

یه بازی...!

سلام

من توسط دوست عزیزم(مشرق خیال) به یک بازی دعوت شدم ! موضوعش هم هست:

"چند قانون اصلی زندگیتون رو که بهش عمل میکنید بنویسید "

موضوع سختیه اما جالبه ! و حالا ٬ قوانین اصلی :

۱- اولین قانون من توکل به خداس ! یعنی سعی میکنم همیشه توکلم به خدا باشه ! این که چقدر موفق بودم رو نمیدونم !

۲- به حرف مردم خیلی اهمیت نمیدم ( البته منظور از حرف٬ دخالت ها و حرفهای بی مورد در مورد زندگی خودمه ! ) چون اعتقاد دارم اول و آخر این زندگی منم و به کسی حق دخالت نمیدم !

۳- تحمیل نکردن!هیچ وقت سعی نمیکنم خودم رو به کسی تحمیل کنم ! حتی اگه من از کسی خوشم بیاد اول میبینم حس اون نسبت به من چیه بعد باهاش رابطه برقرار میکنم !

۴- یه جمله ای دیروز توی فیلم ‌‌«...تا فردا» شنیدم که خیلی خوشم اومده با اینکه میدونستم :"آدم نمیدونه کی می میره چون دست خودش نیست ولی باید بدونه چطور زندگی میکنه چون دست خودشه " (فکر کنم عین اون جمله نیست ولی اینجوری بهتره )!

۵- سعی میکنم صبرم هر چه بیشتر تقویت کنم ! صبورم ٬ ولی باید بیشتر از اینا باشه !

۶- از قهر خوشم نمیاد یعنی متنفرم ! ولی منت کشی هم نمیکنم !(البته همیشه استثنا هم وجود داره !) با یه نفر از چهارم ابتدایی قهرم هنوزم آشتی نکردم چون تقصیر اون بود ! همسایمون هم هست !(کلا از بچگی ازش خوشم نمیومد )

۷- از آدمایی که فقط جلوی چشم٬یعنی بازه ی دیدشون فقط تا نوک دماغشونه و همه رو برده ی خودشون میبینن متنفرم و به هیچ وجه آبم با اونا توی یه جوی نمیره !

۸- از امید دادن الکی هم خوشم نمیاد ! گفتم الکی! ولی دوز(دز) امیدم بالاست ! البته امید به جا!

۹- دوست خوب !برای انتخاب دوست هم دنبال کسی میگردم که عقایدش با من یکی باشه ! تا بشه راحت باهاش حرف بزنم ! بدون اینکه مسخره ام کنه و ... کسی که بشه بهش اعتماد کرد !

۱۰- به نظرم سکوت خیلی حرف برای گفتن داره ! خیلی وقتها شده که فقط با نگاه و سکوت حرفمو زدم !

۱۱-مطالعه رو دوست دارم ! اگه وقت داشته باشم و چندتا کتاب عالی٬ ممکنه یه صبح تا شب بشینم و بخونم !

۱۲- به قولم وفادارم !(تا حالا که عکسش ثابت نشده !)

۱۳- سرم به کار خودمه ! اینجوری خیلی بهتره ! از فضولی خوشم نمیاد !

********

اینها چند تا قانون که عمل میکنم ممکنه قوانین زیادی باشه ولی من فقط به اینها عمل میکنم !

پ.ن : هر کسی دوست داره میتونه به این بازی ادامه بده ! فقط یه اطلاع بدهد لطفا!

یا حق

سه گزیده از یک کتاب

 

اول سلام...

 

فکر خدا نزد هر انسانی متفاوت است

وهیچکس هرگز نمیتواند

ایین خود را بر دیگری

تحمیل کند.

******************************

اگر من درخشش خورشید

وگرمای افتاب را میپذیرم

پس باید رعد وبرق را نیز پذیرا باشم.

*******************************

اگر توانسته باشم در قلب یک انسان

پنجره ای  جدیدی را به سوی او باز کرده باشم

زندگانی من پوچ نبوده.

وزندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد

نه شادمانی ونه رنج ونه غم یا شادی.

 

 

پ.ن.۱  این سه نوشته  ازکتابی به نام ((دلواپس شادمانی های تو هستم))

گرفته شده ونویسنده اون اقای جبران خلیل جبران هست.

پ.ن.۲  من میخوام نظرتون رو درباره تک تک این نوشته ها

بدونم واینکه ا زکدومش بیشتر خوشتون اومد؟؟

پ.ن.۳  راستی تو این سال جدید به این فکر کردی که چه فکری راجع به خدا داری؟

یاتا حالا اون رو به کسی تحمیل کردی؟

پ.ن.۴  تا حالا پنجره جدیدی روتو زندگی کسی باز کردی؟؟

 

      ((در پناه خدای امیدها))