تبليغاتX
نردبانی تا خدا


نردبانی تا خدا

برای نوشتن دلتنگی ها من

اینجا...

اینجا این روز ها پر شده از سکوت . اما این سکوت فرق دارد با هر سکوتی !

اینجا سکوت هایش پر از فریاد است .

اینجا تو را فریاد می زند ! اما چرا هیچ وقت نشنیدی ؟ چرا هیچ وقت نمیشنوی ؟ چرا هیچ وقت نخواستی که بشنوی ؟

اینجا انگار عوض شده ! اینجا اینگونه نبود ! تو عوضش کردی و رفتی ! اما اینجا این تعویض را هم دوست دارد !

اینجا اگر هست ٬ تنها به امید لبخند توست ! اینجا می گرید تا تو بخندی ! پس چرا نمیخندی ؟

اینجا تو را فریاد میزند اما تو در عالم خود غرقی ! میترسد ... میترسد انقدر غرق شوی که دستهایش برای نجاتت کوتاه باشد ! اینجا این دلهره را فریاد میزند !

اینجا تنهاست ! تا به حال هیچ وقت انقدر احساس تنهایی نکرده بود !

اینجا خسته است ! تو هم این را میدانی ! اما هیچ کاری نکردی برای رفع این خستگی ! نکند تو هم خسته ای ؟؟

اینجا تو را فریاد میزند ... آن وقت تو ساده  از کنارش رد میشوی ؟ برایت سخت نیست ؟ گذشتن از اینجا ! لگد مال کردنش؟

اینجا را بغض دارد خفه می کند !

اینجا را نمیشود بار دیگر عوض کرد ؟ تو راهی سراغ نداری؟... نه ! اینجا با تمام این حرفها قشنگ است ! دیگر نمیخواهد عوض شود !

اینجا با تمام کوچکی اش تو را فریاد میزند ! برای یک بار هم که شده بشنو !

اینجا ...

اینجا فقط یک دل است ...!

همین !

پ.ن۱ـ اینها نه عاشقانه ای بود نه هیچ چیز دیگر ... یعنی اصلا مهم نبود ... اینها فقط حرف های یک دل بود با .... با .... شما فکر کنید با خودش !

پ.ن۲ـ آقا امروز روز میلاد توست ! میلادت مبارک !!

آقا خودمانیم اگر خیلی ها را یکی دو ماه و یکی دو سال است نطلبیدی ما را پنج ٬ شش سالی میشود که نطلبیدی ! خب ما هم مثلا دل داریم ! نداریم ؟! خب دل ما هم برایتان تنگ میشود !

تنگ میشود با تمام این بی احساسیمان ! باور کنید تنگ میشود !

یا حق

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:33 توسط ***//مریم//***| |

میخوای نماز بخونی و خسته شدی ٬ از اینکه وسط نمازهات یادت میره کجا بودی ! از اینکه سر نمازت به فکر همه چی هستی جز اون که باید باشی ! خسته شدی از این جور نمازهات. از اینکه ارزش قائل نیستی حتی برای خودت !

تصمیم میگیری یه امشبو تمام حواستو بدی به نمازت ! برای چند لحظه خودت باشی و خدای خودت ! از این تصمیم ها زیاد میگیری ... اما میخوای ایندفعه عملی اش کنی !

دلت میخواد برای خودت بخونی ! برای آرامشت !

وسط نماز دلت تنگ میشه . دلت تنگ میشه برای ... نمیدونی برای چی ؟ اما انگار ته دلت خالی میشه ... نمیخوای خالی باشی . از این خالی بودن بدت میاد !

نمازت که تموم شد مثل همیشه نیستی (میگی مثل همیشه چون عادت داری سریع بخونی و همه چی رو  جمع کنی و انگار که میخوای رفع تکلیف کنی !)

میشینی و نگاه میکنی ! تسبیحو بر میداری و تو دستات میچرخونی ! اما اصلا با این تسبیح حال نمیکنی ! بلند میشی و میری از توی کیفت اون تسبیح سنگی رو که انقدر دوستش داری که همیشه همراهته رو بر میداری ! انقدر این تسبیحو دوست داری که دلت میخواد شب و روز دور دستت باشه ! مثل همیشه بر میداری و می اندازی دور دستت ! اصولا عادت به تسبیح زدن نداری ! یادت نمیاد آخرین بار کی تسبیح زدی !؟فقط به تسبیح و سجاده نگاه میکنی !

یه چیزی اینجا کمه ! موبایلتو دست میگیری و موسیقی ای که دوستش داری روشن میکنی ! موسیقی سر سجاده ٬ چه شود !!! سرتو میذاری روی مهر و سجاده ! صورتت داره خیس میشه ! عینکتو برمیداری و میذاری کنار سجاده تا مزاحمت نباشه ! انقدر سرتو روی مهر فشار میدی که وقتی بلند میشی هنوز جاش مونده !

وسط این باریدن ها داری فکر میکنی به اینکه چرا ؟ دلیل این حال چیه ؟ دنبال دلیل میگردی ٬ اما پیدا نمیکنی !

.

.

.

اما سهم سجاده از تمام  این حال و سوال و دلیل فقط خیس شدن بود ! خیس میشد بدون دلیل ! بدون سوال ! بدون ...

پ.ن۱ـ واقعا از نمازهایی که حس رفع تکلیف داره بدم میاد ! از این فکر و ذهنم بدم  میاد که نمیتونه برای چند لحظه با جسمم همراه باشه و همه جا سرک میکشه !

یه جایی شنیدم خدا میگه : نمازهات وقتی قبوله که خودت این نمازتو قبول کنی !! آخه من چه جوری این نمازهارو قبول کنم تا خدا هم قبول کنه ! چه جوری ؟

فکر کنم وسط نماز دلم برای این چند لحظه تنهایی تنگ شده بود !

پ.ن۲ـ دعایمان کنید ! حالمان خوب نیست ! صحبت روح و دل و این حرفها نیست ! بحث سر همین جسم خاکی است ! دعایمان کنید که سخت محتاجیم !

یا حق

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:11 توسط ***//مریم//***| |


Design By : Night Skin