تبليغاتX
...هوای کال رسیدن





















...هوای کال رسیدن

کتاب خواندن را دوست دارم .

حسی که خواندن یک کتاب به من میدهد با حسی دیگر قابل مقایسه نیست . حسی که از تمام کردن کتابی به من دست میدهد و اشتیاقی بیشتر برای کتابی دیگر قابل مقاسه نیست با حسی دیگر . و این حس چقدر قوی تر است وقتی کتابی خوب میخوانی و همین کتاب خوب چقدر مشوق است برای بیشتر و بیشتر کتاب خواندن .

با اینکه زیاد کتاب نخواندم اما اعتراف میکنم از اینکه لیست کتاب های خوانده ام یکی یکی بیشتر میشود لذتی عمیق می برم ... یک جور شادی بچگانه ی درونی حتی گاهی اوقات!

اما همانقدر که خواندن کتابی خوب من را شاد میکند و به سمت خواندن کتاب بعدی هل میدهد٬ همانقدر هم خواندن کتابی بد حالم را تا دو سه روز میگیرد و تمام حس کتاب خواندن را از من میگیرد!

در این مدت که فرصت کتاب خواندن بود٬ یک چیز را یاد گرفتم ... اینکه هیچ کتابی را بدون تحقیق و بررسی نخرم و یا نخوانم ٬ البته این را هم از یک تجربه ی بد به دست آوردم !  وقتی که کتابی را با ترجمه ی بد که نه ٬ افتضاح خریدم و نزدیک بود که از کتابی شاهکار متنفر شوم ٬ که یک ترجمه ی خوب به دادم رسید .

و حالا فهمیدم که یک مترجم خوب نعمتی است که نصیب هر کتابی نمیشود!

این ها را نوشتم که بدانید که این روزها و احتمالا تا ابد به یک بیماری مبتلا شده ام ! بیماری سختگیری حاد و مزمن در خرید یا حتی خواندن کتاب ! کارم به جایی رسیده که حاضرم ماه ها و سال ها صبر کنم اما کتابی با ترجمه ی بد یا حتی معمولی نخوانم !!!

البته این سخت گیری مزمن را دوست دارم ... آخرش لذتی شیرین دارد وقتی مطمئنی بهترین اثر یا ترجمه را میخوانی ...

چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 13:35 | ***//مریم//*** | |

بشمار ... از اول ... از یک ٬ تا بیست ... به بیست که رسیدی بایست !

فعلا اینجا ایستگاه است. همینجا پیاده ات میکنند.

برو سال بعد بیا ... بیا ... اگر قرار به حرکت باشد حرکت کن ٬ قدر یک سال ... اگر هم قرار به حرکت نباشد به یاد کسی هر سال این موقع از یک تا بیست را بشمار ... همین !

پ.ن۱: خب امروز تولدم است ... همین !

پ.ن۲: همانطور که معلوم است اسم وبلاگ عوض شد. این اسم جدید را نمیدانم چرا دوست دارم ... خب قدر همین دوست داشتن ٬ حاضر به تعویض اسم شدم. شاید هم فعلا دوستش داشته باشم اما خب همین قدر برای حالای این وبلاگ کافیست ! اسم قبلی از تکرارش دیگر حسی به من نمیداد. حس سکون میداد این اواخر. و خب ... کمی تنوع لازم است ٬ هر چند قدر یک تعویض اسم ... !

شنبه بیست و چهارم دی 1390 | 17:52 | ***//مریم//*** | |

کوتاه بیا ... کوتاه بیا ... صدایی همیشه هست که وقتی قرار است کسی کوتاه بیاید در درونت شروع میکند به زمزمه کردن ٬ که کوتاه بیا ... ایندفعه را تو ٬ کوتاه بیا که بدتر نشود .

و تو کوتاه می آیی و گوش میدهی به آن صدا و آن زمزمه !

اما ... اصلا قضیه از همین " اما " شروع میشود . هیچ با خودت تا به حال فکر کرده ای که چرا تو ؟ چرا مدام تو کوتاه بیایی و دیگری نه ؟

فکر میکنی ٬ به خودت ٬ به کوتاه آمدن هایت که زیاد هم نبوده اما همان هم اعصابت را به هم ریخته ٬ به مدارا کردن هایت !

خسته ای از اینکه دیوارت را کوتاه ببینند و از روی آن رد شوند ...

تمام این فکر کردن هایت تنها یک نتیجه دارد و آن ... :

من روزی دیوارم را آنقدر بلند میسازم که دیگر کوتاه نباشد و کسی نتواند از روی آن رد شود . من روزی دیوارم را آنقدر بلند میسازم که اگر خودم هم خواستم کوتاهش کنم نتوانم . دیواری که زمزمه ها هم نتواند از روی آن رد شود .

دیواری خواهم ساخت بلند ... اما زیر این دیوار بلند دری خواهم گذاشت٬ کوچک. دری که اگر روزی کسی به این دیوار برخورد و آنقدر احساس بزرگی کرد که بخواهد از رویش رد شود٬ نتواند و آنقدر خودش را کوچک ببیند که از همین در رد شود نه از روی آن ...

تا وقتی خودم بخواهم این دیوار را ...

و من میخواهم و این ساختن را از همین امروز شروع خواهم کرد .

پ.ن : گاهی وقتها حس میکنی که دیگر جایی در قلب کسی نداری . یا اینکه کسی جایت را گرفته . اما تو غافلی از اینکه این خودت بودی که جا خالی دادی ٬ این خودت بودی که عقب کشیدی و یک جای خالی گذاشتی ... جایی که شاید هیچوقت پر نشود ...

د. ن : من امروز به جایی رسیدم که دیگر دل تنگت نمیشوم ... جایی که تو مدتها قبل به آن رسیده بودی ... دیر بود اما نمیدانم چرا خوشحالم ...

تو پای منو از٬ قلبت بریدی / خودت خواستی که من اینجور باشم / خودت خواستی که احساسم بشه سرد / خودت خواستی نمیشه کاری ام کرد ...

شنبه بیست و ششم آذر 1390 | 12:10 | ***//مریم//*** | |

www . night Skin . ir